تبليغاتX
حرفهاي دل

حرفهاي دل

حرفهاي دل

يادگار 16/4/1388

-          تداوم عشق

            هیچ‏می‏دونی که اگر کسی در عشق صادق باشِه، عشقش را در محیطی محدود و به فردی خاصّ خلاصه‏نمی‏کنِه. عاشق واقعی کسی است که باویژگی متمایز انسان نسبت به سایر مخلوقات، بعنوان اشرف مخلوقات، با بهره‏گیری از عاطِفِه، عقل و احساس فوق‏العادّه، به عالمی عشق‏بوَرزد. این فرد، عاشق واقعی است و درهنگام ابراز عشق، صادق است. او عاشق آتشین چند مورد ساده و گذرا همچون چهره‏ و صورت و سایر موارد سطحی نیست بلکه به دِل نِگریستِه و سیرَت را دَرک‏کرده؛ حقیقتِ روح را دریافته و در راه عشق پایدار است و از جان خواهدگذشت. چنین کسی در چَم‏وخَم روزگار ازحرکت متوقّف‏نمانده و کارزار زندگی را تاپای جان ترک‏نخواهدکرد و مَعشوقِ خود را هرگز تنها نخواهدگذاشت. پس عاشق واقعیِ آب، عاشق همۀ انسان‏ها و آزاده است و آزادگی را برای همۀ آحادِ بَشر می‏پَسندَد. آب هم همین را می‏داند و فقط دل به چنین‏کسی می‏دهد.

            بزار یک مثال خیلی خیلی ساده بزنم: یکی اِبراز عشق به دیگری می‏کنِه و در دوران آشنائی‏اش، همه لطف و مهربانیی از او بُروزمی‏کنه. آنچنان‏که معشوق باخود می‏اندیشد که «چقدر او انسان مهربان و خوبی است؟!». امّا حقیقت درونش وقتی آشکارمی‏شود که معشوق مطمئن‏شود که آن مدّعای عشق همواره و درهمه‏حال، با همه مهربان است و برای مقطع زمانی خاصّی و با هدف شکار کسی دست به این تظاهر و تغییر رویّه نزده‏است. یعنی عاشق واقعی، درهمه‏چیز صادق است. یادت باشه: همه، آخرالاَمر به ذات خودشان برخواهندگشت و این یک معنی بیشتر نداره: این تظاهرات عاشقانه روزی پایان‏خواهدیافت و حقیقت واقعی و زشت آن ظاهرنما روزی برای همیشه عُریان نمایان خواهدشد؛ چه‏بَسا که علی‏رغم ظاهری مهربانانه‏اش، نوعی خُلق و خوی تسلّط جویانه و به‏قول امروزی‏ها، دیکتاتورمَعابانه در پَس ظاهری زیبا، مخفی‏نگاه‏داشته‏باشد!

 

-          انتخابات

            اون روز جمعه، برای دهمین ریاست جمهوری نظام جمهوری اسلامی ایران، انتخابات انجام‏شد. خِیل عظیمی پای صندوق‏های رأی رفتند و تمام دنیا را شِگِفت‏زده‏کردند. ولی درهنگام اعلام نتایج، اتّفاقات پیچیده‏ای رُخ‏داد. نتایج بگونه‏ای شد که اختلاف فوق‏العادّه زیادی بین آراءِ کسب‏شده جهت رئیس‏جمهور فعلی یعنی آقای محمودِ اَحمدی‏نژاد و سِه نامزد دیگر اعلام‏شد.

            اعتراضات گسترده‏ای بُروزکرده و پاسخ‏های ناقص و کوتاهی داده‏می‏شد. اون سِه کاندیدای دیگه به رهبری و مراجع قُم شکایت‏بُرده‏اند. اوضاع عجیبی شده. رَهبری هم روز شنبۀ بعد از انتخابات را روز صبر و آرامش اعلام‏کرد. بااینحال عدّه‏ای در خیابان‏ها درحال بوق‏زدن و شادمانی بودند که تحریکات مخرّب وحشتناکی را به‏دنبال داشت. اون سه نامزد دیگه، طرفدارانشان را به خودداری و سکوت تشویق‏کردند تا دوباره درگیری نشِه. آخِه چندروز پیش درگیری‏های شدیدی رُخ‏داد و تذکّراتی در تلویزیون دادند ولی کار از کار گذشت و فجایع باورنکردنیی رُخ‏داد.

            توی خانواده‏ها هم مشکلات ادامِه‏داره. صَحنِۀ بحث و جدل در آنجا هم هست. ولی بدتراز همه، چشم‏هایی خارج از کشور است. خیلی ساده است: سرمایه‏گذاران خارجی بدنبال ثبات هستند. اونها در این روزها چی فکرمی‏کنند؟ آیا بحث تقلّب گسترده در انتخابات رَدّ میشه و یا تأییدمیشِه؟ اونها خیلی دقیق به‏این موضوع نگاه می‏کنند. براشون واقعاً مهمّ نیست که کی رئیس‏جمهور ایران میشِه بلکه نتیجۀ برخورد حکومت را می‏خواهند بدانند. قدرت‏های دیگِه هم منتظرَن ببینن که آیا حکومت مرکزی ایران قادر به حفظ وحدتِ عمومی هست یا نه؟ اونوقت جهت همکاری و یا تجاوز به این کشور بُحران‏زده تصمیم‏گیری می‏کنند.

            ببین: از دوحال خارج نیست. یا اساساً تعداد هواداران آن سه نامزد دیگِه واقعاً براساس آمار ارائِه‏شده، کم است و یا اینکه خطای وحشتناکی رُخ‏داده و هواداران آن سه نامزد بسیار بسیار بیشتر بوده و انتخابات دُچار مشکل‏شده‏است.

            درصورت اوّل عدم اعتناء به ایشان حتّی درصورت پیش‏گرفتن نافرمانی مدنی سازمان‏یافته و غیرممکن ازجانب هواداران، خسارت چندانی به حکومت مرکزی واردنخواهدکرد. امّا درصورتیکه واقعاً تعداد آنان بیش از هواداران نامزد پیروز بوده‏باشد و واقعاً خطایی رُخ‏داده‏باشد، آسیب دامنِه‏دار و جدّی به حکومت مرکزی و اصل نظام و بحثِ ولایتِ فقیه واردخواهدشد.

            آنچه که با ابزارهای حکومتی درخفا قابل پیگیری است، امکاناتی جهت تشخیص صحیح موارد بالا را دراختیارشان قرارخواهدداد. مسلّماً اگر اعلام‏شود که تقلّبی صورت‏نپذیرفته، معنی آن این خواهدبود که: اصولاً خطایی رُخ‏نداده و یا اینکه اساساً تعدا د آن هواداران کم‏است.

            حساب دو دوتا، چهارتا است. اگِه حکومت مرکزی متوجِّه بشِه که تقلّب گسترده آنچنان بوده که خیل عظیمی را خلع‏یَد کرده، بااعلام صحّتِ انتخابات یک خودکشی قطعی‏کرده است.

            حالت استثنائی هم وجوددارد؛ آنهم زمانی رُخ‏می‏دهد که مثل بَرخی از کشورها، چیزی شبیه به کودتای نه‏چندان آشکار رُخ‏داده‏باشد که باتوجّه به ساختار نظامی ایران که متشکّل از ارتش و سپاه پاسداران می‏باشد(یعنی دو سیستم نظامی نسبتاً مستقل)، تصوّر آن سخت‏ است.

            پس نتیجه چی‏میشِه؟ خیلی سَخت شد. اوّلش با حساب منطق و ریاضی میشِه راحت نتیجه‏گیری‏کرد ولی وقتی خودم را می‏زارم جای مسئولین نظام، می‏بینم پارامترهای بسیار مهمّ دیگری هم وجودداره. اتّهامات سنگینی که رئیس‏جمهور وقت در تبلیغات انتخاباتی‏اش به افراد بسیار پُرنفوذ و پایۀ نظام واردکرد و عکس‏العمل مراجع حوزۀ علمیّه که بسیاری از آنها تشکیل‏دهندۀ مجلس خبرگان رهبری نیز هستند هم به‏نوعی موضوع را بیش‏از پیش پیچیده‏می‏کنِه. تأیید انتخابات به‏معنی تأیید مردمی ادّعاهای رئیس‏جمهور برای برخورد با آن متّهمان است. اتّهاماتی که قوّۀ قضائیّه تأییدنکرده. حالا چی‏می‏گی؟ شاید آب سکوتش را بشکنِه و یک گوشۀ چشمی به‏من نشون بدِه. اون ارزیابی‏های خوبی داشتِه و داره. اینجا دیگه بحثِ گامبالینی‏ها و دست‏اندازها را به‏نحو دیگه‏ای باید توی گوش من نجواکنِه. شاید اینبار هم چیزی یادبگیرم.

 

-          امتحان

            درست درمیانۀ امتحانات بسیار سختِ دانشگاه بودم که این اتّفاقات رُخ‏داد. باخودم گفتم که امتحان واقعی، حضور درجلسۀ امتحان دانشگاه نیست بلکه کمک به حقّ است. من باید روی پای خودم می‏ایستادم و درست تشخیص‏می‏دادم. باید طرف حقّ را می‏شناختم و به به او کمک‏می‏کردم. امتحان من این بود. قبلاً هم در شرایطی شبیه به این حالت قرارگرفته‏بودم ولی اینبار فرق‏می‏کرد. من خوب فکرکردم. شواهد و دلایل زیادی را جمع‏آوری کردم. از تخصّص و مهارتم در کامپیوتر، شبکه‏های کامپیوتری و اینترنت بهره‏بردم و همه‏چیز را دراون روزها بارها و بارها و بنحو گسترده‏ای بررسی‏کردم. هیچ مانع رَسمی و غیررسمیی نمی‏توانست جلو دستیابی من به اطّلاعات مختلف داخل و خارج کشور را بگیره. وقتیکه یقین‏پیداکردم که حقیقت چیست، به قرآن متوسّل‏شدم. آخه می‏خواستم دراین فضای غبارآلود تصمیم‏گیری کنم. اینهم مثل جبهه‏رفتن بود. اینبارهم آیاتی آمد که هرگونه شکّ و شبهه را دردلم ازبین‏بُرد. دستام را گذاشتم روی زانوهایم و راست‏قامت ایستادم و از حقّ دفاع‏کردم. دیگه توی این ایّام وبلاگ ننوشتم ولی همه‏جا بودم. نفهمیدم چی خوندم و چگونه امتحان دادم ولی این را فهمیدم که خیلی سریع، به‏لطف خدا درهای خاصّی به‏رویم بازمی‏شد. دَری پُشتِ دَر دیگر. دنیای جدیدی که از ابهامات چندین سال گذشته، به‏سرعت مرا بیرون می‏آورد. به دیدگاه وسیعی درمورد انسان‏ها و تعریف آزادی آنها دست‏یافتم. موضوع ولایت امر مسلمین و ولایت فقیه قانون اساسی ایران و تعاریف مطلقیّت و الزامات آنها را به‏عینه دریافتم. چیزهایی که در مباحثی تئوری و آکادمیک و مقالات عمومی در تمام این سال‏های پس از انقلاب اسلامی عرضه‏شده‏بود را عمیقاً درک‏کردم و منشأ نظریّات و هدف نهایی و نیّت طرفداران و علّت مخالفتِ منتقدان آنها را دریافتم. درست مثل انفجار نور در فضای ذهنم بود که زوایای مخفی و تاریک زیادی را به‏ناگاه روشن‏کرد. اینها همه معجزۀ اِراده درپرتو توسّل به کلام خدا برای گام‏برداشتن در راه حقّ بود که نصیب من‏شد. من دراین‏قسمت از امتحاناتم، موفّق‏شدم. آری؛ قبول‏شدم.

 

-          حرکت

            رَدّ آبِ عزیز را داشتم. این ویژگی ذاتی من است. رنگ سبز و سیاه و دیگر رنگ‏ها را به‏شکل مفهومی دنبال‏می‏کردم و خطوط فکری شاخص را بعنوان راهنما برای جلوگیری از انحراف احتمالی ذهنی‏ام مَدّنظرداشتم. درجاهایی بودم که آب بود ولی نمی‏دانست که من هم حضوردارم. آن‏چیزی که روشنایی هدفم را برایم به‏ارمغان آورده‏بود، همان دیدگاه انبیاء الهی از اوّلینشان تا آخرین یعنی حضرت محمّد مصطفی(ص) بود. تساوی انسان‏های آزاد و هدایت بدون اجبار به‏سوی حقّ ازطریق اخلاق پسندیده و رفتاری نیکو و محبّتی ازسَر عشق به همۀ مخلوقات خدای عاشق. این همان چیزی بود که آب می‏خواست و من نیز به آن معتقد هستم. اینبار بیش‏ازپیش فهمیدم که برای درک کلمات حقّ نباید به ظاهر گوینده توجّه‏کرد. رنگ پوست و نحوۀ پوشیدن لباس و اعتقادات شخصی مذهبی نمی‏تواند باعث‏شود که حرف حقّ را ازکسی نپذیریم و یا حتّی اصلاً به کلامش توجّه ننمائیم. پس باتمام مهارت‏هایی که در این سال‏ها در سیستم‏های مختلف کسب‏کرده‏بودم؛ آستین بالا زدم و دقیقاً همان راه آب را ادامه‏دادم. من، عرصۀ فعّالیّتم را در حوزۀ فرهنگی، به‏مراتب از وبلاگ‏نویسی گسترده‏ترنمودم و پا جای پای معلّمین گذاشتم. درشرایطی که کسی حاضر به برداشتن قدمی نبود و کلام‏ها را درگلو خاموش نگاه‏می‏داشت، بامهربانی و صبوری سخن‏گفتم و حرف‏های دل و منطق استوار را بامحبّت برزبان جاری‏ساختم. پیش چشم متحیّران حرف‏های دل، لاجرَم بردل می‏نشست و یخ‏ها ذوب‏می‏شد! این معجزۀ عشق است؛ نیست؟ آستین بالازدم و گام‏های بزرگتری برداشتم. گام‏هایی که باورش در ذهن حتّی آب هم نمی‏گنجید ولی آرزوی قلبی‏اش این بود. شاید روزی بفهمد که خون من چگونه در رگ‏های مردم آزادۀ جهان، جریان‏یافت. این هدیّۀ ناچیزی بود که باتمام وجود به آب تقدیم‏کردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 13:42  توسط ساعد مدرّسي  | 

يادگار 14/3/1388

-          باران و قرص ماه

            دِلتنگِ آبَم. دائِم درفکرش هستم. اون قرص نیمۀ ماه من را به قرص کامل راهنمائی می‏کنِه و قرص‏کامل من را به باران و آب. اینجا تناقضی وجودنداره! چرا فکرمی‏کنی اگِه قرص ماه کامل باشِه، نمی‏تونِه بارون بیاد؟ چرا فکرمی‏کنی ابری که باعثِ بارون می‏شِه، قرص ماه را می‏پوشانِه و دیگه دیده‏نمی‏شِه؟ نه عزیزم؛ اونی که ماه را می‏بینِه و ارتباطش را با آب می‏دونِه، زیر بارونی که از اون ابر می‏باره، قدَم‏می‏زنِه و به قرص زیبای ماه نگاه‏می‏کنِه. اون با چَشم عِشق می‏تونِه همه‏چیز را ببینِه چون:

پَرده بالارفت و دیدَم هَست و نیست    //   راستی آن نادیدنی‏ها دیدنی‏است

خودت خوب می‏دونی که این بیت شعر را فقط عاشق‏ها می‏فهمند و اونی که این شعر را سُرودِه، سَرآمد عُشّاق بوده.

 

-          ایران در دام دوستان!

            این را می‏نویسم تا سال‏ها بعد بیادبیارم که چه‏چیز باعث ضربه‏خوردن به ایران شد!

            دیشب ساعت 22:30 مناظره بین دوتا کاندید ریاست‏جمهوری برای دولت دَهُم از شبکۀ سوّم تلویزیون ایران پخش‏شد. توی این دوره، رقابت اصلی بین آقایان احمدی‏نژاد، میرحسین موسوی، کرّوبی و رضائی هست. مناظرۀ دیشب بین آقایان میرحُسین موسوی و احمدی‏نژاد بود. آخه آقای احمدی‏نژاد هنوز رئیس‏جمهور است. چه اتّفاقی افتاد؟ توی این مبارزۀ رودَرروی انتخاباتی که به‏شکل مناظره انجام‏شد، کلّی حَرف‏ها به‏زبان آوَرده‏شد که دیگه ثباتِ ایران را کاملاً بهَم‏ریخت! آقای احمدی‏نژاد برای دفاع از عملکرد خودش اشارۀ صریح به ترفند فاصله‏اندازی بین ملّت و دولت انگلیس کرد و بعدِش هم اسامی افراد بسیار پُرنفوذی را بعنوان کسانی که با منابع مالی دولت و بیت‏المال کارهای غیرمشروع کرده‏اند و اتّهامات سنگینی دارند، به‏زبان آورد. همه این مناظره را که بین دو رقیب اصلی برقراربود، مشاهده‏کردند. خدا می‏داند چندصد میلیون ایرانی علاوه بر گوش‏ها و چشم‏های خارجی‏ها شاهد این بحث‏ها بودند.

            خودمونیم؛ حالا فکرمی‏کنی اگِه مجدّداً آقای احمدی‏نژاد که به‏نوعی پایگاه مردمی در میان بسیاری از اقشار ملّت دارند، رأی‏بیارند و ریاست‏جمهوریشون چهارسال دیگِه ادامه‏پیداکنِه، با اون اتّهاماتی که به افراد حقیقی و حتّی دولت‏های پیشین، خارج از عُرف قضائی کشور بصورت اشاره و افشاءگری اعلام‏کرد، چه‏جوری می‏تونِه بدون درگیری با مسائل شدید حِزبی و تنِش‏های خطرناک اجتماعی و پی‏آمدهای حقوقی داخلی و بین‏المللی کارکنِه؟ بدتراز اون، اشاراتِ صریح آقای میرحسین موسوی به قانون‏گریزی دولت ایشان بود که دردسرهای زیادی را برای هردولتی که برروی کارخواهدآمد، ایجادمی‏کنِه. آره؛ حالا دیگه بحثِ حسابرسی دوران جدّی می‏شِه ولی درقالب برخوردهای بسیار روشن و مُصیبَت‏وار با دولت‏های پیشین!

            اگِه دولت دَهُم بازهم با آقای احمدی‏نژاد باشه، دیپلمات‏ها و سَرانِ کشورهای دیگر خصوصاً عربستان سعودی و انگلیس و سایرین دیگه برای حَنای ایران رنگی قائل‏نخواهندبود و اگر کس دیگری برروی کاربیاید، انتظارات اون کشورها و حتّی کشورهایی نظیر لبنان، سوریّه و فلسطین از ایران بگونه‏ای مشکل‏ساز، تمام معادلات خارجی ایران را دستخوش بُحران طولانی و بی‏ثباتی وحشتناکی خواهدکرد.

            ازهمون اوّل می‏دونستم که رقابت این چهارنفر خارج از حالت عادّی انجام‏خواهدشد. دلیلش هم خیلی خیلی ساده و روشن بود. یک نشانۀ واضح داشت. اونهای که با ادبیّات فارسی و عربی کارکرده‏اند بحث‏های «صرف و نحو» و «تجزیّه و ترکیب» را شنیده‏اند. یک لطیفه را هم می‏دانند. می‏گن یک روز استادی به شاگردش گفت: «تجزیّه‏ات خوب است ولی مُردِه‏شور ترکیبَت راببَرم!» این همون نشانه بود. آمارهای تفصیلیی که این دولت از عملکرد خودش بصورت رسمی و قابل استِناد ارائِه‏می‏کند، همگی عالی و بی‏رقابت هستند و نشاندهندۀ کار و فعّالیّت زیاد ایشان است. ولی رُقبا با اشاره به بَرآیند کلّی عملکرد این دولت و مشکلات فراگیر و لاینحلّ رُشدِ توّرم، توقّف و ورشکستگی کارخانجات و شرکت‏ها و فشارهای اقتصادی طاقت‏فرسا به مردم و نیز هَتکِ‏حُرمَتِ مُکرّر و مستمرّ ایرانی‏ها در کشورهای خارجی بعنوان نقاط ضعف و انکارناپذیر مدیریّت دولت نهُم، باعث‏شدند که عملاً این دولت به چالشی اساسی کشیده‏شود. آقای احمدی‏نژاد برای دفاع از خود و دولتش چیزهایی را که درپَس پردِه‏ها، برای سال‏ها به فراموشی رفته‏بود را خیلی روشن بیان‏کرد. مثل جریان تحَصُّن مجلسیان و انقلاب مَخمَلی، مسائل درگیری کوی دانشگاه و چیزهای دیگِه که... خدای من، حتّی بخاطرآوردن اون جملاتی که دیشب پای تلویزیون شنیدم لرزه به اندامم می‏اندازد. رفتاری که ازهرگونه تدبیر کشور بزرگ و درگیر بُحرانی مثل ایران را به مخاطرۀ جدّی انداخت. بی‏ثباتی عجیبی را برای این کشتی بُحران‏زده به‏اَرمغان خواهد‏آورد.

            چرا حَضرات گذاشتند کار به‏‏اینجا بکِشد؟ آیا همین ایراداتی که به این دولت وارد است را نمی‏توانستند درطول همین چهارسال ازطُرُقِ قانونی و بازرسی‏ها حلّ‏کنند؟ حذف شوراها توسّط دولت و متعاقب آن خروج از آئین‏نامه‏های معاملات و ترک تشریفات مربوطه توسّط زیرمجموعه‏های دولت و خصوصاً شرکت‏های دولتی را می‏تونستند در وقتِ خودش حلّ‏کنند ولی حالا همگی تبدیل‏شد به موارد قابل پیگیری و نمونه‏های اعلام جُرم دولتی که وجودداشته و یا شاید ادامِه‏پیداکند. حالا دیگه هرموضوع کوچک و بزرگی مثل یک بُمب آسیب به پیکرۀ دولت بعدی واردخواهدآورد.

            بحث از کرباسچی‏ها و فرزندان آقای هاشمی کردند و اسم‏های دیگری را به‏زبان آوردند که حتّی اگر پیگیری حقوقیی درکارنباشد(که حتماً خواهدبود)، مسائل و درگیری‏های رودرروی جدّی و طولانی و متأسّفانه دوره‏ای، جان هَردولتی را خواهدگرفت و فشار طاقت‏فرسائی را بَرملّت واردخواهدساخت.

            یک شاهد مُحکم براین مُدّعا دارم: هنگامی‏که رهبر انقلاب اسلامی دارِفانی را وِداع‏گفت، ظرف مدّت چندساعت توپخانۀ عراق به‏سوی ایران نشانه‏رفت و شلّیک‏کرد. تاآنجائی‏که بخاطردارم، ظرف مدّت بیست ساعت رهبری جدید انتخاب‏شد ولی درهمین بیست‏ساعت فشارهای امنیّتی جدّیی به ایران واردشد. دشمنان فقط حَدس به عَدم ثباتِ یک کشور زدند و بلادرَنگ دندان تیزکردند. حالا به‏من بگو که آیا با این چیزهایی که در مناظرۀ دیشب درحضور میلیون‏ها ایرانی به‏زبان آورده‏شد، کشور از همان دیشب وارد بُحران نشده‏است؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 7:33  توسط ساعد مدرّسي  | 

يادگار 7/3/1388

-          آب می‏دونه

            می‏رَم قبرستان و پیش ابراهیم‏خان و خانم‏بزرگ. از آب می‏پُرسَم. بهشون می‏گم:...... آخه فقط آب هست که باتمام ذلالی و اخلاصِش می‏تونه دَرد دِل من را بفهمه. اونها هم می‏دونن. همیشه هنگام رفتن، بَدرَقِه‏ام می‏کنند. اونها داستان..... را می‏دانند.

            آب نمی‏خواد رئیس‏جمهور بشِه. نمی‏خواد نمایندۀ مجلس بشِه. اون همیشه و با تمام وجودش، خالصانه خدمت‏کرد ولی هیچوقت هیچ‏چیز نخواست. حکایتِ ماهی هست و آب. ماهی درون آب هست و قدرش را نمی‏دونه. همینکه از آب بیرون بی‏اُفتِه، تازه می‏فهمِه که چه‏نعمتی را ازدَست‏دادِه. تمام تلاشش را می‏کنه تا به آب بَرگرده.

            اگه زنده هستم و کار فرهنگی می‏کنم، بخاطر آب است. اگه ظلم‏ستیزی می‏کنم، بخاطر آب است. اون، من را به درون خودش بُرد. به محرمانه‏ترین خلوتِ وجودش دَعوت‏کرد. من را مَحرَم اَصرارَش قرارداد. من با خانواده‏اش یعنی اَبر، باد، جویبار و قاصدک آشناشدم. در جمع صمیمی‏شان شب را به صبح رساندم. زندگی صادقانه‏ای را ازنزدیک دیدم و حسّ‏کردم. من، عشق را بیادآوردم. تک‏تکِ اَجزاءِ وجودَم را با او غُسل‏دادم. و از خدای عزیز جز وصالش را طَلب نکرده و نمی‏کنم. خدایا، آبرو و عزّت مؤمن دستِ توست. وَعدِه‏هایَت نیز همیشه انجام‏شده‏است. هرچه بخواهی و اِرادِه‏کنی، حَقّ است. عِشق و آب نیز پاکترین‏هایی است که در وجودم به‏وَدیعِه قراردادی. امانتدار خوبی نبودم ولی به گوشۀ چشمی، فرصَتِ جُبران‏دِه مگرنه چگونه در آن دنیا، میان آنهمه بیننده و شنونده، سَربَرآرَم؟ من را پیش آب سَرافکندِه و شرمَندِه باقی‏نگذار. سَبَدِ عِشقم را به گل‏ها و غنچه‏های همیشه باطراوت و شاداب قدسی‏اَت بیآرای تا هدیۀ پیوستۀ من به آب باشد.

 

-          بلقِیس

            توی قرآن، دو داستان عجیب بَرروی مَن اَثرگذاشت: یکیش حکایت حضرت یوسف(ع) و زلیخاه بود که خیلی قشنگ در سریالی که جناب آقای سَلحشور ساختند برروی پردۀ نمایش رفت؛ دیگری هم حکایت حضرت سلیمان(ع) و ملکۀ سَبا یعنی بلقِیس هست که ساختن فیلم یا سریالی دراین‏خصوص بَرازندِۀ همان آقای سلحشور است.

            این دو زن، از ویژگی‏های اِستثنائیی در دوران خودشان بَرخورداربوده‏اند که ورودشان به عَرصۀ آن حکایات باعث‏می‏شود هر صاحب عقل و دِرایَتی به نکات پیچیده‏ای از اَبعاد وجودی انسان پی‏ببَرد و تقریباً در هربار مُرور آن حکایات، موضوع جدیدی را کشف‏کند. آیا این چیزی نیست که در همۀ آیات قرآن به‏حِکمت، تدبیرشده‏است؟

            نکتۀ ظریف اینکه همین خانم بلقِیس بعُنوان یک مَلکِۀ مُقتدر و صاحب کشور و لشکر، مورد توجّه پرنده‏ای از لشکر حضرت سلیمان‏نبی(ع) قرارمی‏گیرد که راز این توجّه و نوع آن پرنده و نسبت این دو موضوع باهم نیز به‏خودیِ‏خود پرده از اَسرار دیگری برمی‏دارد.

            ازنظر من، هستۀ اصلی داستان همان بلقِیس است و ذکر اُبُهّتِ حضرت سلیمان(ع) جهت آشکارکردن عمق مفاهیم درونی شخصیّت آن زن بوده است و پیام‏های بی‏شماری را در درون خود، قرن‏هاست که حمل‏می‏کند.

 

-          روح زن و مرد

            چندی پیش در همین مقاله‏های اینترنتی خوندم که روح ذاتاً نه زن هست و نه مرد و محدودیّت‏های جسمی مربوط به جنس زن بعد از پوشانده‏شدن جسم به روح رُخ‏می‏دهد. این مقاله جهت بررسی لزوم حفظ حجاب و اینجور موارد بود. وقت زیادی برای مطالعۀ آن نداشتم ولی این جملات جَلب توجّهم‏کرد. تا یکی دو روز فکرم مشغول‏بود و بعد سؤالی در ذهنم نقش بَست: اگر روح فاقد جنسیّت است، پس در بیان شرایط بهشت در قرآن، چرا اسم از حوریان و غِلمان بُرده‏شده‏است؟

            این روزها درگیر امتحانات هستم. اگر وقت داشتم شاید روی این موضوع تحقیق‏می‏کردم.

 

-          انتخاب

            یکی گفت چیزهای عجیبی می‏بیند. در سازمانی کارمی‏کند که علی‏رغم شعارهایی که درتمام طول نظام جدید داده‏شده‏است، همواره شاهد مسائل زشت بوده‏است. استفادۀ شخصی از منابع سازمانی همچون خودروها آنهم در وقت اداری به‏شکل فزاینده‏ای نهادینه‏شده‏است. افرادی که به‏اصطلاح مدیر نام گرفته‏اند گاهاً خودرو و راننده‏ای به‏صورت استیجاری دراختیاردارند و این رانندۀ بدبخت فقط برای اینکه در همان واحد سازمانی بماند و بیکارنشود، تن به هر ذلّتی می‏دهد. از حمل و نقل فرزندان همان مدیر متعهّد به مهدکودک و مدرسه تا جابجائی همسر باوفای همان مدیر مسلمان به مراکز تحصیلی و آموزشگاهی گرفته تا امورات کاملاً شخصی و قانونی همان مدیر صالح جهت تفکیک اسناد زمین‏هایی که درهمان اوقات اداری و با همان خودروهای استیجاری اداری معامله‏نموده‏است! البتّه اینها که چیزی نیست. اینگونه مدیران به‏سرعت آمار و بیلان بلندبالایی از کار خودشان را ارائه‏می‏دهند. آخه می‏دونید: اونها استاد تقسیم کار در حوزۀ مسئولیّت خودشون هستند. خیلی دقیق و در کمال مسئولیّت، تمام امورات محوّله به واحد سازمانی خودشان را لیست کرده و موارد جدید و مهمّ دیگری نیز با ابتکار شخصی خود به آن می‏افزایند؛ سپس آن وظایف را به اندک پرسنل تحت پوشش خود تقسیم‏می‏کنند! اینگونه فرصت‏می‏یابند تا پس از تعیین تکلیف پرسنل خدمتگذار، به امورات مُهِمِّۀ خود در اوقات اداری و با استفاده از منابع سازمانی بپردازند.

            راستی او می‏گفت: منابع سازمانی را دیگه نباید بیت‏المال درنظرگرفت چون در یک شرکت خصوصی که از بودجۀ دولتی استفاده می‏کنه، هرچند بودجه، بودجۀ دولتی و بیت‏المال است ولی بهرحال آن شرکت، یک شرکت خصوصی است و هرتصمیمی می‏تواند بگیرد مثل انتخاب پیمانکار و فروشنده با «ترک تشریفات آئین‏نامۀ معاملات» و غیره. یعنی هرجور که دِلش خواست می‏تونه هزینه‏کنِه. گفتم مگه‏میشه؟ آخه اون بودجه از بیت‏المال هست و اون خدمات نیز انحصاری است. مگه یادت رفته جریان دادگاه‏های آقای کرباسچی بعنوان شهردار تهران و زندانی شدن ایشان و برخی از مدیرانشان؟ پاسخ‏داد: نه، یادم نرفته ولی این تو هستی که فراموش کردی که اون موضوع برای همون موقع و با ابهامات قانونی همان زمان بود و حالا براساس اصول مدیریّت و خصوصی سازی ناقص و با استناد به قوانین بخش‏های خصوصی الزاماً باید اینگونه عمل‏کرد چون شرکتی که ماهیّتاً خصوصی است امّا سهامی عامّ نیست و مجمع‏عمومی آن نیز مردم نیستند، بعلّت آنکه خدمات انحصاری دولتی را بعهده‏دارد، دچار چنین مشکلاتی می‏شود. نمونۀ اینجور شرکت‏ها همین شرکت‏های اقماری وزارتخانه‏ها هستند. یک شرکت برق باید برق را به خانۀ مردم برسونه و سیم‏کشی و کابل‏کشی و روشنائی معابر انجام‏بده، یعنی کارهای عمرانی دولتی ولی ماهیّتاً خصوصی هست. شرکت‏های مشابه دیگری هم هستند.

            همچین بفهمی نفهمی موضوع را گرفتم. یعنی فهمیدم که عملاً حالتی رُخ داده بانام دزدی با چراغ:

چو دزدی با چراغ آید، گزیده‏تر بَرَد کالا

            اَزش پُرسیدم: خُب فکرمی‏کنی باانتخاب رئیس‏جمهور جدید مسئله حلّ میشِه؟ درجواب دو سؤال مطرح‏کرد. پرسید: اوّلاً مگر همۀ دولت‏های قبلی ادعاهای مبنی بر رفع اینگونه دست‏درازی‏ها به بیت‏المال نکردند؟ ثانیاً مگر قوانین با آمدن مسئول اجرائی جدید حکومت عوض‏می‏شود؟ گفتم: قانونگذاری در مجلس انجام‏می‏شود و نمایندگان مجلس‏های گذشته هم پس از قانونگذاری رفته‏اند؛ از یکسو اجراء را به‏عهدۀ قوّۀ مجریّه گذاشته‏اند و از سوی دیگر نظارت را به‏عهدۀ مجلس و مجالس بعد. گفت: آفرین، بنابراین بعد از قانونگذاری رفته‏اند. آنهائی هم که می‏آیند، براساس شعارها و اهداف ممتاز جدید می‏آیند ولی نه‏تنها با مسائل جدید و وضع قوانین جدید روبرو می‏شوند بلکه با انبوهی از نتایج نادرست و غلط ناشی از قوانین گذشته برخوردمی‏کنند که نیاز به بررسی و قانونگذاری و تبصره‏نویسی مجدّد داره! حالا دوباره دولت عوض میشه و بعدش هم دوباره مجلس تغییرمی‏کنه. نتیجه همین هست که می‏بینی. اینجا یک خلاء طولانی ایجادمی‏شِه که سوء استفاده از بیت‏المال به‏راحتی نهادینه می‏شِه.

 

-          استخدام

            گفت یک مثال باحال دیگه هم دارم. هر سازمانی برای اینکه به بهترین نیروها دست پیدا بکنه و حقّ کسی را هم ازبین نبره، جهت جلوگیری از پارتی‏بازی اقدام به برگذاری آزمون استخدامی و مراحل گزینش می‏کنه. حالا ببین در جریان خصوصی‏سازی و برون‏سپاری وظائف، بسیاری از کارها به شرکت‏های خدماتی واگذارشده‏است. گفتم: آره؛ تقریباً همه‏جا اینطوری هست. شرکت‏های خدماتی، پرسنل مورد نیاز ازقبیل تایپیست، کارمندان پشت میز نشین تا کارگران و سایر خدمات را ارائِه‏می‏کنند و در مناقصۀ سال بعد(البتّه اگر پشت پرده کلکی درکار نباشد،) شرکت بعدی که برنده‏می‏شود، متعهّدمی‏گردد تا از همان نیروها که با محیط کار وفق پیداکرده‏اند و اساساً همان سازمان معرّفیشان کرده‏است، استفاده‏کند.

            گفت: آفرین؛ حالا به من بگو که آیا برای ورود اون پرسنل از شیوه‏های گزینش مرکزی و آزمون استخدامی استفاده‏شده‏است؟

            جواب‏دادم: غالباً نه؛ اونها عموماً از آشنایان هستند که پس از شروع به‏کار، در لیست پرداخت حقوق اون شرکت‏ها قرارمی‏گیرند و عموماً انتخاب بهینه‏نیستند.

            گفت حالا ببین: پس از گذشت سالیان، این افراد حقّ آب و گِل به‏هَم می‏زنند. یعنی به همه‏جا شکایت‏می‏کنند که پس از گذشت اینهمه سال که برای این سازمان‏ها و شرکت‏های دولتی و غیردولتی کارکرده‏ایم، هنوز استخدام‏نشده‏ایم. راست هم می‏گویند ولی غالباً همگی براساس آشنایی وارد سیستم شده‏اند. حالا رئیس جمهور جدید و نمایندۀ جدید با یک مشکل حادّ اجتماعی آشکار روبروشده‏اند. به‏ناچار دستوراتی مبنی بر جذب این افراد بدون آزمون ورودی صادرمیشه. یعنی بهرحال افرادی از اجتماع باقی می‏مانند که علی‏رغم لیاقت و توانائی بیشتر، همچنان بیکارمانده‏اند و اساساً آزمون ورودیی برای شرکت ایشان و نشان‏دادن توانائی‏ها و قابلیّت‏هایشان برگذارنشده‏است لیکن افرادی که سال‏ها پیش غالباً با پارتی و آشنا و... وارد سیستم‏شده‏اند، حالا به‏راحتی برای همیشه جای آنان را می‏گیرند! این یعنی «وعدۀ انتخاباتی».

            یادم آمد به حکایت آن معصوم(ع): دید کسی دو اَنار دزدید، تعقیبش کرد. دید به نیازمندی رسید و آن دو انار را به او هدیّه‏کرد. به او گفت: این چه‏کاری است که می‏کنی؟ تو اَنار دزدیدی. جواب داد: من ضرر نکردم بلکه سود بُردَم. خداوند گفته که در مقابل کارهای خوبتان، دَه‏برابر پاداش می‏دهم. من دو اَنار دزدیدم، پس می شود دو مورد کار بَد. بعد آن دو را به نیازمندی بخشیدم؛ پس می‏شود بیست مورد کار خوب. بیست منهای دو می شود هیجده. پس من هیجده حَسَنِه در پروندۀ اَعمالم دارم. معصوم(ع) فرمود: تو از اساس کارَت نادرست بوده‏است. اگر آنچه را که مال خودت باشد و ببخشی، پاداش می‏گیری ولی اینک تو مال دیگری را بخشیده‏ای.

            آیا آن معصوم(ع) نمی‏دانست روزی اینگونه پای سفره‏های تبلیغاتی، آن اَنارها را تقسیم‏خواهندکرد. اگر امروز زنده‏بود، چه می‏گفت و چه می‏شنید؟ آنهمه فرصت شغلی مهمتر هستند یا آن چند اَنار؟

مال که از کیسۀ مِهمان بُوَد، حاتم طائی شدن آسان بُوَد.

 

-          مکّه

            او دستور داد که به مکّه ببَرمش. من؟! خدایا؛ چه‏کنم؟ من روی رَفتن به خانۀ خدا را ندارم. حال باید دیگری را هم ببَرم. چگونه؟ با که بگویم؟ از که مَدَد بطلبم؟ آنجا جای من نیست. من با اینهمه گناه و آلودگی چگونه بروم؟ آنهم بدون آب! بدون آب چگونه قدَم از قدَم بردارم؟ آنجا که رسیدم، به خدا چه بگویم؟ وقتی از من بپرسد که: آب را چه‏کردی؟ چه جواب بدهم؟ خدایا، خودت یاریم برسان....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 20:39  توسط ساعد مدرّسي  | 

يادگار 8/12/1387

-          کِلیسا

            چندروز پیش هم یک مأموریّت اِجباری به تهران داشتم. بازهم یک بعدازظهر رفتم همون کلیسا. اجازه گرفتم و واردشدم. برروی نیم‏کتی نشستم. توی عالم خودم در آن مکان مقدّس بودم. توی دِلم با عیسی‏مسیح(ع) رازدل می‏کردم. اون یک پیامبر اولی‏العظم زنده‏هست. به‏یاد حضرت مریم(علیهاسلام) بودم و با نبیّ‏اکرم(ص) سَروسِرّی داشتم. قبل از من چندنفری هم اونجابودند. یکنفر که ظاهراً از مسئولان آنجابود، خیلی آرام به آنها نزدیک می‏شد و از ایشان می‏خواست که بیرون بروند. خیلی عجیب بود؛ نمی‏دانم چه چیزی در گوششان می‏گفت که آنها باکمی ناراحتی ولی به‏آرامی خارج‏می‏شدند! امّا هرگز سُراغ من نیامد. حتّی افرادی که بعد از منهم آمده‏بودند نیز اجازه‏نیافتند آنجا بمانند ولی کاری بکار من نداشتند. علّتش را اصلاً نفهمیدم. اونجا به خیلی چیزها فکرکردم. به «آب» فکرکردم. به مرحومه «خانم بزرگ» و شوهر مرحومشون «ابراهیم‏خان» هم فکرمی‏کردم. آخه اونها از آب جدانیستند. به «سیّدجمال‏الدین اسدآبادی» هم فکر می‏کردم. فردی که در اتّحاد انسان‏ها برای دست‏یابی به آزادی و مقابله با ظلم کوشید. اطّلاعات کمی از او دارم. ولی اونجا، جایی که مسیحیّان به عبادت می‏پردازند، بعنوان یک مسلمان حاضربودم. بدون هیچ تنِشی. من عملاً در راه نوعی اتّحاد قدم‏برداشته‏بودم. این از لطف آب بود. می‏دونم روح مادر بزرگ، هَوام را خیلی داره. حتّی بازهم رفتم و موقوفۀ مرحوم مقیمیان را نگاه‏کردم و بازهم دعا کردم. نکات ریزی که کسی متوجّۀ آن نبود. چمن‏های آنسوی چهارراه جایی بود که در آن دنیا برای من شهادت خواهندداد. شهادت به نمازی که سال‏ها پیش باراهنمایی کسی که هرگز نشناختمش در آن مکان به‏جای آوردم. آب عزیز، می‏بینی؟

 

-          چه اتّحادی؟!

            توی جریان حَملِۀ صهیونیست‏ها به نوارغزّه و اون فاجعۀ انسانی و جنایات جنگی گسترده، مستمر و وسیع، یک عدّه‏ای دَم از اتّحاد مسلمانان می‏زدند. ادّعایی که اساساً پوشالی است و محقّق نشده‏است. ادّعایی که فقط یک شعار است و حتّی در یک کشور شیعه مثل ایران باتمام تقیّدات و حوزه‏های علمیّه‏اش در هاله‏ای از اِبهام و شعار باقیمانده. دَرکَش خیلی ساده است؛ حتّی از داستان جداشدن شیعه و سنّی در صَدر اسلام و بعد از وفات رسول اکرم(ص)، روشن‏تر است. توی این کشور شیعۀ دوازده امامی، نه‏تنها برای رؤیتِ ماه مبارک رمضان که از اهمیّت بالایی برخوردار است بلکه برای بسیاری از احکام ریز در رساله‏های عَمَلی، فتواهای متفاوت وجودداره. یعنی قبل از اینکه بخواهد در دارالتقریب‏های بین‏المذاهب، مغایرت‏های عقیدتی بین مذاهب اسلامی را حلّ‏کنند، هنوز نتوانسته‏اند دور هم جمع‏شوند و درستی و نادرستی منابع استخراج احکامشان را در همان حوزه‏های علمیّه تأیید و ردّ کنند. توی قرن بیست و یکم هنوز این دین فوق‏العادّه و قابل انطباق با هر زمان و مکانی، در پرتو مرجعیّت شیعه نتوانسته‏است به اتّحاد برسد و مبانی علمی روز در آن بدرستی مندرج‏نگردیده! می‏گی نه؟ برو مقیاس اندازه‏گیری آب کُر یا مسافتی که بموجب آن باید نماز را شکسته‏خواند، را در رسالات عملیّه و فتواهای مراجع نگاه‏کن. حرف از وَجَب و عَدم رُؤیَتِ دیوارهای شهر و دیار است. مقیاس‏های اندازه‏گیری اِس.آی مَطرح نیست. بنابراین حرف از درجات رسد قطعی ماه در فلان موقعیّت زمین ابداً جایگاهی نخواهدداشت و رؤیتِ ماه تنها راه تشخیص‏می‏ماند.

            اینجوری تعمّداً اسلام را منطبق با علوم روز و جوابگوی مسائل روز مطرح‏نکرده‏ایم و امانتی که آنهمه پیامبر در طیّ اعصار و قرون بدست ما سپرده‏اند را اینگونه بی‏اهمیّت و عقب‏مانده نگاه‏داشته‏ایم. آیینی که حضرت محمّد(ص) تبلیغ‏کردند، هرگز در پرده‏های غبارگرفته باقی‏نمی‏ماند و تنها این ما هستیم که سَرمان را همچون کبک زیر بَرف نگاه‏داشته‏ایم. دانشمندان بسیاری در سَرتاسَر جهان کم‏کم پی به اِعجاز کلام و آیین الهی می‏برند و از مبانی آن برای درک صحیح‏تر و عمیق‏تر علوم روز و نزدیکی بیشتر به ذاتِ مقدّسش بَهره‏ها خواهندبُرد و این‏میان تنها ما هستیم که ضَرَر می‏کنیم.

            این آب، جاری‏است. جلو چشممان است امّا این ما هستیم که بجای نوشیدن از آن، به آب گندیده‏ای که در مَشک پُشتِ‏سَرمان داریم، اِکتِفا نموده‏ایم. می‏گی نه؟ برو غزّه را ببین. برو دستِ گُلِ خودمان را در تخریب مبانی اتّحاد مسلمانان در جای‏جای صحنۀ گیتی تماشا‏کن! همین دو-سه روز پیش، وَهابی‏ها و تندروهای عربستان بجان شیعیان مدینه افتاند و یک امام جماعت را با سه ضربه چاقو مجروح‏کردند. ناآرامی‏ها به امیر مدینه رسید و با وَعدِه و وَعید ایشان، همچون هزار و چهارصدسال گذشته، موقّتاً مسائل پایان یافت.

            اگه شکّ‏داری، برو جریان بهائیّت و بابیّت و وهابیّت و اَمثال اینها را نگاه‏کن. دستکم دوتا از آنها در همین کشور اصلی شیعۀ جهان ساخته‏شد. درست جایی که باید الگوی اتّحادباشد!

            چیه؟ بازم تردید داری؟ پس برو درمورد این آقایی که چندی‏است ادّعاکرده امام‏زمان است، تحقیق‏کن. از قلب سرزمین شیعه بلندشده و رفته درجایی و گفته من امام زمانم. تازه شنیدم شهریورماه قراربود به ایران بیاید و راهپیمائی بزرگی راه‏بیاندازد! سَبکِ خاصّی هم در ورزش‏های رَزمی دارد و خلاصه صاحب سَبک است.

            به‏راستی اگه کارِمون دُرُست‏بود، چطورممکن بود اینجور انحرافات بزرگ، دُرست در مرکز جهان شیعه رُخ‏دهد؟ آری، اساس و امکانات اصلی نِفاق دردرون جامعۀ ما نهفته‏است و باید اعتراف‏کنیم خیلی ساده و به‏بهانه‏هایی همچون جزئی‏بودن اختلاف‏ها و تفاوت‏های کوچک سلیقه‏ای، صدها سال است که اجازه‏داده‏ایم تا یکی از موتورهای اصلی نفاق جهان اسلام در بین خودمان وجودداشته‏باشد. جای بسی شرمندگی‏است. شرمندگی بخاطراینکه از بزرگانمان نخواسته‏ایم؛ بخاطر اینکه اجازه‏داده‏ایم دنیایی منحرف‏شود و سپس خودمان بصورت حقّ‏به‏جانب ایستاده‏ایم، قیافه‏گرفته‏ایم و پس از چند آخ و وای‏گفتن، همه‏چیز را انداخته‏ایم گردن این و آن. یکجا اسم استعمار بزرگ انگلیس را آورده‏ایم و جای‏دیگر، دَم از دشمن بزرگی مثل صهیونیسم زده‏ایم. امّا هرگز به این مهمّ اعتراف‏نکرده‏ایم که ابزار تمام آن انحرافات را خودمان دردست آنان قرارداده‏ایم. دودستی چاقو را تقدیم دشمن کرده‏ایم. می‏گی نه، بهت نشون‏می‏دم:

            چرا درهنگام حملۀ مجدّد صهیونیست‏ها به نواز غزّه، باید ناآرامی‏های عربستان شروع‏شود؟ اصلاً چه‏فرصتی بهتر از این. حالا که قراراست کلّی زائر ایرانی برای حجّ عمره به آنجا برود، باید یکجوری مشغول‏شوند. ای‏بابا، عراق هم جای بدی نیست. کلّی هم زائر اونجا داریم. دو-سه‏تا بُمب هم بندازن اونجا تا ما را سرگرم‏کنند. بقیّه‏اش هم خودمون کارشون را راحت‏می‏کنیم. کلّی مشغولیّت توی همین ایران وجودداره. آنقدر آب هست که به آسیاب دشمنان عزیزتر از جان و مال و دینمان برزیم که حالا حالاها تمام‏نمی‏شود. می‏خوای بدونی؟ پس به قسمت بعدی نگاه‏کن.

 

-          فرهنگ عمومی

            توی خیابان چی می‏بینی؟ کلّی ماشین؛ ترافیک و کلّی آدم. عجب ترافیکی! ای‏بابا؛ این آقا چرا اینجوری می‏کنه؟ چرا دَرخِلافِ‏جهت داره حرکت‏می‏کنه؟! آهان؛ داشت سِبقت غیرمُجاز می‏گرفت! آخه طرفِ خودِش، ماشین‏ها پُشت‏به‏پُشتِ هم ایستاده‏اند و ذرّه‏ای جای تکانخوردن نیست. این بندۀ خدا باید از مسیر مخالف که خلوَت‏تر هست برای سبقت گرفتن و جلوافتادن از اینهمه ماشین استفاده‏کنه. نگران‏نباش، چندمتر قبل از تقاطع، به‏زورهم که شده ماشین را وارد صفّ می‏کنه و مهمّ نیست نوبت چندنفر را رعایت‏نکرده. می‏بینی چندتا آدم باهوش داریم؟ بقیّه هم دارن همین‏کار را انجام‏می‏دَن. از اونا باهوش‏تر هم داریم. این موتورسوارها.... بَه‏بَه. چقدر جَسور هَستن؟ توی چراغ قرمز، اونم دَرجَهتِ مُخالف دارن از لابلای ماشین‏ها می‏گذرن. بابا دَمِت‏گرم. این مَملِکت قَدرتون را نمی‏دونه مَگرنه قیمت موتورسیکلت‏های نمایشی را اَرزان‏می‏کرد تا شماها بتونید درست وَسَط همین ترافیک، یکی چندتا شیرین‏کاری هم نشون مردم‏بدین. آخه ما خسته‏شدیم ازبَس این سریال‏های طولانی دَرِپیتی تلویزین را نگاه‏کردیم. هفته‏ای یک‏قِسمت! وای، ذِهن و روحمون تا هفتۀ دیگه داغون هست. باید با چنین دلخوشی‏هایی خودمون را مشغول‏کنیم دیگه....

            چه‏خبره؟ این آقا چرا اینقدر بوق‏می‏زنه؟ هنوز چراغ قرمزه! می‏گه بُرو. کُجا برَم؟ اَه، داره چراغ‏های نور بالاش را روشن و خاموش می‏کنه. چشمام داغون‏شد. برای هرکاری بوق‏می‏زنه. خِجالت‏نمی‏کشِه. تربیّت خانوادگی ما اجازه نمی‏دِه باصدای بلند حرف‏بزنیم ولی اینها از صدای بلند گذشته، دارن بوق‏می‏زنن....

            اون آقای پلیس چکارمی‏کنه؟ اون سرباز که داره درکمال خستگی، یکجوری ماشین‏ها را هدایت‏می‏کنه تا از تقاطع رَدّ بشن. بهِش بااِشاره، یکی از اون موتورسوارها را نشون‏می‏دَم. سَر اَفسوس تکان‏می‏دِه ولی کاری نمی‏تونه‏بکنه! اون‏هم ماشین گشتی پلیس، سَبزرنگ هست، آبی نیست. کاری‏به‏کار راهنمایی و رانندگی نداره. توی ترافیک مونده. اونم داره نگاه‏می‏کنه. اسم این چهارراه، «چهارراه ریشمک هست». گردش به چپ ممنوع‏هست. ولی جلو همین ماشین پلیس، دارند علاوه بر عبور از چراغ قرمز، گردش به چپ هم می‏کنند. نگاه‏کن: رانندۀ ماشین پلیس داره می‏خنده. شاید از ناراحتی هست. آخه من بهش اِشاره‏کردم. با زَبانِ اِشاره بهشون این متخلّفین محترم را نشون‏دادم. بابا دَمِش‏گرم. اعصاب خودش را خوردنکرد. بایک خنده کار را تموم‏کرد.

            به‏این می‏گن فرهنگ! یعنی بزن و بُرو. مهمّ اینه که کار خودت انجام‏بشه، کاری به بقیّه نداشته‏باش. آره؛ درسته. این دَرسی بود که از یکی از مدیران متعهّد و البتّه جوان اداره یادگرفتم. خدا اَجرش‏بدِه. اوّلش خیلی عصبانی‏شدم ولی حالا می‏بینم که ازنظر این اجتماع، کار اون درست هست.

            همین دیروز بود، بهش می‏گفتم، چرا اینجوری کردید؟ این قرارداد باید کامل باشه. نکات پشتیبانی نرم‏افزار را درنظرنگرفته‏اید. در فلان شهر، یک‏هفته کار مردم متوقّف مونده‏بود بخاطر اینکه پیمانکار تعهّدی دراین زمینه نداشت. دَه‏ها مرتبه در سال گذشته، سیستم‏های پاسخگوی مردم بخاطر همین نکته متوقّف موند و اینهمه کار این بدبخت‏ها، با اونهمه زمانی که از زندگیشون زده‏بودند، متوقّف مونده‏بود. می‏دونی این آقای متعهّد به من چی‏گفت؟ گفت من قسمت خودم را در پیش‏نویس‏قرارداد نوشتم، البتّه نوشتم که بهتر است از شما هم نظرخواهی‏شود، مهمّ این است که توپ توی زمین ما نباشد. شما هم یک نامه‏بنویسید تا توپ در زمین شما نباشد! داشتم دیوانه‏می‏شدم، همین چنددقیقه پیش بود که داشت جلو یکی دیگه، دَم از خدمت به‏مردم می‏زد و می‏گفت به‏این‏دلیل این پُست را قبول‏کرده‏است که خدمتی به مردم بکند! وای، خدای من؛ اصلاً این‏کار و مشکلاتش را درست عین سال‏های پیش انجام‏دادند. حتّی یک مورد جریمه در تمام این سالها برای پیمانکاری که اینجوری مردم را اذیّت‏کرده‏بود، درنظر نگرفته‏بودند. حالا هم حتّی به خودشون زحمت نداده‏بودند در شورای مدیران، معاونان و غیره این بحث را مطرح‏کنند ولی نکات بسیار بسیار مهمّ‏تری را بررسی نموده‏بودند؛ مثل: خرید کامپیوترهای لب‏تابی که سیم‏کارت موبایل بخورد و البتّه سبک‏تر باشد. کلّی هم نرم‏افزارهای متفرّقه برروی کامپیوترهاشون نصب‏کرده‏بودند و تاریخ سینما و موسیقی را برروی کامپیوترهاشون می‏تونی ببینی. کارهای بزرگی‏است. حتّی یک دقیقه نباید اینترنت کامپیوترشون قطع‏شود. دانلودهای بسیار بسیار مهمّی دارن. کلاس‏های آموزش ضمن‏خدمت نیز از اهمّ واجبات است. چون این رویّۀ پاسخگویی مناسب به مردم را تضمین‏می‏کند. برای کوچکترین نامه‏نگاری و آمارسازی هم باید اُپراتور کامپیوترداشته‏باشن تا زودتر توپ را از زمینِشون بیندازن توی زمین یکنفر دیگه. ولی همواره باید مواظب‏باشن که توپ توی زمین اونها نمونه. به‏این می‏گن خدمت به خلق. خیلی مهمّ هست!

            من اونجا ناراحت‏شدم ولی حالا می‏بینم که فرهنگ ترافیکی ما هم همینطوری هست. اصلاً من اشتباه‏کردم. آخه من ازقدیم می‏دونستم که خوردن عَرَق و مشروبات اَلکلی، حَیا را ازبین‏می‏برد. دیده‏بودم که عرق‏خورها، شرم و حَیا ندارن. توی رانندگیشون هم حُرمَت‏نِگه‏نمی‏دارن! بهترین نشونه‏اش بوق‏زدن‏های پُشتِ‏سَر‏هَم بود. ولی حالا دیگه به یک فرهنگ عمومی تبدیل‏شده. ادارات که اینجوری کار مردم را می‏لنگانند، فرهنگ عمومی هم که اینجوری‏شده! خب دیگه؛ تکلیف روشن هست. ماهم یکی از افراد همین جامعه هستیم. هَرازگاهی هم طرح امنیّت جامعه و مُبارزه با بَدحِجابی مطرح می‏شود و در یک بُرهۀ زمانی کوتاه خیلی از این نواقص کاهش‏می‏یابد ولی بَعدِش وضعیّت یک‏کمی بدتر از قبل می‏شود و آسیب‏شناسان اجتماعی مجدّداً سخنرانی می‏کنند و مقاله می‏نویسند. یادم هست بعد از کنترل وسیعی که از بوتیک‏ها و مراکز فروش لباس بعمل آمد و چندتاشون را بستند، این مُدِ جدید چکمه‏ها و پوتین‏ها و شلوارهای تنگ ارائه‏شد. مُدهای جالبی هستند. فکرکنم اگر اونوقت ارائه‏شده‏بودند، شاید توی اون طرح بامشکلاتی روبرو می‏شدند ولی بهترین موقع را برای تعویض مُد انتخاب‏کردند. زمانیکه سایر مُدها یک‏شبه جمع‏شدند، وقت ارائِۀ اینها بود!

           

-          چه‏کنیم؟

            ببین؛ حساب دودوتا، چهارتا است. اون حضراتی که روی جهالت ملّت‏ها سرمایه‏گذاری‏کرده‏اند و صدها سال است که از نقاط ضعف فرهنگی ما نهایت استفاده را بُرده‏اند، به‏شِدّت مُشتاق‏هستند که ما درگیر همین مسائل باشیم. می‏خوان همواره مَغز را رَهاکنیم و پوست را بچَسبیم. من زیر بار نمی‏رَم. زندگی خودم را برمبنای خرافات و جَهالت و توپ‏توی زمین این و اون انداختن، بَنانمی‏کنم. همونطور که به دانشمندان اِعتقاددارم، قدر عُلما و مُجتهدین را هم می‏دانم. اینکه یک گوشه‏ای بشینیم و نهایتاً برای یک نماز جماعتِ باحال پُشت سَر این عالِم و اون مُجتهد بایستیم، کمترین کاری‏است که انجام‏داده‏ایم و درواقع هیچ قدر و مَنزلتی برای او قائل نبوده‏ایم. درواقع اگر جاهل‏نباشیم، یک خائن چاپلوس بیش نیستیم. اونها عِلمی دارند که تا نخواهیم، نمی‏توانیم به دریای بی‏کرانش دست‏یابیم. امروز مشکل ما مسائلی است که اجازه‏می‏دهد تا تفرقه بین مسلمانان به‏راحتی ایجادگردد. ما باید از این بزرگوارها بخواهیم. باید مطالبه‏کنیم. این وظیفۀ اجتماعی، انسانی و شرعی ما است که بخواهیم. این همون اَمر به معروف است. کی‏گفته که ما نباید بزرگان را به معروف اَمر کنیم و از منکر نهی‏کنیم؟ بَرعَکس؛ بسیاری از موارد است که برای افراد معمولی همچون من، مکروه یا مستحب محسوب‏می‏شود ولی برای اینان و پیشوایان حکومتی جامعه، حرام و یا واجب است. پس امر به معروف برای آنان بمراتب مهم‏تر است. اگر وضع جوامع اسلامی تا این‏حدّ فلاکت‏بار شده، درست بهمین خاطر است که افرادی متوجّۀ انحراف‏شده‏اند لیکن گوشزد نکرده‏اند؛ حرف نزده‏اند؛ دوستی خاله‏خِرسِه کرده‏اند. یا به‏خیال خودشون حُرمت‏نگه‏داشته‏اند و یا اینکه تعمّداً اجازه‏داده‏اند تا مبانی تفرقه گسترش‏یافته و تعمیق‏گردد. اگر امروز وقایع فجیعی همچون درگیری‏های مذهبی عراق و عربستان و پاکستان، نسل‏کشی در بُوسنی‏هِرزگوین، بمباران نوار غزّه و هزاران مورد دیگر رُخ‏می‏دهد، کاملاً سازمان‏یافته و ازپیش‏تعیین‏شده‏است. سیستم فراماسونری را قرن‏ها پیش به‏دقّت سازماندهی‏کردند، مرکز بهائیّت به‏دقّت در اسرائیل تعریف‏شد و مورد حِمایت‏قرارگرفت تا کتاب «منتخبشان» درهمۀ شرایط چاپ‏شود و جانشین تمام رساله‏های عَملیّۀ موجود و آینده‏گردد. این کتاب بگونه‏ای طرّاحی‏شد تا برخلاف رسالات عَمَلیّه و فتواهای غیر متّحد مراجع عالی‏قدر، شیوه‏ای ثابت و متّحد را ایجادنماید و پیروان این آیین بدعَتی را باسرعتی شگفت‏انگیز از پیکرۀ اصلی جهان ناب اسلامی دورسازد.

            امروز این مطالب را نوشتم تا درآینده یک مرجع و یادآوری خاصّ‏باشد. آینده از دوحال خارج نیست. حالت اوّل این است که شرایط بسی دشوارترشده و صیلی محکمتری به جهان اسلام واردمی‏گردد که درآنصورت این نوشته‏ها یادآور ریشه‏های وقوع این فاجعۀ جبران‏ناپذیر خواهدبود. حالت دوّم این است که عدّه‏ای چشمشان را بازمی‏کنند و اساس تفرقه را برخواهندچید و ابهامات مذاهب را ازبین برده و قوّۀ مقتدر اسلامی را تشکیل داده و مسلمانان جهان را به زندگیی شیرین و عالمی آزاد راهبری خواهندکرد که درآنصورت خوشحال خواهم‏بود که توانسته‏ام قدمی ناچیز در این‏راستا بردارم.(انشاءالله)

 

-          دانشگاه

            چقدرسخته! من عاشق بسیاری از این مطالب علمی هستم ولی نمی‏دانم چرا سیستم‏های دانشگاهی اینقدر داغون و نادرست هستند. قوانین دَست‏‏وپاگیری درست‏کرده‏اند که جُز آزار و اذیّت و عقب‏ماندگی حاصلی ندارد. اساس بر فهم مطالب و تولید علم بنانهاده‏نشده‏است. رعایت پیش‏نیازها و هم‏نیازها آنچنان سخت‏گیرانه شده‏است که گویی برای به‏رُخ‏کشیدن اصل هدف است ولی قربانی واقعی، همان هدف طرّاحی آنان است. دَردِسَرهایی که مُکرّراً برای دانشجویان ایجادمی‏کنند، درواقع آموزشی غیرمستقیم برای مدیران آیندۀ همین مملکت است تا آنان نیز به‏نوبۀ خود به ارزش توپ‏بازی و توپ به زمین این و آن انداختن واقف‏گردند.

            ریاست جمهوری فعلی ایران دستور به غنای محتوای دروس، غیرحضوری کردن آن و پرهیز از اشتباه در پیام‏نور می‏دهند ولی حاصل مشکلی بیشتر از مشکلات قبل است. درس‏ها سنگین‏ترشده و از هدف رشته خارج می‏گردد. مثل بخشهای سخت‏افزاری که در درس «مهندسی اینترنت» وجوددارد و فصلهای نهایی مرتبط با نرم‏افزار در لیست دروس دانشجویان «نرم‏افزار» قرارنمی‏گیرد. نمرات با عوض‏شدن کلید سؤالات عوض‏می‏شوند! هنوز نمرات ترم قبل مشخّص نشده که انتخاب واحد ترم جدید برمبنای دوترم قبل شروع می‏شود! نتایج معادل‏سازی‏ها وارد کامپیوتر نشده و هیچ‏کس نمی‏تواند جواب درستی بدهد، همه می‏گویند به فلانی گفته‏ایم، فلانی هم می‏گوید به بهمانی گفته‏ام. خلاصه فوق‏العادّه است. یک سیستم مدیرسازی پیشرفته. عملاً شیوه‏ای از اِعمال محدودیّت‏ها ارائه‏می‏شود. شنیدم برای کارورزی و پروژه نیز محدودیّت داریم. امّا ازحقّ نمی‏شه گذشت. محیط فوق‏العادّه پاکی است. من توی دانشگاه‏های دیگه هم بوده‏ام. اینجا واقعاً از انحرافات خیلی دور است. مواردی همچون تخلّفات مالی و رشوه‏گیری و یا روابط نادرست اجتماعی بسیار بسیار کم و شاید اصلاً وجودنداشته‏باشد. دانشجوها با اینکه اجباری به حضور در کلاس ندارند، با اشتیاق حاضرمی‏شوند. بسیاری از کلاس‏ها شلوغ هستند و اگر دیربرسیم، جایی برای نشستن نخواهیم داشت. استاد هم از اینهمه طالب علم لذّت می‏برد. جایگاه خوبی است و ریاست جمهوری جای خوبی را برای سرمایّه‏گذاری یافته‏اند ولی چه‏کنیم که همواره رویّه‏ها بگونه‏ای هستند که خلاف انتظارات ما انجام‏می‏شوند. در این مشکلات سیستمی، حتّی این محیط پاک هم دچار سیاست توپ‏بازی شده‏است. با گذشت سالیان، کم‏کم متوجّۀ تغییر رفتار برخی از پرسنل شده‏ایم. رفتار صمیمانۀ سال هشتاد و پنج، درحال ازبین‏رفتن است. خستگی در چهرۀ ایشان دیده‏می‏شود و توپ‏هایی در دستشان می‏بینم که آرزوی پرتاب به‏سوی دیگری را دارند. اینبار علاوه بر همکارانشان، هزاران دانشجو نیز وجوددارند که هرکدام مجبورند توپ‏هایی که به بهانه‏های نقص‏سیستمی، آیین‏نامه‏های قدیمی، غلط بودن کلیدها، دستوراتِ این و آن، در آسمان آیندهشان وجوددارد را بگیرند و دست‏به‏دست بگردانند و آخرالامر نیز باخستگی فراوان و با طول دوران تحصیل طولانی‏تری نسبت به دیگردانشگاه‏ها، شاید فارغ‏التحصیل‏شوند و به جمع مدیران توپ‏باز جامعه اضافه‏گردند. راستی چرا اینگونه؟ مگر اینان فرزندان آنها نیستند؟ پس چرا کلاس‏های بعد از ظهر کم‏است، گروه‏های ارائه‏شده کم‏است، چراغ‏های کلاس‏ها درست نیستند و دائم حتّی درزمان تشکیل کلاس، خاموش و روشن می‏شوند و همه را روانی می‏کنند؟ دروس ارائه‏شده در محیط هایی مثل پاورپوینت کم است، استفاده از محیط دانشگاه مجازی برای همۀ دانشجویان پیام‏نور ممکن نیست؟ توپ‏بازی با فرزندانشان تا این‏حدّ؟!

 

-          تولّد

            داریم کم‏کم به سیزدهم فروردین‏ماه نزدیک می‏شیم. روز تولّد آب. روز حیات. روز زندگی. روز عشق. روزی که خیلی دوستش دارم. دلم می‏خواهد قبل از همه به «آب» تبریک بگویم. پس همین‏الآن می‏گویم: آب عزیز، تولّدت مبارک.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 14:29  توسط ساعد مدرّسي  | 

يادگار 24/10/1387

-          روح مهربون

            یادته توی ساعدنامه چی نوشته‏بودم؟ یادگار 8/7/1387 را میگم. توی تهرون یک نیرو من را این‏طرف و اون‏طرف بُرد. من را به جاهای عجیبی می‏کِشاند که آرزویش را در دل نگاه‏داشته‏بودم و موقعیّت‏ها را بَرایَم جورمی‏کرد.

            راستش را بخواهی من اونوقت نمی‏دونست که چندی پیش چه اتّفاقی افتاده. آه؛ مادربزرگ رفته‏بود. من هَروقت که می‏تونستم می‏رفتم سَر خاکِ اِبراهیم‏خان ولی مدّتی نتونسته‏بودم برَم اونجا و حسّابی باهاش دَردِدِل کنم. مدّتی بعد از اون مأموریّتِ تهران، رفتم اونجا. وقتی رسیدم، متوجّه شدم که همسر مهربونش هم رفته‏پیشش. اون معمّا حلّ‏شد. روح مهربون مادربزرگ چه‏کارها که نکرده‏بود. خلاصه نشستم و با هردوتاشون حرف‏زدم. همونجا بود که احساس‏کردم مادربزرگ و پدربزرگ بهتر از قبل حرف‏هام را می‏شنوند. اشک‏هایَم جاری‏بود و وقتی که داشتم خداحافظی می‏کردم و می‏رفتم ناگهان احساس‏کردم مادربزرگ در دو-سه قدمی پشتِ سَرم و سمتِ راست داره مرا همراهی می‏کنه. بی‏اختیار برگشتم و اونجا را نگاه‏کردم. باچشم چیزی دیده‏نمی‏شد ولی حالتِ خاصّی داشتم... اینجوری آب معنی پیدامی‏کنه.... آه؛ آبِ عزیزم، مادربزرگِ مهربون....

-          تولّد

            امروز، روز تولّدِ من هَست. من روز دوشنبه، ساعت 10 صبح 24/10/1348 در بیمارستان دکتر امامی شیراز متولّدشدم. یادمِه که در این سال‏ها بارها برایم جشن تولّد گرفتند و هدایایی به‏من دادند ولی هیچکدومش مثل اون اشعار مولانا در دیوان شمس نبود. اون کتاب معجزه‏ای است که فقط محبوبترین‏ها بعنوان هدیّه به‏آن نگاه‏می‏کنند. از سِرشتِ پاکی نشأت‏گرفته که فقط پاک‏سیرَتان طراوتش را درک‏می‏کنند. بخاطر این هدیّۀ فوق‏العادّه همیشه سپاسگذارم و هر روزتولّدی را فقط با اون هدیّه مبارک‏می‏بینم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 10:43  توسط ساعد مدرّسي  | 

يادگار 23/10/1387

-          کار حرفه‏ای

            من یک برنامه‏نویس حرفه‏ای بودم و توی دنیای کامپیوتر با اِتّکاء به خودم و براساس مطالعاتِ شخصی‏ام، شیوه‏هایی را به‏اجراء می‏گذاشتم که منحصربفردبود. به این راحتی‏ها حاضرنبودم که به تحصیل در رشتۀ کامپیوتر فکرکنم و تصوّرمی‏کردم که یک مهندس کامپیوتر قاعدتاً کارهایی شبیه به من انجام‏می‏دهد؛ ولی یکروز، عزیزی که به من خیلی نزدیک بود، به‏شکل خاصّی مَرا درگیر دانشگاه کرد. آره، من که سال‏های پیش برای چندمین‏بار درس و دانشگاه را رَهاکرده‏بودم و فقط به مُطالِعات غیرآکادمیک علاقۀ وافِرداشتم، دوباره دَر دام دانشگاه و تحصیل افتادم. وقتی که به این موضوع خوب فکرمی‏کنم، اون زمان تنها راه برای اینکه من از لاکِ خودم بیرون بیایم و جهان واقعی‏تری را بپذیرم، اِصرار همون مهربان بود و مطمئناً فقط او می‏تونست من را به اینکار وادارکنِه. تنها کسی که نمی‏تونستم بهِش نه بگم.

            حالا بعد از گذشت این سال‏ها، با دنیایی آشناشدم که فکرش هم درذهنم نمی‏پروراندم. این درست است که فردی با مَشغلِۀ من، طبیعتاً نمی‏تواند بصورت مُستمِرّ و منظّم اقدام به تحصیل آکادمیک کند امّا باتمام سختی‏هایی که حتّی تصوّرش را هم در ذهن نمی‏توان پروراند ادامۀ تحصیل دادم و این فقط بخاطر قولی که از من گرفته‏شده‏بود! چیزی حدود دو سال و نیم علاوه بر مشغله‏هایی که داشتم باید کارهای مربوط به ساختمان‏سازی و اجاره و نقلِ‏مکان‏های مُکرّر دو خانواده را هم سامان می‏دادم که عملاً باعث‏شد تا نزدیک به یکسال و نیم تحصیلم عقب‏بی‏افتد ولی ابداً دست از تحصیل نکشیدم و بحمدالله تونستم به دانشگاه برتری هم قدم بگذارم.

            قراربود کاردانی بگیرم امّا دانشجوی کارشناسی شدم. این روزها باید بنابه دلایلی مجدداً به برنامه‏نویسی حرفه‏ای روی‏بیاوَرَم. پروژۀ فوق‏العادّه بزرگی را باید برای جایی جدای از محلّ کار فعلیّم انجام‏دهم. کار پیچیده و جدّیی است و مقدّمات کار آماده‏شده‏است. بنابراین مجبورم که درکنار شغل عادّیم یعنی کار در شرکت برق و نیز تحصیل در دانشگاه، این پروژۀ گسترده را شروع‏کنم. امتحاناتم که تمام‏شد باید دستبکار بشم ولی دائماً زمانی را که از کار حرفه‏ای دست‏کشیدم و وارد عالم تحصیلات دانشگاهی شدم را بیادمی‏آورم؛ قولی را که داده‏ام بیادمی‏آورم؛ تلاش‏های بی‏وقفۀ اون فداکار عزیز که با دست‏های پاکش، مدارک ثبت‏نام کنکور مرا پرکرد و مرا درمقابل کار انجام‏شده‏قرارداد، کتاب‏ها و جزواتی را که برایم فراهم‏نمود تا برای کنکور آماده‏شوم و یارای هرنوع مخالفتی را با جانفشانی‏های مخلصانۀ خودش از من گرفت!

            امّیدوارم اینکار را درپناه ایزد منّان به‏درستی و دقّت به‏پایان ببَرَم و در این راستا آنگونه که در این سال‏ها برروی من سرمایه‏گذاری شده‏است، منطبق بر اصول آکادمیک و علمی، شیوه‏ای حرفه‏ای را باکمک دوستم اجراء کنم. شاید این کمترین چیزی بود که آن روزها آن عزیزترین درنظرداشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 18:49  توسط ساعد مدرّسي  | 

يادگار 8/7/1387

-          ساعدنامه!

            اوه! کلّی وقت بود که نتونستم بنویسم. خیلی سَرَم شلوغ بود. تازه، مسافرتم رفتم. البتّه تفریحی نبود ولی خیلی عجیب بود. به خونۀ خودمون هم برگشتم. خونه‏ای که دوسال طول کشید تا دوباره ساخته‏بشه. پس حالا تا کمی وقت دارم می‏خوام درمورد اون سفر عجیب بگم و بعدشم شاید درمورد خونه...

-          تهران و آب

            باید می‏رفتم تهران. دیگه باید می‏رفتم. درسته که ظاهراً کار اداری داشتم و درمورد دوتا کارخانه باید تصمیم‏گیری می‏کردم و از سوی دیگه باید می‏رفتم وزارت علوم و سازمان‏مرکزی دانشگاه پیام نور تا تأییدیّۀ مدارکم را بگیرم ولی حقیقتش چیزی دروجودم بود که بعد از سه‏سال من را به اونجا می‏کشاند. بزار بگم:

            باید مأموریّتم را سریع انجام‏می‏دادم چون ماه مبارک رمضان نزدیک بود و نمی‏خواستم حتّی برای یک روز هم که شده امکان روزه را ازدست بدم. محلّ استقرارم هم میدان گلها بود. آره، اونجا یکجور مرکزیّت خاصّ داشت! چیه؟ چرا تعجّب کردی؟ آخه نزدیکی‏اش به چهارراه فاطمی و میدان جهاد، وزارت کشور، مرکز آمار ایران و عبّاس‏آباد و غیره برای من اهمیّت‏داشت. همه‏چیز به‏شکل عجیبی پیش‏رفت. هنوزهم بُهت‏زدِه هستم. ازیکسو تمام مأموریّت اداری و همچنین امورات شخصی‏ام باموفّقیّت کامل و به‏سرعت انجام‏شد و ازسوی دیگر به جاهای عجیبی کشانده‏شدم.

-          آب اونجا بود!

            قدرتی من را به جاهایی می‏کشاند که هرچند به‏شدّت دلم می‏خواست به آن مکان‏ها بروم، ولی حافظه‏ام مسیرها را به‏درستی بیادنمی‏آورد. بنابراین ازهمان ساعات اوّلیّۀ ورودم به محلّ اقامت(و نه درزمان ورود به تهران و یا در خود فرودگاه)، اوّلین حادثه شروع‏شد: خرابی دستۀ کیفی که قاعدتاً نمی‏بایست به‏این‏راحتیها خراب‏شود. پس باید سریعاً خودم را در بعداز ظهر روز جمعه به محلّی برای یافتن دسته‏ای شبیه‏به‏آن می‏رساندم. خیابانها را که طیّ کردم، متوجّه‏شدم که این یک بهانه‏بود و قراراست به جاهایی کشانیده‏شوم. اون نبش خیابان، اون اسباب‏بازی فروشی و.... آره این یک دست‏گرمی بود. حالی به‏من دست‏داد که نگو و نپرس. با یک ابتکار، یکجور دستۀ نسبتاً مناسب از نوعی کمربند، بدون داشتن و یا قرض‏گرفتن ابزار از کسی ساختم. توی تنهاییم، باخودم قرارگذاشتم تا به‏کسی نگم که توی تهران هستم و قرارهست تا هشت روز اینجا بمانم؛ بنابراین اینجا غریب می‏ماندم و کسی سُراغم‏نمی‏آمد.

            خلاصه روزهای بعد به جاهای دیگه کشانیده‏شدم. همۀ مسیرها را پیاده طیّ می‏کردم. از چهاراه عبّاس‏آباد گرفته تا انتشاراتی‏های اطراف میدان انقلاب. خیابان‏های منشعبۀ میرداماد و وای خدای من... درست در مقابل موقوفۀ مرحوم مقیمیان قرارداشتم. با یک تابلوی جدید. همه‏چیز سرجایش بود ولی عالم عجیبی داشتم. لحظه‏ای از فکر و ذکر «آب» خارج‏نمی‏شدم. تابلوی این موقوفه عوض‏شده‏بود و سینما و مرکز تجاریی درنزدیکی‏اش مورد بهره‏برداری قرارگرفته‏بود. رفتم و از یکی از کسبۀ محلّ جویای احوالات خانوادۀ محترم اون مرحوم شدم. وقتی فهمیدم همانجا هستند، کمی آرام‏گرفتم. دیگه تقریباً هر روز می‏رفتم اونجا. گاهی هم می‏رفتم به یکی از مراکز فروش کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان که در چندقدمی همون موقوفه بود. دوبار هم رفتم به کلیسا. کلیسایی معروف(که اونوقتها رفته‏بودم) را دوباره پیداکردم و دو روزپیاپی به اونجا رفتم. یک روز هم بعد از اقامۀ نماز ظهر و عصر در یک مسجد به کلیسا رفتم. محیط عجیبی بود و وقتیکه روی نیمکت داخل کلیسا نشسته‏بودم، با خدای خودم درمورد آب راز و نیازکردم. ولی واقعاً تنها من نبودم که به‏پای خودم داشتم به این مکانها می‏رفتم. نیرویی من را به اونجاها می‏کشوند. احساس می‏کردم «آب» داره اینکار را می‏کنه. دلیلش را چندخطّ اونطرفت‏تر بهت می‏گم. یکبارهم بعد از پارک ساعی، رسیدم به رستوران فوق‏العادّۀ «نایب». رستوران جالبی هست. آهسته رفتم اونطرف خیابان و نظری به داخلش و حتّی طبقۀ دوّمش انداختم. به‏جایی که برای ایّام ماه مبارک رمضان، بهترین افطاریها را تدارک‏می‏بینه. به اون میز و صندلی نگاه‏کردم. همه‏چیز سر جای اوّلشون بود. دیگه چی بگم... هرلحظه، دنیایی بود و چیزهایی جلو چشمهایم می‏گذشت که فقط «آب» می‏تونه بفهمتشون.

-          ارادۀ آب

            توی اون چندروز، هرجایی که به‏خیال خودم باید می‏رفتم، رفته‏بودم. موزۀ فرش و موزۀ هنرهای معاصر و حتّی نمازخانۀ آن را هم دیدم. شگفت‏انگیز اینجابود که بُغض گلویم را فشارمی‏داد ولی از اون روح و شادابی و حیاتی که اونوقتها با تمام وجود در این موزه‏ها احساس‏می‏کردم، خبری نبود امّا ادامه‏می‏دادم. فقط به مراکز بسنده‏نکرده‏بودم بلکه مسیرهایی را عیناً برمی‏گزیدم که ریشه در «آب» داشت. آره، آب عزیزم. دو روز زودتر همۀ کارهایم را انجام‏داده‏بودم و می‏خواستم به شیراز برگردم. می‏خواستم از همون ترفندهای همیشگی استفاده‏کنم و با اوّلین پرواز برگردم ولی نشد. دیگه برام مثل روز روشن بود که همون قدرت مَرموز من را می‏خواهد اونجا نگه‏دارد. وقتی با تاکسی-سرویس داشتم از فرودگاه برمی‏گشتم، فقط به این سؤال فکرمی‏کردم که دیگه چه‏چیزی را قراراست ببینم؟ من نسبت به حضور در حوزۀ هتل لاله کوتاهی‏کرده‏بودم. شب شده بود. فوق‏العادّه گرسنه بودم. از اون افرادی هستم که درمقابل گرسنگی توان تحمّل زیادی دارند ولی اینبار نمی‏تونستم خودم را کنترل‏کنم. بعد از یک حمّام ساده عزم یک پیتزافروشیی را کردم که همیشه بازبود. وقتی اونجا رفتم، بسته‏بود! آره، بسته‏بود! همونجایی که همیشه بازبود حالا بسته بود! ناگزیر مسیرم را به سمت خیابان فاطمی و وزارت کشور ادامه‏دادم. کاملاً برام روشن بود که اون نیرو داره من را به جای دیگری می‏کشونه. به‏شکل مُعجزه‏آسایی در طول این مسیر شلوغ، دسترسی به مرکز فروش غذای سریع ازبین‏رفته‏بود و یا اینکه دستکم درنظرم‏نمی‏آمد. وقتیکه به حوالی مرکز آمار رسیدم، حکایت هتل لاله، یعنی جایی که از دیدنش طفره رفته‏بودم و حتّی می‏خواستم بدون دیدنش به شیراز برگردم، جلو چشمم قرارگرفته‏بود. دیگه اشک توی چشمهام جمع‏شده‏بود ولی باخدای خودم نجوامی‏کردم: این اِرادۀ «آب» هست که من را اینگونه به اینجا می‏کشونه. این عشق هست. عشق پاک که برابر با آب پاک هست. به ذلالی آب قسم که چنین است و جز خود آب هیچکس آنچه را در اندیشه و دل من می‏گذرد، درک‏نمی‏کند.

-          جسم برزخی

            مسیرهای زیادی را توی اون گرما و هوای آلودۀ تهران، راهپیمایی کردم. بعضی وقتها بنظرم آمد که همزمان در دوتا محیط جداگانه هستم! می‏تونستم بهش فکرکنم و ببینمش. هردو را بصورت همزمان. عجیب اینجا بود که توأماً ولی جدای از هَم! توضیحش سخت هست. نمی‏شه درست شرح‏داد ولی این حالت اینبار برخلاف گذشته کاملاً آشکاربود. من داشتم توی گرما قدم‏های سریع برمی‏داشتم امّا دردنیای دیگر توی سرزمینی شبیه به یک باغ بودم که تفاوتهای مُبهَمی با باغهای سرسبز معمول داشت. توی اون لحظه برام چندان عجیب نبود و هردو را باهم می دیدم. حتّی تفاوتش و نور محیطی متفاوت این دو محیط برایم جالب و شیرین بنظرمی‏رسید. خدای من؛ این روح آدمی از چه امکانات و توانائیهایی برخوردار است؟ من فقط به گوشه‏ای از آن توانائیها آشناشدم. نمی‏دونم خیالپردازی بود و یا چیزدیگه مثل اوهام ناشی از خستگی شدید امّا این را می‏دانم که بزرگوارهایی همچون بَرخی عُرَفا و فلاسفه به چیزی بنام جسم بَرزخی که همزمان و جدای از این جسم دنیوی است اشارات و بحثهایی داشته‏اند که از حدّ درک و فهم من خارج‏است. فقط این را می‏دانم که با اونهمه راهپیمایی که فقط به‏عشق آب داشتم، پاهایم داغون‏شدن و شبها از درد به خودم می‏پیچیدم.

-          خانه

            دوسال اجاره‏نشینی پدَرَم را دَرآوَرد. ساختمان را دادیم زدَن زمین و به‏جاش یک آپارتمان خوب ساختن. دوتا واحدش را دادم اجاره و دوتای دیگرش را مورد استفاده و سکونت خودمون قراردادیم. تا اونجا که تونستم در ساخت و تجهیزشون از تجهیزات روز دنیا استفاده‏کردم. نه‏اینکه اِسراف کرده باشم و یا مُدزدِه شده باشم بلکه ازنظر کیفیّت و کاردهی تقریباً بهترین‏ها را انتخاب‏کردم و بخاطر همین هم هزینۀ زیادی صرف‏شد که از حدّ پیشبینی‏ام هم زیادتر بود. خدا را شکر. خیلی خوب درآمده. این سه‏خوابه اونقدر بزرگ هست که هرچی می‏خرم و می‏ریزم توش، انگار نه‏انگار. خدا از دل من خبرداره. به‏خدا همیشه و در همۀ لحظات فقط دِلم پیش آب بود و تنها بخاطر اون اینهمه تلاش‏کردم. ای آب، از دل سلامت می‏کنم؛ ای عشق من....

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 21:59  توسط ساعد مدرّسي  | 

يادگار 27/4/1387

-          خیلی سخت بود!

            بله؛ دقیقاً چهارماه نتونستم چیزی بنویسم. خیلی فشار را تحمّل کردم. درس و دانشگاهم خیلی دُشواربود خصوصاً اینکه این تِرم ما را ازطرف دانشگاهمون فرستاده‏بودند به دانشگاه شهید باهنر. مسیربندی و حضور در محیط کار، متناسب با درس و خانه‏سازی، شرایط فوق‏العادّه دشواری را برایم ایجادکرده‏بود بنحویکه نمی‏تونستم و وقت‏نداشتم تا کمی هم دردِدلَم را توی این نوشته‏ها خالی‏کنم.

-          کِیف داشت...

            بعضی سختیها علی‏رغم ظاهرشون، خیلی‏هَم شیرین هستند. مهمّ این‏است که آدم خودش را بتونه برای استفاده از هرنوع شرایطی آماده‏کنِه و خدا این توانائی را به من عنایت‏کرده که شکرَش بسیاربسیار مشکل‏است. مَنم باتمام سختیهایی که پیش‏رویَم بود، بحمدِالله تونستم کلّی بهره‏ببَرَم. ببین: دانشگاه موقّت من برای این تِرم، روبروی قبرستان اصلی شیراز بود، بنابراین علی‏رغم فشردگی و طولانی بودن کلاسها، طوری برنامه‏ریزی می‏کردم تا بتونم خودم را به اهل قبور برسونم و زیارتی‏کنم و دستِ‏آخر برَم سُراغ «ابراهیم‏خانِ‏عزیزم». آره؛ می‏رفتم پیشِشون و حرفهای‏دِلم را براشون می‏زدم. چیزهایی ازشون می‏پرسیدم و مطمئنّم که ایشان هم به‏زبان خودِشون، پاسخم را می‏دادند. درمورد «آب» مدّتها حرف‏می‏زدم. گریه می‏کردم و دستِ‏آخر هَم ازش رَهنمون و کمک‏می‏خواستم. می‏بینی؟ اینطوری از فرصت‏ها استفاده‏کردم. شاید هم ایشون من را قابل دونسته‏بودند و به‏اصطلاح مَنو طلبیده‏بودند. آخه بعضی‏وقتها و شایدهَم همیشه، احساس می‏کردم که به‏پیشوازم می‏آید و درنهایت، بَدرَقِه‏ام می‏کند.

-          افسردگی اِرادی

            آخه مَگِه میشِه اَفسردگی اِرادی باشه؟ شاید باید یکجور دیگه اسم‏گذاری‏اش می‏کردم. منظورم این بود که من قبول‏دارم که دُچار افسردگی هستم ولی معتقدم که این موضوع را می‏دانم و باهاش کنارمی‏آیم و یا اینکه خودم درمانش را باید بصورت ارادی انجام‏بدم! یکی از اساتید روانشناسی دانشگاه با من صحبت‏کرد ولی اون یقین داشت که من دُچار هیچ‏نوع عارضۀ روانی نیستم. روز اوّل حرفش را قبول کردم؛ بهتربگم: نتونستم دلیل منطقی بَر رَدِّ نظر اون اِرائِه‏بدَم ولی روز بعد در تنهایی خودم بازهم به‏این نتیجه رسیدم که نظر خودم درست است. آخه یک شواهدی هم دارم. مثلاً: من توی اداره مأمورشدم که با نرم‏افزار پاورپوینت، اسلایدهایی را خیلی سریع برای بازرسان اصلی درقالب یک کارگروه آماده‏کنم. منهم با سرعت و دقّت اینکار را انجام‏دادم. معمولاً درشرایط عجیب‏و‏غریب از تکنیکهای خاصّی استفاده‏می‏کنم که نمی‏دونم چجوری و توی اون شرایط اضطراری و وقت‏کم، بهشون دست‏می‏یابم؟! هرچی هست، لطف خداست. از اصل جریان منحرف نشم... خلاصه کارم را با موفقیّت به‏پایان رسانیدم امّا دستِ‏آخر متوجّه‏شدم که ای‏دلِ‏غافل! من از ترکیب رنگهای تیره و زرد استفاده‏کرده‏ام! ببین: این یک بهانه‏است که می‏خواستم صفحاتی را که طرّاحی‏می‏کنم، علاوه بر سازگاری با تلویزیون 46اینچ صفحه‏گسترده 2میلیون پیکسلی سالن کنفرانس و مانیتورهای ال.سی.دی، با مانیتورهای قدیمی آنهم با کانتراستهای مختلف جوردربیاد و شفافیّتش را حفظ کنِه. درواقع من استفاده افسرده‏گونه از رنگها را با این دلایل توجیه‏کرده‏بودم. پس علاوه براینکه تصوّرمی‏کنم که دچار افسردگی هستم، به همه کمک می‏کنم و ظاهری شاددارم. من می‏تونم بسیاری از دردها را در بدن و درونم اِداره و کنترل کنم؛ بنابراین شاید به‏نوعی با افسردگی کنارآمده‏باشم و فقط با یکی دو جلسه صحبت با یک روانشناس، آنهم کاملاً اتفاقی، نمی‏تونه دلیل بر افسرده‏نبودنم باشه بلکه باید از شیوه‏های بالینی و برگزاری آزمونهای روانی برای شناسایی مشکلِ من استفاده‏شود که این نیز غیرممکن است چراکه در یک جلسۀ مشاوره، باید حرف‏بزنم. یعنی همه‏چیز را بگم. این درست خلاف عهدی‏است که با «آب» و «خدای آب» بسته‏ام. آری، عهدی درحضور خدای زیبائی‏ها و صداقت‏ها، صداقت‏هایی به پاکی «آبِ» عزیزم بستِه‏ام.

-          دانشگاه چندمحلّی

            دانشگاه پیام‏نور شیراز اینجوریه دیگه. تِرم‏های اوّل را در ساختمان گلستان، دُرُست در قلب دانشگاه بودیم ولی دوتِرم آخری، ما را فرستاند توی دوتا دانشگاه دیگه. دوتِرم قبل فرستادنمون دانشگاه صنعت آب و برق و این تِرم آخری هم فرستادنمون دانشگاه شهید باهنر. از تِرم‏های بعد هم بَرمان‏می‏گردانند همون گلستان؛ یعنی وطن اصلی! هیچ چیز اتّفاقی نیست و هر رویدادی، حِکمتی‏دارد. یادم‏میاد به یکی از کتابهای پائلوکوئیلو. یک جوان از درگیریِ دوپرنده در آسمان تونست مشکلی را که به‏زودی برای قبیله‏ای رُخ‏خواهدداد، پیشگویی‏کند. یعنی حکمتِ رفتاری را دریافته‏بود. مَنهَم در دانشگاه صنعت آب و برق با توانائی شگفت‏انگیز اساتید زن آشناشدم و بخاطر دانشگاه شهیدباهنر تونستم خدمت «ابراهیم‏خان» برسَم و بَراشون.....

-          اسبِ تک‏شاخ

            چندروز پیش ای-میلی را دریافت‏کردم که برایم شگفت‏انگیزبود. یکنفر به وبلاگهای قدیمی‏ام سَرزدِه‏بود و ظاهراً خیلی از قسمتهایش را مطالعه‏نموده‏بود. او علاوه بر اعلام‏تمایل به دوستی، از «راز آب» پُرسیده‏بود. نامه‏ای کوتاه، مفهوم و تیزبینانه و البتّه بصورت فینگلیشی(فارسی با حروف انگلیسی). بسیار مُدَبّرانِه‏بود و البتِه صادقانه ولی کاملاً مشخص‏بود که چیزی را درپَس خود مَخفی‏کرده‏بود و دروَرای آن خبرهایی بود! نامی که بعنوان فرستند انتخاب شده‏بود، فوق‏العاده دقیق و ارزشمندبود. ترکیبی از نام «اسبِ تک‏شاخ» البته به‏زبان انگلیسی بود. درست مثل جریان «ققنوس» و «کهکشان». آری، اینها جریاناتی دارند که فقط «آب» محرم‏است و فقط برای «آب» بازگومی‏کنم. «آب» عزیزم؛ «یونی‏کُرن» یا «اسبِ تک‏شاخ» من را به عالَم «کهکِشان» و «ققنوس» بُرد و در دِل دوباره و دوباره، گریستم و بُغض گلویم....

-          ای-میل یا چَت و....؟!

            گفتم که چند روز پیش اون ای-میل(پُستِ الکترونیکی) را دریافت‏کردم. خیلی عجیب هست که برای اینجور وبلاگهای قدیمی، کسی به خودش تا این حدّ زحمت بدِه و ای-میل بفرسته. معمولاً منتظر چَت می‏مونن و یا اینکه از اونهم راحت‏تر، در بخش نظرات، چندخطّی می‏نویسند و اگر هم نظرات اضافه‏بشن و به اصطلاح بازار داغ‏بشه، یک طومار از نظرات و بَحث‏های مَقطعی و خشک و خالی درست‏می‏شِه. البتّه بعضی وقت‏ها، فقط بعضی وقت‏ها بحث‏های مایه‏داری هم ایجادمیشه که بسیار ارزشمند است. ولی اینبار اون ای-میل من را به این فکراَنداخت که هنوز هَم آدم‏هایی پیدامی‏شن که به اندیشه‏ها از زوایایی دیگر بیاندیشند با عقیده‏ای استوار، از پس اینهمه جَنجالِ چَت‏بازی و نظرپراکنی بی‏دَروپیکر،  مایه‏بزارن و مَن و اَمثال من را مَدیون عِنایاتشون بکنن. ممنونم...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 7:12  توسط ساعد مدرّسي  | 

يادگار 28/12/1386

-          تبریک 13 فروردین

اوووه! حالا کو تا سیزده‏به‏دَر؟ ولی نه، من همیشه به‏فکر این روز هستم. اون روز، روز تولّد هست. من می‏خوام اینبار، اینجوری و از همین زمان تبریک‏بگم: مبارکِه؛ مثل یک دیوان شمس، مثل یک دفترچۀ ثبت‏نام کنکور که یک بلیط مستقیم به دانشگاه، یعنی نهایت اندیشه، همون دانش و علم‏آموزی هست. زندگی عاشقانه....

 

-          11 سپتامبر دیگری رُخ‏داده!

عاقِل‏هاش اَز همون اوّل فهمیدن که انفجار بُرجهای دوقلوی تجارت‏جهانی در 11 سپتامبر چندسال پیش، یک بازی برنامه‏ریزی‏شدۀ دقیق بود که اَهدافِ بزرگ انتقال بازار را برای تِراستها دَربَرداشت. اصلاً منظورم آمریکا، انگلیس، اسرائیل و صهیونیسم نیست؛ اینها همه نِقاب هستند. فقط یک آدم ساده‏لوح می‏تونه باورکنه که اینجور مسائل را صهیونیست‏ها می‏گردانند. عاقِل‏ها فوراً متوجّه‏می‏شوند که صهیونیست و اَمثال اونها، فقط نوعی نقاب و ماسک هستند تا افراد پشتِ‏پردۀ اصلی بتونند پنهان از دید تحلیل‏گران جهانی و آزاداَندیشان و حتّی تجّار شِرافتمند، سودی بیشتر کسب‏کنند. بابا، اونهایی که بازار اسلحِه را اداره‏می‏کنند، سهامدار اصلی بازارهای نفت، طلا و به‏ویژه موادّ مخدّر هم هستند.

حالا ببین چه‏جوری 11سپتامبر دیگری داره دائماً جلو چشممون رُخ‏می‏دِه و متوجّه‏اش نمی‏شیم:

اواخر رژیم سلطنت پهلوی، بازار سی‏میلیونی ایران، اشباع شده‏بود و ساختارهای موجود، نمی‏تونست رُشدِ سود بیشتری را برای همون حضرات پُشتِ‏پردِه فراهم‏کنه. درعوض، بازار گستردۀ کشورهای هَمسایۀ ایران ازجملِه همین شیخ‏نشین‏ها، پُتانسیل بالایی داشت که تنها راه باروَری‏اَش، تضعیف حضور اقتصادی ایران در بازار منطقِه‏ای و جهانی بود. بنابراین بهترین فرصت و بهانه بعد از وقوع انقلابِ‏اسلامی در ایران به‏دَستشان اُفتاد. تحریم جهت‏دار به‏همین منظوربود. در تمام سال‏های عُمر انقلاب اسلامی، رُشد سرمایه‏گذاری‏ها در کشورهای خلیج‏فارس، خصوصاً امارات متحدۀ عربی، فوق‏العادّه بود بگونه‏ای که حتّی سرمایه‏های مالی و نیروی انسانی از ایران نیز به‏شِکل تصاعدی به‏سوی همین دوبی فرارکرد. بعداز ظهرها، بسیاری از اونهایی که برای خرید روزانه به سوپرمارکت‏ها قدم‏می‏گذارند، ایرانی هستند. خانوادگی و مُجردی، گروهی و تکی. خدای من؛ چه سرمایه‏هایی که از ایران به اون کشور فرارکردِه و در اختیار جایی خارج از ایران قرارگرفته...

جریان هستِه‏ای هم فقط یک بازی هست برای ادامۀ همین فرار سرمایه‏ها و جلوگیری از بازگشایی بازار جهانی در ایران. راحتت کُنم: اگر ایرانها می‏خواستند تمام فرآیندهای هسته‏ای را مجدّداً کشف و اختراع کنند و بدون اطّلاع از دانش جهانی، همه چیز را جدای از تاریخ علوم دوباره تحقیق‏کنند، اینقدر طول‏نمی‏کشید ولی پیمانکاران آلمانی، ژاپنی، چینی و آخریش هم همین روسی، حسابی همه را سَرکار گذاشتند. دَستِ آخرهَم که نیروهای خودمون تونستند روی پای خودشون بایستند و کار داشت به ثمَرمی‏نِشست، اوضاع آژانس انرژی و قطعنامه‏های شورای امنیّت را راه‏انداختند. یعنی یک بهانۀ تحریم دیگه. پس هنوز اقتصادی به‏نظرنمی‏رسِه که بازارهای جهانی تحت تأثیر بازار ایران قراربگیره. وقتش نرسیده. ببین: ازدواجهای چندهمسری در بین همین کشورهای عربی رواج‏داره. زاد و ولد زیاد و بازار روبه‏رُشدِ حسابی دارن. منابع نفتی زیادی هم دارن. یک‏جاهایی مثل اِمارات نیز چندان کارخانۀ تولیدی پیدانمی‏کنی. فقط بازار و تجارت هست. دوتا کشور مثل فرانسه و انگلیس که ازنظر وُسعت درحدّ استانهای ایران هم نیستند، تولیدکنندۀ جهانی و بازارگردان حرفِه‏ای و قدرتِ بزرگ حساب‏می‏شن. حالا با چندتا پارامتر دیگه بزارشون کنار هم و با ایران مقایسه کن. جواب اینِه: درحال حاضر اقتصاد ایران باید حیاط خلوت پنهانِشون باشه. نباید کاملاً فعّال بشِه. برای مرحلِۀ بعد لازم هست زندِه ولی کم‏جان بمونِه. پس نگذار بمیره ولی اجازه ندِه که کاملاً هم جون‏بگیره.

 

-          تکنولوژی سطح‏بالا

گیردادم بهِشون. اجازه‏ندادم بازار روی من تأثیربزاره. درهنگام خرید، همونطوری که در بازار ایران دقیقاً تحقیق‏می‏کنم، جنسهای خارجی را هم بررسی کردَم. بعد گیردادم به همونهایی که ادّعامی‏کنند نمایندگی فلان کمپانی معتبر خارجی هستند. اون مُدِل‏ها را نداشتند و نمی‏تونستند بیارن! درعوض جنسهای تکنولوژی پایین همون کمپانیهای معروف را توی بازار ایران خالی می‏کردند. ولِشون نکردم. با کمپانی اصلی مکاتبه‏کردم. دست‏آخر جواب رسمی دادن که مثلاً فلان محصول بعلّت داشتن تکنولوژی بالا، براساس قوانین تحریم کذایی، اجازۀ صادرات به ایران را ندارد. جوابشون را قبول‏نکردم و طیّ نامه‏ای به‏حِساب خودَم خِفّتشون‏دادَم. بهشون ثابت‏کردم که ما به تکنولوژیهای سطح بالا دسترسی داریم و اونها با ادامِۀ این رَویّه، تنها بازار آیندۀ خودشان را ازدست‏خواهندداد. امّا ازشون پرسیدم که آیا امکان خرید جنس از دوبی، و واردکردن آن به ایران را دارم؟ اونها بعد از اظهار تأسّف از شرایط محدودیّتی تحریم، رسماً به من این اجازه را دادند. اینجا بود که فهمیدم وقایع 11 سپتامبر هَمینجا، دوباره و مستمرّاً داره رُخ‏می‏دِه و فقط شِکلش عوض‏شدِه. نمایندگیهای ایرانی نباید مرکز توزیع منطقه‏ای بشن بلکه مراکز توزیع منطقِه‏ای باید فعلاً جاهایی خارج از ایران باشِه. این جریان «ممنوعیّت تکنولوژی سطح بالا» هم سَرکاری هست. فقط یک بهانه هست. حالا دُنبالش را بگیر تا برسی به جریان اُفت قیمتِ دلار درمقابل سایر اَرزها همچون یورو. جنسهای ارزان آمریکایی در اروپا و جنسهای گران اروپایی در آمریکا. عجب جانورهایی هستند اینها؟! دیگه نیاز به افزایش تعرفِه‏های گمرکی برروی کالاهای اروپایی درهنگام واردات به آمریکا نیست. خودبخود ارائِۀ این محصولات در آمریکا کم‏می‏شِه و برعکس محصولات ارزان‏شدِۀ آمریکایی روزبه‏روز بیشتر وارد اروپا و سایر کشورها می‏شِه. براساس قوانین سازمان تجارت جهانی هم نباید اروپا افزایش تعرفِۀ گمرکی بدِه. سناریو وقتی کامل میشه که آمریکا اعلام ورشکستگی جزئی و حتّی کلّی کنِه. خیالشم راحت هست. مرکز قدرتمندی همچون ایران علاوه بر تحریمهای ناشی از معاهدات بین‏المللی، داوطلبانِه هم خودش، خودَش را تحریم‏کرده. تعرفِه‏های سنگین روی بعضی از اجناس همچون خودرو بستِه. خودروی گرانقیمتِ نامرغوب داخلی را به مردمش تحمیل می‏کنِه. بنابراین نظم بازار را به‏هَم می‏زنِه. بازار که ازحالتِ طبیعی و رقابتی به بهانِۀ حِمایَت از تولیدکنندۀ داخلی خارج‏شد، ارزش ریال درمقابل سایر ارزها تضعیف می‏شِه چون پشتوانِۀ اَرزی، قوانین حمایتی داخلی و منتزع از عالم بیرونی است. عضو اتحادیّۀ تجارت جهانی هم که نیست. پس عملاً بیرون می‏مونِه. سرمایه‏اش در داخل کارآیی نداره و باید در جاهایی همچون دوبی سرمایه‏گذاری بشِه. قطعاً اقتصاددانهایش هم دنبال نخودسیاه خواهندرفت. وقتش که رسید و قرارشد بازار ایران جانشین بازارهای کنونی بشِه، یعنی زمانیکه آهنگ رُشد منطقِه‏ای آهستِه بشِه، باید نظام ایران ازپای درآمدِه باشه. چندتا بازی صمیمانِۀ سیاسی کارخودِش را خواهدکرد. دَرِ باغ سبزها را نشون‏خواهندداد. عضویّت در بسیاری از اتحادیّه‏ها و دیگر امکانات فراهم‏خواهدشد و یک دورۀ سی‏سالِه یا بیشتر شروع می‏شِه. فقط الآن نباید کسی این موضوع را بفهمِه و آشکارش کنِه مَگرنه مُحاسباتشون به‏هَم می‏خوره. چرا تعجّب کردی؟ خُب معلومِه محاسباتِشون به‏هَم می‏خوره. آخِه چندنفر دیگه هم می‏فهمند و ادّعای شراکت می‏کنند. می‏گن: یا ما هَم هستیم و یا دَفتر و دَستکِتون را به‏هَم می‏ریزیم و دَر دُکانِتان را تختِه‏خواهیم‏کرد!

 

-          آزادِه

عددی نیستم ولی دَرحَدّ خودَم خواستم آزادِه باشم. نگذاشتم تحریم شامل مَن بشِه. حالا که یک کسانی دِلِشون می‏خواد سَرشون را بکُنند زیر برف و بزارن تحریم‏بشن و خودشون هَم، علاوه بر خود و نزدیکانِشون، باقی ایرانی‏ها را هم تحریم‏کنند، خلاف جریان آبِ گندیدِه حرکت‏کردم. از بودجۀ شخصی خودم سفارش خرید از خارج را گذاشتم. شاید گران پایم دَربی‏آید ولی دَرمقابل خودم، سَربُلندَم که اجازه ندادِه‏ام بازیچۀ دَست همین حضرات خارجی و داخلی قراربگیرم. حقیقتش را بخواهی من فِکرمی‏کنم این تحریم‏چی‏های داخلی دستِشون توی جیب هَمون تحریم‏چی‏های خارجی هست. آخِه بدون کمکِ همین حضرات هرگز نمی‏تونستند اینطور موفقیّت‏آمیز اقدام به تحریم ایران کنند. باید نفوذیی در ایران داشته‏باشند؛ چه‏کسی بهتر از همین به‏ظاهر اقتصاددانانِ فریب‏کار؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 1:24  توسط ساعد مدرّسي  | 

يادگار 22/12/1386

-          تعهّد و خیانت

وَقتی اوج تعَهُد را می‏بینی کِه بازیچۀ چَند بَرگِ سَهام لَعنتی می‏شِه وَ تمام مُقدّساتِ کِشوَرَش را کِه دَر قوانین مُتِبَلورشُدِه را به‏نفع سَهام خودِش زیرپا می‏زاره، چه حالی بهِت دَست‏می‏دِه؟ حالا کِه باید تمام سیستمها، توانائیشان را جَهَتِ پیشرَفتِ هَمِه‏جانِبه وَ خُصوصاً گامهای بُزرگِ اِقتِصادی صَرف‏کنند تا دَرقالِبهای صَحیح و دَقیق خُصوصی‏سازی، رفاه عُمومی بَرای هَمِگان به‏اَرمَغان آوردِه‏شود، بَنابه مَصلَحَت‏بازیها، قوانین حَسّاس و بُنیادی «ضدّ اِنحِصار» باید نقض‏بشِه تا اون مَنافِع سَهامیِ غیرمَشروع توسّط هَمون اَفرادی که صِرفاً و صِرفاً بَراَساس تعَهّد به نِظام و هَمین اَهداف مَنصوب‏شدِه‏اَند، حِفظ بشِه.

خُدای مَن؛ این پول نیست کِه اینگونِه اَفرادِ مُتِعَهّد را به این شِکل مُنحَرف‏کردِه‏است بَلکِه شیطان دَرون هَست که هَمواره دَر وَسوَسِۀ اِنسان کوشیدِه و.... می‏دونم که نِفرَت‏انگیزهَست وَلی نمی‏خوام خودَم هَم از جانِب دیگری دَر دام هَمون وَسوَسِه‏ها بی‏اُفتم. فقط کافی‏است کِه پُشتِ پَردِه‏ها را نبینم؛ اونوقت دیگه مَنهَم به هَمِه‏چیز پُشت‏خواهَم‏کرد، یَعنی دُرُست دَر دام شِیطان خواهم‏افتاد!

 

-          تعَهّد

وَقتیکِه فیلمها و سِریالهای زیبا و دَقیقی را از کِشورهایی که درحال توسعه هستند و گامهای بُلندی بَرداشته‏اند را می‏بینم وَ هَنگامی‏کِه اوج غرور مِلّیّشان را دَر بزرگنمایی گذشتِۀ نه‏چَندان قابل اِعتنائشون مُشاهِدِه‏می‏کُنم، سَعی می‏کُنم کِه پُشتِ پَردِه‏ها را فراموش‏نکنم. نمونِه‏اش سِریال جالِب «اِمپراطور دَریاها» مَحصول کِشوَر کُرۀ جُنوبی اَست. خوب بهِش دِقّت‏کُن: بانِگاه کردَن به این سِریال و کارگردانیهای دَقیق اون، ناخواستِه اِحساس می‏کُنی این کِشوَر دَر گذشتِۀ خیلی دور خودَش هَم، هَمواره دیدگاه‏های تِجارَتِ اِقتِصادی جَهانی وَ مُتِرقّیی را دَر تمام سُطوح اِجتِماعیَش دُنبال‏می‏کردِه‏اَست. پُشتِ پَردِه، صِرفاً حِمایَتِ سینمای اون کِشوَر از اِقتصاد نیست چرا کِه این اَمری آشکار وَ مَنطِقی می‏باشد وَلی پُشتِ پَردِۀ اَصلی، اِرادِۀ تک‏تکِ اَفرادی اَست کِه دَرجَهتِ پیشرَفت، به عِلم دَست‏یازیده‏اَند و بهَمراهِ تِجارَت وَ مُدیریّت، پیشرفتهای عِلمی را هَم به‏هَربَهانِه وَ با هَر شرایطی دُنبال‏کردِه‏اند. بُرو کُمپانی‏های عَظیم تِجاری وَ تولیدی، هَمچون «سامسونگ» را ببین. بَخشهای تحقیقاتی اونها فوق‏العادِّه کارآمد بودِه‏اند وَ نوآوریهای اِنحِصاریی خُصوصاً دَر زمینه‏های «حافظِه‏های دیجیتال» به دُنیا وَ دَرقالِب تولیداتِ خودِشون عَرضِه‏کردِه‏اَند. آره، پُشتِ پَردِه، اِرادِۀ عِلم‏آموزی وَ تحقیقاتِ بُنیادی است کِه اِحترام به قوانین هَمچون قوانین ضِدّ اِنحِصار باعِث‏شدِه‏است که به مُدیریّت صَحیح تِجارَتِ آزاد، دَست‏یابَند وَ حَتّی پَس از وَرشِکستِگی کِشوَرشون دَر چَندسال پیش، آنگونه جُبرانِ مافات‏کُنند کِه هَمِگان اون اوضاع بَدِ اِقتصادی را اَبَداً نتوانند دَر اون کِشوَر تصَوّرکُنند. بعِبارَتِ دیگر، غروری کِه دَرپَسِ اون فیلمها و سِریالها هَست، غرور جاویدان هَمونهایی اَست کِه دَرگذشتِۀ نه‏چَندان دور باعِثِ چنین توفیقاتی بَرای کِشوَرشان شدِه‏اَند. آرزودارم مَنهَم از هَمین‏دَستِه باشم. اِنشاءَالله.

 

-          عِشق دَرپَسِ خیانت

وَقتیکِه می‏بینی این زالوها بعُنوانِ رَئیس وَ مُدیر وَ اینجور عَناوین، از اِمکانات و بیتُ‏المال به‏نفع شخصیشان اِستِفادِه‏می‏کُنند، وَقتیکِه می‏بینی خودروهایی کِه باید دَرزمان کوتاهی به‏دادِ سیستِمها و بَخشهای مُختلِف برسَند، جَهَت تِجارت وَ کاسبیهای هَمون رُؤَسای دُزد و ناخَلَف، پی کارهای شخصی وَ مُعامِلات، ساعَتها وَ روزها به این‏سو و آنسو اِعزام‏می‏شوَند تاجائیکِه جَهَت خریدِ یک باغ‏شهر، کیلومِترها اَز شهر دورمی‏شوَند وَ یا حَتّی بَرای اُموراتِ بانکی غیرمَشروع و شخصیِ هَمون حَضَرات دَرجای خِلاف مَجبور به پارک‏می‏شوند و جَریمه‏می‏شوند، وَ وَقتیکِه می‏بینی حَضَرات از کیسِۀ خلیفه می‏بَخشند وَ به هَمون رانندگان کِه باعُنوان اُموراتِ اِداری، دَرخِدمَتِ اَهدافِ شخصی وَ مُعامِلاتِ خصوصی قرارگِرفتِه‏اَند، بابَتِ خوش‏خِدمَتی، حَقّ مَأموریّتِ قلاّبی بخاطِر مَأموریّت نرَفتِه تقدیم‏می‏شوَد، نباید مُتِوَقِّف‏بشی. فِکرنکُن کِه تنها اَگر تو هَم‏پیالِۀ اونها بشی، فریبِ شِیطان را خورده‏ای بَلکِه حَتّی اَگر سَرخوردِه بشی وَ مُتِوَقِف بشی، بازهَم دَر دام شِیطان اُفتادِه‏ای. باید ازیکسو هَمِه‏چیز را به هَمِه بگی و وُجدانِ عُمومی را بیدارسازی وَ از سوی دیگر سَعی دَر خِدمَتِ صادِقانِه‏اَت را بیشتر و بیشترکُنی. باید آمادِۀ قبول مَسئولیّت‏بشی. باید یک کاری بکُنی. عِشق اونجاست. اینجا عِشق یعنی «خدمَت».

 

-          می‏ترسَم

هَنوز یک سُؤال بَرایَم بی‏پاسُخ موندِه. به‏خُدا می‏ترسَم. خیلی می‏ترسَم. آیا اَگِه یک‏روزی مَسئولیّتِ جایی را قبول‏کُنم و به‏اِصطِلاح رَئیس بشم، مَنَم مُنحَرف می‏شم؟ آیا مَنهَم خودَم را توجیه‏خواهم کرد و همون‏کارهای بَد را اَنجام‏خواهَم‏داد؟ مَگِه مَن چه‏فرقی با اونها می‏کُنم؟ بَعضی از اونها اَفرادی بودِه‏اَند کِه پُشتِ سَرشون می‏شُد نماز خواند وَلی حالا دیگِه از پارتی‏بازیِ دَرون تشکیلاتی گِرفتِه تا خرید سَهَام شِرکتهای پیمانکارِ طَرَفِ مُعامِلِه و دادَنِ اِمتیازاتِ اِنحِصاری به‏آنها و هِزارتا کار زشتِ دیگه را مُرتکِب می‏شن. مَن به‏گردِ پاشونم نمی‏رسیدَم وَلی حالا اونها سَمبُل اِنحراف، حِماقت و فِسادهستند و کلّی «بَلِه قربان‏گو» دور و بَرشون را گِرفتِه!

 

-          آدَم‏فروش

مَن توی زندگیم شاهِد خیلی چیزهای خوب و بَد بوده‏ام. اونقدر سَعی کردَم سَمبُلهای خوب را ببینم و اُلگوبَرداری کُنم کِه اَفرادِ بَد و سُست‏عُنصُر را بکلّی فراموش‏کردِه‏بودم. خُدای مَن؛ آدَمهایی کِه فقط بَرای یک چیز سادِۀ دُنیایی، هَمِه‏چیز وَ حَتّی اِنسانیّت، جوانمَردی وَ به‏ویژه دوستیها را زیرپا می‏زارَن و هَمِه‏چیز و حَتّی رُفقاشون را هَم به بَهای اَندَکی می‏فروشند، وجوددارن. هَمین چَندوَقتِ پیش بود کِه شاهِدِ آدَم‏فروشی یک ضَعیفُ‏النفس بودَم کِه بَرای یک وَعدِۀ اِستِخدام، سَعی دَر نابودکردنِ اَفرادی کرد که هَمِه‏چیزش را مَدیون اونها بود، کرد. اون بَدبَخت به هَمِه بَرای یک پُستِ دَست‏‏نیافتنی، پُشت کرد و کارهای زشتی را اَنجام‏داد. اونقدر کارهای بَدی، که نمی‏خوام به‏زبان بیارَم. وَلی باید یادَم باشِه کِه یک مُدیر باید دَر دَرَجۀ اَوّل کسانی را دور و بَر خودِش جمع‏کُنِه کِه وَفادار به قانون و مُتِعَهّد به اصول باشند. کسانیکِه سَعی دَر اِثباتِ وَفاداریشون به یک اِنسان با نامِ «مُدیر» به قیمَتِ زیرپاگذاشتنِ اُصول، می‏کُنند، قطعاً یک‏روزی هَم به همون مُدیر پُشت‏خواهندکرد. «عِشق» اونجا نیست. بُرو اِستِعدادها را جای دیگری پیداکُن. خَستِه‏نشو. اِدامِه‏بدِه. خُدا بهِت کُمَک‏می‏کُنِه. باید آمادِه‏بشی. سَعی‏کُن «عاشق» بمونی. هَمونجوری کِه «آب» می‏خواست. «آب» را باوَرکُن و بهِش وَفاداربمون. بدون «عِشق» می‏میری. یک مُردِۀ مُتِحَرّک می‏شی. اونطور کِه «آب» را باوَرداری و نقش خاطِراتت هَست، عِشق‏وَرزی کُن. این یَعنی «ایمان». ایمان به وَعدِه‏های خُدا. یَعنی پُشتِ‏پَردِه.

پَردِه بالا رَفت و دیدَم هَست و نیست//راستی آن نادیدَنیها، دیدَنی‏است

 

-          آگاهی

دَرشرایطِ فِعلی، کسیکِه می‏خواهَد جامِۀ جهاد بَرتن کُند و دَر این صَحنِۀ نبَرد، بعُنوان یک رَزمَندِه واردشوَد، باید به سِلاح دانِش روز مُجَهّزگردَد. اَمّا مَنظور اَز دانِش تنها عِلم وَ تِکنولوژی نیست بَلکِه آگاهی‏هایی هَمچون شرایطِ اِقتِصادِجَهانی، تحَوّلاتِ سیاسی دُنیا، مُصَوّباتِ مَجلِس و هِیئتِ دولَت، اِغتِشاشاتِ اِجتِماعی وَ خواستگاه‏ها و عَوامِلِشان وَ خُصوصاً بَحثهای کامِل و مَبسوطِ مَربوط به اِنِرژی هَستِه‏ای، نوَساناتِ قیمَت نفت و طلا دَر خارج و داخِل کِشوَر، باید مَدّنظرقراربگیره چون هَمِۀ اینها بَرهَم تأثیرگذارهَستند. مَنابع اَز خبَرگزاریهای قویّ داخِلی وَ تِلِه‏تِکست گِرفتِه تا سایتهای تحلیل خبَری اینتِرنِتی می‏تونه باشه وَلی اَگِه بینِش صَحیح وَ اُصولی دَرپَسِ هَریک اَز این مَنابع اِطِّلاعاتی نباشِه، دُچار تحلیل‏های غلط وَ نادُرُست می‏شم. اینجا بازهَم سَروکلِّۀ شیطان پیدامی‏شِه. وَقتی گِرفتار اونهَمِه مُشکِلاتِ زندِگی و دَرس و نُخُودسیاه‏های مَحلِّ کارَم باشم، وقتیکِه اِنحِصارطَلبها وَ فاسِدان اِقتِصادی سَعی دَر مَشغول‏نِگه‏داشتنم داشتِه‏باشن، خُودبه‏خُود اِحساسِ ضَعف و نیاز بَر هَدَفِ والا، غلَبه‏می‏کُنِه و مَن را اَز حَرکت وامی‏داره. دیگه حَتّی دَر تحلیلِ اَخبار سُست و مُنحَرف‏می‏شم. مِثل خیلی‏های دیگه. اینجا هَست کِه «توَکّل» نقش‏آفرینها می‏کُنِه. خدا با مَن اَست؛ مِثل فیلم زیبای «لیلی با مَن است». یا خدا؛ تو هَموارِه مَن را دَر پَناهِ خُودَت حِفظ کردِه‏ای وَ اَز اِنحِرافات، نِجاتم دادِه‏ای. پَس بازهَم اَز شرّ این مَسائِل و اَفراد به تو پَناه‏می‏آوَرَم. کُمَکم‏کُن وَ مَرا به خُودَم وانگذار.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 23:52  توسط ساعد مدرّسي  | 

يادگار 20/12/1386

-          می‏خوام بنِویسَم!

دِلَم گِرفتِه. یه بُغض توی دِلَم هَست. آره، توی دِلَم و نه توی گلویَم. می‏خوام بنِویسَم. می‏خوام بگم. اَمّا نمی‏شِه. بیرون نمیاد. به زبان جاری نمی‏شِه. قلمَم نمی‏نِویسِه. نمی‏دونم چرا اینجوری هَست و چکارش باید بکُنم.

 

-          اینجوریه....

مَن یکروزی می‏خواستم بگم. آره، بگم ولی به یک «هیچکس». یک هیچکسِ واقِعی. دَستِ تقدیر مَن را به این مَسیر کِشاند و هیچکس را توی بلاگها یافتم. اِسمِ وِبلاگم را گذاشتم «حَرفِ دِل» و سَعی‏کردَم سادِه و صادِقانِه برای اون «هیچکس» بنِویسَم. توی این دُنیای مَجازی کِه کُلّی سَر توش داره می‏جنبه و به هَمِه‏جاش سَرَک می‏کِشن، جلو هَمِۀ این آدَمها، حَرفِ دِلَم را برای «هیچکس» نِوشتم. می‏دونی چرا اونهَمِه آدَم «هیچکس» هَستند؟ خُب مَعلومِه: اونها اون‏چیزی کِه وجودداره را نمی‏بینند بَلکِه اون‏چیزی را کِه دِلِشون می‏خواد را می‏بینند. بَنابراین دَرمُقابل مَن هَستند وَلی مَن‏را نمی‏بینند. دَرحَقیقت، مَنِ واقِعیِ مَن را نمی‏بینند و ذاتِ کلامَم را مُتِوَجّه نمی‏شن. پَس مَن هَرکاری بخوام می‏تونم بکُنم؛ هَرچی بخوام می‏تونم بگم و اونها هیچ‏کُدومِشون را نمی‏بینند وَ فقط و فقط اون‏چیزی را کِه می‏خوان، تصَوّرمی‏کنند. حَتّی اَگِه بهِشون بگم هَم، مُتِوَجّه نمی‏شن! می‏شِنوَند؛ حَتّی تعَجّب می‏کنند، وَلی بلادِرَنگ به‏دُنیای خودِشون بَرمی‏گردَن. کُجاست اَرَسطو، اِبنِ‏سینا و اون فیلسوفان و موشِکافان کِه این کِنایاتِ من‏را بخوانند و سَری بجُنبانند؟

 

-          اَشراف‏زادِۀ سادِه

دُرُستِه کِه از تبار نُجَبا و شاهزادگانم وَلی هَرگِز نان مُفت نخوردَم. کارکردَم و کارآموزی نِموده‏ام. تقریباً هَرکس مَن را می‏بینِه، شایَد بخاطر رَنگِ سِفید پوستم، حِرفِه و ظرافتِ خدادایَم، حَتّی ذرّه‏ای به ذِهنِش مُتِبادِر نمی‏شِه و باوَرنمی‏کُنِه کِه چه سَختیها بَرتنم هَموارکردِه‏ام. روزگاری را مَجَّانی کارگری کرده‏ام؛ حَمل سَنگِ ساختمانی، از بارگیری و رانندگی گِرفتِه تا تخلیّۀ دُشوار آن؛ کُمَک به کارهای تأسیساتی؛ تعمیرات و مِکانیکی؛ اِمدادگری و کُلّی کار عَجیب و قریبِ دیگه کِه حالا خودَمَم باوَرَم نمی‏شِه. آخرالاَمر رَفتم سُراغ کامپیوتر و بَرنامِه‏نویسی و شبَکِه‏های گستردِۀ کامپیوتری و اینجور چیزها... وَلی یک مُشکِلِ لایَنحَلّ بَرام وجوددداره و داره اَذیّتم می‏کُنِه: این دُرُستِه کِه بسیاری از اون کارهای دُشوار را، نه اَز سَرِ نیاز بَلکِه بخاطِر کُمَک به دوستان نیازمَندَم وَ بدون مُطالِبۀ کمترین وَجهی اَنجام‏دادَم وَ کمترین پاداشی کِه نصیبَم‏شد، کوهی اَز تجرُبه و دَرکِ سَختی روزگار بود ولی هَمیشِه اِحساس‏می‏کردَم و می‏کُنم کِه گم‏کردِه‏ای دارَم. نمی‏دونم چی هَست یا کی می‏تونِه باشِه وَلی با تمام وجود اِحساسِش می‏کُنم. حِسِّش می‏کُنم ولی پیداش نمی‏کُنم. دِلَم می‏خواد سَر به بیابون بزَنم؛ برَم کوه، برَم کِنار دَریا، اَصلاً تویِ دَریا؛ برَم دُنبال «آب»، پیداش کُنم و دَر آغوشِ عِشق بگیرَمش. وَلی توی هَمین اَفکار ناگهان سَردَرگم‏تر از قبل، این‏وَر و اون‏وَر و دور بَرَم را نِگاه‏می‏کُنم و ناباوَرانِه می‏بینم جایی هَستم کِه نمی‏تونم باوَرکُنم. بخُدا نمی‏تونم باوَرکُنم. آخِه مَن اینجا چکارمی‏کُنم؟ چرا نمی‏تونم از اینجا برَم؟ عِین مُرغ سَرکندِه، این‏طَرَف و اون‏طَرَف می‏دَوَم و سَر به هَمِه‏جا می‏زَنم. حتّی می‏رَم سُراغ قرآن. باوَرت نمیشِه: حتّی وقتی از پیشرَفتِه‏ترین شیوه‏های فنّی برای تفعّل اِستفادِه‏می‏کنم، نه‏تنها به آیاتِ مُتشابه بَرخوردمی‏کُنم بلکه دَقیقاً و عیناً هَمون آیات و صَفحاتِ پیشین رونمایی می‏کُنِه! خدای مَن؛ این دیگِه چه‏جورشِه. ازنظر فنّی اِحتمال اینکه بااستفادِه از سرویس‏دَهَندِگان میزبانِ پُرتِرافیک، دَقیقاً دو بار پیاپی، در اِنتخابهای اِتِّفاقی و رَندُم، به یک نتیجۀ واحِد دَست‏یابیم، تقریباً صِفر اَست، ولی اینطوری میشِه و این مُعجزۀ روشن و آشکار قرآن می‏خواد چیزی را به مَن بفهمونِه که مَن از دَرکِ عَظِمتِ کلامِش عاجزَم. چون بسیار حَقیر و ناچیزَم.

 

-          طَلَبیدَم

نمی‏دونم اِبراهیم‏خان چکارَم‏داره. دَر یادِگار 22/11/1386 جَریان طَلَبیدَن اِبراهیم‏خان را نوشتم؛ یادِتِه؟ بَعد از اون، دُوباره و دُوباره مَن‏را طَلَبید. کاری کردِه کِه هفتِه‏ای دو روز نزدیکِش باشم. نمی‏دونم چرا مَن را قابل‏دونِستِه و اینجوری به‏سَمتِ خُودِش می‏کِشونه وَلی قدرِ مُسَلّم چیزی را می‏خواد بهِم بفهمونه.

 

-          خودَم هستم.

زندِگی بدون مُبارزه، مَعنی نداره. اَصلاً با مُبارزه زندِگی روح دَرش دَمیدِه‏می‏شِه. مَنهَم سالهای سال هَست کِه بَرای هَدَفی خاصّ دارَم مُبارزه‏می‏کُنم. می‏خوام خودَم باشم. خودِ خودَم؛ بخاطِرش دارَم مُبارِزه می‏کنم. هنگامیکه از کار و رَویّه‏ای مُنزجرَم و دَلایل قاطِعی هَم دارَم، اِعلام‏می‏کُنم و بخاطِر خوش‏آمدِ دیگران، مَخفی نمی‏کُنم. دَر راهِ حَقّ مُبارزه می‏کُنم. از ریاسَت و ریاسَت‏طلبی در سیستِمها و نِظامات مُنحَرفِ اِجتماعی کُنونی بشِدّت پَرهیزمی‏کُنم. خوَدم هَستم و خودَم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 1:31  توسط ساعد مدرّسي  | 

يادگار 18/12/1386

-          بیماری روانی گذرا

گردَن مَن دَر ناحیّه‏ای که مَعمولاً بَرای هَمِگان یک ناحیّۀ آسیب‏پَذیر می‏باشد، مُقاوم هَست. مَثلاً هَمون فِشاری را کِه دَر پایۀ گردَنِ اَفراد واردمی‏آوَرَند و مُنجَر به دَردِ خیلی زیادی دَر آنها می‏شود، برای مَن بسیار قابل تحَمّل هَست. شاید مَعنی‏اَش این باشِه کِه جای حَسّاسِ گردنِ مَن، کمی مُتِفاوت از دیگران هَست. هَمین مُوضوع دوبار با بَرخورد با دو بیمار روانی خیلی به‏دادَم‏رَسید!

اوّلین‏بار، سالهای سال پیش بود که یکروز صُبحِ خیلی زود، خانم هَمسایهمان زنگِ دَر خانِهمان را به‏صِدا دَرآوَرد و سَراسیمِه کُمَک خواست. گفت: شوهَرش دُچار مُشکِل رَوانی شدِه و با لِباسِ خانه، سَر به خیابان زَدِه. باورکردنی نبود ولی با ماشین تونِستم دَروَضع ناجوری توی خیابان پیداش کنم. چشمِت روز بَد نبینِه چون به‏کمکِ نیروی اِنتِظامی تونِستیم ببَریمِش بیمارستان. توی بیمارستان باید کُنترُلِش می‏کردیم کِه ناگهان فرارکرد. مَن مِثل یک سَدّ مانِع حَرَکتِش‏شدَم وَلی نتیجه‏اش مُشتِ مُحکمی بود که به پایه و سَمتِ راستِ گردَنم واردکرد. ضربۀ مُحکمی بود و افرادی که ناظِربودند از اینکه مَن به‏زمین نیفتادَم، تعَجّب‏کردند وَلی بحَمدِالله تونِستم حَریفِش بشم. خلاصه از اون‏مُوقع به‏بَعد هَروَقت توی چشمهام نِگاه‏می‏کرد، حالتِ خاصّی بهِش دَست‏می‏داد. آخرش‏هَم تحتِ دَرمان قرارگِرفت و خوب‏شد.

چندسال بَعد با یکنفر که دُچار بیماری روانی بود دَرگیرشدم. دَرزمان دَرگیری و حَتّی چَندسال بَعد مُتِوَجّه‏نشدَم که او دَرشرایطِ رَوانی خاصّی بامَن دَرگیرشده. خلاصه کار به دَرگیری بَدَنی اَنجامید و اون کِه هِیکلِش بُزرگتر و قوی‏تر از مَن بود، دَست کرد دور گردَنم و مَن را با گردن از زمین بُلندکرد. من با آخرین توانی کِه داشتم، با دَستِ راستم مُشتِ مُحکمی به صورَتِش زَدَم و او مَرا رَهاکرد و مَن زنده‏موندم. هَرچَند هَمین گردن مُحکمَم باعِث شد که دَردی اِحساس‏نکنم و سَریع دَرمُقابل حَریف بایستم اَمّا وَقتی به صورَتش نِگاه‏کردَم صَحنِۀ عَجیبی دیدم: بینی‏اش جابجا شده‏بود! دُرُست شنیدی، جابجا و نه کج! کار کشید به اورژانس. بَعدها مَعلوم‏شد که ضربۀ مَن نه‏تنها مُنجَر به آسیب بینی بلکه موبُردِگی دَر کام او و لَق‏شدن دَندانش شده‏بود. دَست خودَم هَم به‏شِکل عَجیبی آسیب جُزئی دیدِه‏بود. باوَرکردَنِش سَخت‏بود وَلی بَراَثر ضَربۀ مُحکمی کِه واردکردِه‏بودم، شِکافِ کوچکی شبیه به شِکافِ ناشی از کِش‏آمَدَنِ پوست، دَر پُشتِ دَستم ایجادشدِه‏بود کِه مِثلِ سایر زَخمهای بَدَنم، به‏طَرز شِگِفت‏آوری خوب‏شد! نکتۀ عَجیبتر اینکه: چَند سال بَعد کِه مَسئلِۀ بیماری رَوانی این‏یکی هَم مُشخّص‏شد، تنها کسی کِه اَزش حَرف‏شِنوی داشت، من بودم و بازهَم توی چشمهام به‏شکل عَجیبی نِگاه‏می‏کرد.

یادَم میاد کِه سالها قبل از این دو ماجَرا، زمانیکه دَر بیمارستان مَشغول آموختن بودَم، روزی مُتِوَجّۀ فردی شدَم کِه رَفتار حِمِاقت‏آمیزی اَزَش سَرمی‏زَد. دونفر مُراقِبَش بودَند و بَرایمان توضیح‏دادَند کِه این فرد یک‏زمانی روحانی بوده‏است و بَراثر شِکنجه‏های سازمان اَمنیّتِ آن‏زمان، دُچار مُشکِلاتِ رَوانی شدِه‏است. مَن اینجور حَرفها را نمی‏تونستم به‏راحتی قبول‏کنم و ایمان‏داشتم کِه او خوب‏می‏شِه. به‏مَن این فرصَت را دادَند که اِمتحان‏کنم. مَن‏هَم با او صُحبَت‏کردَم. باتوجّه‏به‏اینکه او قبلاً روحانی بود، با اِشاره به اِعتِقاداتِ مَذهَبی و اِمام حُسین(ع)، از او خواستم کِه لِباسَش را دُرُست‏کنِه و دَستی به سَر و روی خودَش بکِشِه. باوَرَت نمیشِه! او اینکار را ابتِدا با راهنمایی مَن اَنجام‏داد و سِپَس خودَش مِثل هَمِۀ آدمهای سالم اِدامه‏داد. وقتی باهَم حَرف‏می‏زَدیم، به چشمهای یکدیگر نِگاه‏می‏کردیم و هَرچند در اِبتدا صُحبَتهایمان غیرعادّی و بَراساسِ تصَوّراتِ رَوانی او بود وَلی خیلی زود به صُحبَتهای صَحیح و مُتداول بازگشت و هَمِه‏چیز عادّی شد.

اینها سِه تجرُبۀ مَن دَر بَرخورد با بیماران رَوانی بود و شکّ ندارَم که ایمان مَن به خوب‏شدن اونها کِه دَر چشمانم رَوان‏بود و اونها می‏تونِستند ببینندَش باعِث‏می‏شد که اینگونه حُرمَتم را نِگه‏دارن و به‏اِصطِلاح با مَن راه بیایند.

همین قدرتِ ایمانم را سِه-چَهار سال بَعد دوباره اِمتحان‏کردم: مَن یَقین داشتم که عَزیزی می‏تونه یک بَرنامِه‏نویس قدرَتمَند و هُنرمَندِ کامپیوتر باشِه. این ایمانم را بصورَتِ یک سیستم حِمایَتی نه‏چَندان آشکار دراِختیار او قراردادَم. تا اون‏زمانی کِه می‏تونِستم هَمراهیَش کُنم و خُودَش هَم  می‏توانست مرا بپَذیرَد، عَمَلاً شاهِد شاهکارهای او دَر هَردو جَنبۀ تِکنیکی و هُنری بودَم.

می‏بینی؟ این قدرَتِ ایمان هَست. حالا می‏فهمَم کِه چرا مَن دَرطول این سالیان تونِستم بَرنامِه‏های بُزرگ را اِجراکنم. مَن دَر اون زمانها به خودَم ایمان داشتم. هَرکسی بتونه خودِش را واقعاً باوَرکُنِه، می‏تونِه به‏مَراتِب از من بهتر و کامِلتر، رُؤیاهایَش را جامِۀ عَمَل بپوشونِه.

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 1:28  توسط ساعد مدرّسي  | 

يادگار 14/12/1386

-          انتخابات لوث‏شده!

در یادگار قبلی (13/12/1386) جریان زشتِ «مُدیریّت تفرَقِه» را دیدی. حالا بیا و ببین هَمین مُدیریّتِ تفرَقِه چه‏بلایی بَرسَر اِنتِخاباتِ دِمُوکراتیکِ اِجتماعی می‏آورد؟!

کانون اَصلی جَوامِع جَوانی هَمچون ایران، دانشگاه‏ها است. وقتی باهمون ترفندهای زشت، تفرَقِه و نارضایتی عُمومی دَربین دانشجویان ایجادکنند، مِثل اینِه که تمام جامِعِه را به نارضایَتی کِشاندِه‏اند. حالا بازهَم هَمون کانونهای خارج از سازمان در سَطحی بسیار وَسیع ایجادمی‏شِه. نتیجه‏اش هَم روشن است و از دو حال خارج نیست: یا اینکه دستِه‏های جُدا از هَم اِجتماعی باعِث می‏شن کِه آراءِ مَردم مُتفرّق بشِه و هیچ کاندیدی به اَکثریّت قاطِع نرسِه و بصورتِ نِسبی و با آرائی ضعیف پیروزبشن و اِعتبار چندانی کسب‏نکُنن و یا اینکه اَساساً تِعداد آراء به‏شِکل قابل‏توجّهی کاهِش می‏یابد و ازبنیاد مَشروعیّتِ نِظام و اِنتخابات زیر سُؤال می‏رَوَد.

آره عزیزم؛ اونجور مُدیریّتِ تفرَقِه دَرواقع زمینه‏ساز چنین خِسارَتِ اِجتماعی می‏شِه.

 

-          کلام اَسناد

اسنادی که از آرشیوهای طبقِه‏بندی‏شدۀ انگلیس و آمریکا بیرون‏آمدِه، نِشون می‏دِه که سی-چهِل سال پیش جَریاناتِ اِجتِماعی آنچنان هم اتّفاقی رُخ‏نمی‏داده‏است و بَرنامِه‏ریزیهای بسیار دَقیقی توسّط اِستِعمارگران می‏شدِه‏است. دَرواقِع چیزهایی شبیه به هَمین ترفندها، پایه‏های اِعتِقادی و اِجتِماعی کشورهایی هَمچون ایران را هَدَف قرارداده‏بودند. اگر دَرظاهر عَوامِل مَعلوم‏الحالی هَمچون «شعبان» صَحنه‏ساز بودند، افرادِ پُشتِ پَردِه‏ای هَمچون «سِر رِپُرتِر» صَحنِه‏گردان اَصلی بودند. حالا خودِت کُلاهِت را قاضی‏کُن. چَندتا از هَمون سِری حَرَکاتِ ظاهِراً داخِلی داره بُروزمی‏کنه؟ چندتا نارضایَتی عُمومی رُخ‏داده؟ گِرانی آخر سال، مَسائل عَدیدِۀ دانشجویی ناشی از تحریکاتِ ناشی از مَسائِل مُدیریّتی و ناکارآیی رُؤسا و این‏قبیل رویدادهای ساختگی، همِّه‏اش جهت‏دار هست. می‏گی نه، برو اسناد سی‏سالۀ انگلیسیها را بخون....

 

-          خصوصی سازی اِنحصاری!

خُب حالا بیا ببین توی چنین جامِعِه‏ای اینچنینی، دیگِه چه‏اِتّفاق‏های بَدِ دیگِه‏ای رُخ‏می‏دِه: می‏دونی که مَبحَثِ خُصوصی‏سازی داره باجدّیّت دُنبال‏می‏شِه. دَر مَراحِل اَوّلیّه کُلاهبرداری‏های سازماندِهی‏شدِه‏ای اَنجام‏شد. مَثلاً مُدیران کاری‏می‏کردَند که مُؤَسِّسات و کارخانجات به وَرشِکستِگی برسَن و سَهامشون به حَدِّاَقلِ قیمَت برسِه و اونوقت، خودِشون و دار و دَستشون اِقدام به خریدِ اَکثرِ سَهام می‏کردند و بَعدِشم....

کم‏کم موضوع لُورَفت و خصوصی‏سازی مُوَقتاً مُتِوَقِّف‏شد. بَعد از مُدّتی راه‏کارهای جَدیدی اَندیشیدند و دُوباره شروع‏کردند؛ اَمّا اینبار هم فرصَت‏طلبان بی‏کار ننِشستند. ترفندهای مُختلِف را بکاربَستند. بگزار یکی دو مُوردِ عَجیبش را بهِت بگم:

بسیاری از صَنایع و بُنگاه‏های بزرگِ اِقتِصادی، به‏کُمَکِ مُؤَسِّساتِ دیگری که گاهاً خدَماتی مَحسوب‏می‏شوَند، اِدامِۀ حَیات‏می‏دَهند. مَثلاً یک کارخانِۀ بزرگِ ذوبِ‏آهن نمی‏تونه بدون خَدَماتِ اَنفورماتیکی پابَرجا بمونِه. اینبار فرصَت‏طلبان از اون‏طریق واردشدَند. سَهام اون مُؤسِّساتِ بزرگ اِلزاماً و بتدریج و تحتِ‏نِظارت وارد بازار بورس می‏شود و اِحتمال تقلّب به حَدّاَقلّ می‏رسِه ولی اون شِرکتهای خَدَماتی جانبی که بازار بسیار گستردِه و غالِباً اِنحصاری را مَدیون همون صَنایع بُزرگ هَستند، باید موردِ سوءاِستِفادِه قراربگیرند. اینجور شِرکتهای جانبی هَمچون خدماتِ انفورماتیکی صَنایع بُزرگِ‏آهن، قِطعه‏سازان صَنایع خودرو و مُهم‏تر از هَمِه شِرکتهایی کِه خَدَماتِ بی‏لینک و چاپ قبوضِ آب، بَرق و گاز را بعُهدِه‏دارن، می‏باشن.

اینبار بَرای تصاحُبِ اینگونه شِرکتها بازهم از اَعضاء هیئتِ مُدیره و بَرخی اَعضاءِ شرکتها و صَنایع اَصلی سِرویس‏گیرَندِه از آنان اِستفادِه‏کردَند. اینجوری که اِعلامیّۀ فروش اینگونه شِرکتها را روزنامه‏ای و دَر مَقطع زمانی خاصّی مُنتشِرمی‏سازند. کارها بگونه‏ای تنظیم‏می‏شود که فقط یک فردِ خاصّ بتونه دَراین فروش، شِرکت‏کنِه. فرد دیگری هَم کِه هَمدَستِ او هست نیز در این فروش بُزرگ شِرکت‏می‏کنِه. در جَلسِه‏ای باحضور خریدار اَصلی و بَرخی از اَعضاءِ هِیئتِ مُدیره، قرار و مَدارهای خِلافی گذاشته‏می‏شِه. اینطوری کِه: نفر دوّم که از اَفرادِ نفر اَوّل است، بموقع خودِش را از خرید، کِنارمی‏کشه، بنحوی‏که هَمِه‏چیز بنفع نفر اَوّل تمام بشِه. برای اینکه مُعامِلِه بی‏هیچ شائِبه‏ای بامُوفقیّت اَنجام‏بشِه، قرارمی‏زارن که قسمَتی از سَهام خریداری‏شده توسّط اون فرد اوّل، بصورَتِ کامِلاً اِختصاصی و رَسمی، آنهم دَرزمانی خاصّ به مُدیرعامل و چَند رَدِۀ مؤثّر اون شرکت، واگذاربشِه (البتِّه با اَقساط باورنکردنی!) حالا همِۀ توافقات اَنجام‏شدِه و فقط یک مُوردِ کوچَک وَلی مُهِمّ باقی‏ماندِه. باید بازار آیَندِه نیز بصورَتِ اِنحِصاری و توسُّط شِرکت و صَنایع اَصلی، حِفظ بشِه. پس باید توی این مُعامِلِۀ فرمایشی، عُضو یا اَعضائی از شرکتِ اَصلی نیز با وَعدِه‏های خوشمزّه به خرید قسمتِ دیگری از سَهام بادآوردِۀ اَقساطی خاصّ، بشارَت‏داده‏شوند. مُعامِلات طِبق توافقات، یکی پَس از دیگرَی اَنجام‏می‏شوَد. هیچ بازرسی نمی‏تواند ایرادِ قانونی بگیرَد. همِه‏چیز قانونی است! سَهام را یک فردِ حَقیقی و یا حُقوقیِ گردَن‏کُلُفت می‏خَره. پس از مدّتی هم قسمتهایی از سَهامِش را به اَفرادی واگذارمی‏کنِه؛ چون دِلِش می‏خواد و مال خودش هست! هردو مُعامِله ازنظر قانونی صَحیح است. بازرس بَعد از آخرین مُعاملات، کامِلاً هَمِه‏چیز را می‏فهمَد وَلی ازنظر قانونی نمی‏تواند کاری‏کُند! حَتّی پرسنل و کارگران مَشغول در شِرکتِ خَدَماتی نیز متوجّۀ گاوبَندی می‏شن ولی هیچکس نمی‏تونِه چیزی را ثابت‏کُنِه. مَرحَلِۀ آخرِ بازی هَم اِجراء می‏شِه. بَه بَه؛ اون آقای مُدیرعامِلِ شِرکتِ اَصلی، با ترکِ تشریفات و یا دستوراتِ خاصّ و برنامه‏ریزی‏شدِه، هَمِۀ کارها را به شِرکتِ خَدَماتیی که عَمَلاً خودِش و یا اَعضاءِ رَدِه‏بالای شِرکت و کارخانه‏اش، سَهام‏دارش هَستند، واگذارمی‏شِه. هَمِه‏چیز به اون شِرکت مُنتهی می‏شود. اون شِرکتِ خَدَماتی، دَر هَمِۀ مُعامِلات بصورَتی اِنحِصاری می‏شِه: خَدَمات دَهَندِۀ اَصلی، سُنّتی و اَلبَتِّه اِنحِصاری. آره عَزیزم، اِنحِصاری! به این می‏گن: «خصوصی‏سازیِ اِنحِصاری». تقسیم بیتُ‏المال بنفع شخصی و اِنحِصاری بااِستفادِه از قوانین و....

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 22:55  توسط ساعد مدرّسي  | 

يادگار 13/12/1386

-          مدیریّتِ آنچنانی...

این چیزی را که می‏خوام بگم، از اهمیّت فوق‏العادّه‏ای برخوردارهست؛ پس بهِش خوب توجّه‏کن:

توی مدیریّت مَبحَثِ خاصّی داریم بنام «کانون خارج از مدیریّت». بصورتِ خلاصه مَعنیش اینِه کِه در یک اِداره، شِرکت و یا سازمان ممکن است گروه‏هایی همچون سَندیکاهای کارگری و یا انجمن‏هایی نظیر انجمن زنان و غیره تشکیل بشَن و اینها بخودی‏خود نوعی کانون قدرَتِ خارج از مُدیریّت ایجادمی‏کنند و باعِث‏می‏شن تا سیستم مُدیریّتی نتونِه اونطور که صَلاح‏می‏دونه و یا دِلِش‏می‏خواد برنامه‏ریزی‏کنِه و یا عَمَل‏کنِه!

برای همین‏هَم راه‏هایی برای خنثی کردن چنین کانون‏هایی پیشبینی می‏شِه. مُسَلّماً با رُشدِ فرهنگیی که در سالهای اَخیر در تمام جَوامِع رُخ‏داده و مُطالباتِ مردمی روبه اَفزونی نهادِه، بی‏شکّ نمی‏توان از شیوه‏های مُستبدّانه و دیکتاتوری برای خنثی کردن اینجور تشکیلات استفاده‏کرد بَلکِه توصیّه‏شده تا خود مدیرعامل، بانیِ اینگونه تشکّلها باشه و سَهام مُمتاز را به‏دَست‏بگیره تا همِه‏چیز تحتِ کنترل بمونِه؛ ولی این‏شیوه هَم کارساز نیست و با افزایش شعور و آگاهی جَوامِع این ترفند هَم مُتِوقّف شده‏است.

مُتِأسِّفانه شیوۀ اِستِثماری وَحشتناکی رایج‏شده که مُبتنی بَر «تفرقۀ سازمان‏یافته» است. در این روش، به‏شِکل برنامه‏ریزی شده، موجباتِ اَفزایش بی‏رَویّۀ کانونهای خارج از سازمان فراهم‏میشه. با افزایش این کانونها، عَمَلاً کانون قدرَتِ مُتِمَرکِزی ایجادنمیشه و مَنافِع هَریک اِلزاماً نمی‏تونه درراستای منافِع دیگری باشه و این نیز به‏نوبۀ خود موجب تفرقِه میشه. برای دَست‏یافتن به چنین تفرقِۀ سازمان‏یافته‏ای کافی‏است که در اِرائِۀ تسهیلات، سُطوحی مُبتنی بَر تفاوتهای شخصی قائِل‏بشن. مَثلاً بَرخی اِمکانات را به خانمها بدَن و به آقایون ندهند و بگویند: «ازآنجایی که مَنابع مَحدود هست، اگر قرارباشه به هَمِه بدهند، اِمکانپذیرنیست و سَهمیّۀ خانمها نیز قطع‏خواهَدشد!» به‏همین سادِگی خانمها، آقایان را دُشمَن خودِشون می‏دانند. یا اینکه فلان پَرداخت را مایلند تا به مُدیران داشته‏باشند، برای‏اینکه از اَصل تفرَقِه استفاده‏کنند، سه سطح اِمتیازی قائِل‏می‏شوند: 1-مدیران، 2-کارشناسان و 3-سایرین؛ سپس بالاترین امتیاز را به عدّۀ معدودی مدیر می دهند و امتیاز متوسّط را به کارشناسان، دستِ آخر امتیاز بسیار پایینی را به سایرین. فکرمی‏کنی نتیجه چی‏میشه؟ طبیعی هست که خِیل عَظیم «سایرین» که تبعیض را مشاهِدِه‏می‏کنند، اِبراز نارضایَتی خواهندکرد؛ بنابراین بازهم از همان شیوۀ اِدّعایی اِستفادِه‏می‏شود. اِعلام‏می‏شود که بایستی بین کارشناسان و سایرین تفاوت‏باشد زیرا آنها حَقّ بیشتری دارند. حال کارشناسان گروهی خواهندبود که از این سیاست حِمایَت‏خواهندکرد و خِیل کثیر «سایرین» لِه می‏شوند. دراین‏میان، آنکِه قراربود از اِمتیازاتِ ویژه بَرخوردارباشه، هَمان مُدیران اَنگشت‏شمار هستند که کبکِشون خروس‏می‏خونه. بعنوان مثال: چندی پیش دیدَم که پاداش بازنِشستِگی یک مُدیرعامل که اَبداً دَرحدِّ یک کارگر زحمَتکِش تلاشی‏نکردِه‏است و از همۀ اِمکاناتِ رفاهی تا حدّ خرید روزانِۀ خانه توسّط رانندۀ اِداری بَرخورداربوده‏است، یکصد و بیست و سه میلیون تومان بود درحالیکِه یک کارمند با سی و چندسال سابقۀ خدمتِ صادِقانِه و تلاشی مُضاعَف، تنها چهارده‏میلیون تومان دریافت‏کرد!

همین موضوع برای پرسنِل روزمُزد، پیمانی، قراردادی و رَسمی نیز وجودداره. تسهیلاتی به پرسنِل رَسمی می‏دَهَند دَرحالیکِه طِیفِ گستردِه‏ای بدون تضمین شغلی سالهای سال طعم تلخ ناکامیها را می‏چِشند. نهایتاً پَس از سالها جَهَتِ حِفظِ هَمان اِنحِصارات، بَرای تکمیل کادر موجود، تبعیض ذاتی قائِل‏می‏شن و مَقاطِع تحصیلی خاصّی را باطیّ مَراحِل خاصّ‏تر می‏پَذیرَند و آن بی‏گناهان که سالها زحمَت‏کشیده‏اند را به‏بَهانِه‏هایی هَمچون: اَفزایش سِنّ و یا مَدرَکِ‏تحصیلی، جامی‏گذارَند.

من، نه مُشکِل مَدرَکِ‏تحصیلی و نه نوع اِستخدامیَم مُشکِلی‏داره. مَن یک کارمندِ رَسمی هَستم اَمّا بااِهتمام به چنین مَسائِلی، اِجازه‏نمی‏دَم در دام تفرَقه بی‏افتم. اَگِه زندِگی باشه، فقط با عِزّت باشه...

یادت باشه: توی دانشگاه‏ها، به‏ویژه دانشگاه‏هایی که دانشجوی زیاد دارن هم از شیوه‏هایی شبیه به هَمین ترفندها استفادِه‏می‏شِه. هرچقدر سیستم مُدیریّتی نابسامان و غیر اُصولی‏تر باشه، بیشتر از این راه‏کار اِستفاده‏می‏شِه. اونجا هم از اِختِلافِ رشتۀ ورودی، نوع سیستِم آموزشی قبل و حین دانشگاه، جنسیّت و حتّی ورودی‏های مُختلِف برای ایجاد کانونهای مُتِعَدِّدِ خارج از سازمان اِستفادِه‏می‏کنند.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 0:57  توسط ساعد مدرّسي  | 

يادگار 22/11/1386

-          عشق نمی‏میرد.

دیروز بعد از سه سال رَفتم به‏جایی که زمانی با عِشق دَر اونجا مَشغول‏بودم. دستِ تقدیر مَن را به اونجا کِشانده‏بود و باید می‏رَفتم. از لحظۀ ورود، حالم دِگرگون‏شد. اِحساساتِ عَجیب و دَرهَم و بَرهَمی داشتم. ضربانِ قلبَم داشت بیشتر و بیشتر می‏شد. واردشدم. به‏اِستقبالَم آمدند. غرق بوسه‏شدَم. چشم به دَر و دیوار دوخته‏بودم. ناخداگاه بین تغییراتِ انجام‏شده در دِکوراسیونها و کارگاهها، به‏دنبال گذشتۀ رَهاشده‏اَم می‏گشتم. اون کاناپه، اون قفسِه‏ها و.... حرکت کردم. صُحبَت‏کردم و سَعی کردَم عادّی باشم. هارددیسک قدیمیمان را بَرایَم آوردند و ازشون خواستم که روی یک کامپیوتر سَوارش کنند. وای خدای من؛ توی آرشیو بسیار مُنظمِش، دنیایی از خاطره و عشق و تِکنیک و توابع برنامه‏نویسی شده را دیدم. نوعی خلأ تمام فضای ذِهنم را پُرکرده‏بود. در خِلال گفتگوهای دوستانه، به‏دنبال هُویّتِ خودَم می‏گشتم. به اینکه آیا واقعاً عاشق بوده‏ام و یا فکرمی‏کردم که عاشقم؟! امروز هم بهش فکرکردم. به عاشقهای واقعی. بیا بریم توی عزاداریهای حسینی. وقتی بهشون نِگاه‏می‏کنم، می‏بینم که خیلیهاشون عاشق عزاداری هستند و نه عاشق خودِ امام حسین(ع)! یا اینکه توی خیابانها وقتی اون عاشقهایی که دست در دستِ هم دارَن قدمهای بی‏هدف برمی‏دارن، می دونم که عشق را فقط توی خطّ و خال و اَبرو دیدِه‏اند و در درون سینِۀ همدیگه، توی آخرین هزارتوی قلبشون، جایی برای هم ندارن. حالا باید به این سؤال اَساسی دَرموردِ خودَم پاسُخ می‏دادم: آیا واقعاً عاشق بوده‏ام یا اینکه مثل اونهای دیگه عاشق چشم و اَبرو بوده‏ام و لافی بیش نبوده‏ام؟ نمی‏خواستم و نمی‏تونستم خودَم را فریب بدَم. سِه سال از اونهمه فعّالیّت خستگی‏ناپذیرَم گذشته‏بود. چیزی جُز واقعیّت باقی‏نماندِه‏بود. خیلی به خودَم پیچیدَم تا اینکه با قاطِعیّت به جواب رسیدم؛ امّا به بیش از یک جواب! آره، بیش از یک جواب. جواب اوّل این بود که: من «واقعاً عاشق بوده‏ام.» بَلِه؛ من به اون صَندلیهای قدیمی در کنار اونهَمِه صندلی و تجهیزاتِ جدید چشم‏دوخته‏بودَم. من عشق را در جای‏جای اونجا دیدَم. باصدای‏بی‏صدایی، همه‏چیز را اونجور که واقعیّت داشت، بازگو می‏کردن. من درکنار اون توابع برنامه‏نویسی شدۀ بی‏نظیر، عشق را می‏دیدم و آزادگی را. و امّا جواب دوّم....

 

-          آزادگی نشانۀ عشقِ بینهایَت

خوب که به آدَمها نگاه‏می‏کنی، وقتیکه به گذشته بادِقّت می‏نگری، متوجّه‏می‏شی که عاشقهای واقعی اونهایی نبوده‏اند که سینه‏چاکی می‏کرده‏اند، بلکه افرادی وجودداشتن که برای حِفظِ آنچه که واقِعاً بَرایَش اَرزش قائِل هَستند، دَست از همِه‏چیز بکِشن؛ حتّی اون چیزهایی که زندگی و اِعتبارشون بهِش وابستِه هست. پس جواب دوّم این بود که: تنها من عاشق واقعی نبودم بلکه.....

 

-          راه

می‏دونی چیه؟ یک وَقتهایی هست که باید حَرف‏بزنی و هرچی توی دِلِت هست و مِثل بُغض، گلویَت را تا حَدِّ خفِگی داره فشارمی‏دِه را بعد از اینکه سالها در سینه‏اَت مَخفی مانده و مَحرَمی جُز سُلطان عِشق یعنی خدای مِهرَبون از اون خبَرنداشته را می‏خواهی بیرون بریزی. ولی نمیشِه و نبایَد این‏کار را بکنی و باید اَمانتِ اَسرار را حِفظ کنی و نگذاری کوچکترین سِرّی بَرمَلا بشِه. از یکسو داری زیر بار سنگین سُکوت خوردمی‏شی و توی دَریای اَسرار خفِه‏می‏شی و از سوی دیگِه حقّ‏نداری کسی را صِدا بزنی تا کُمَکِت کنه و غریق‏نِجاتی بَرات پیداکنه. اون وَقت باید بیش از همیشه بدونی که به سُلطان اَسرار نزدیک‏شدی و تحَمّلِ باراَمانت از تو موجودی ساخته که به مَحبوبِ اَصلی و عِشق واقعی، یعنی خدای بزرگ نزدیک هست؛ خیلی نزدیک. دِلم گرفته‏بود و داشتم داغون می‏شدم. رفتم سُراغ مُعجزه. آره، مُعجزه. مُعجزۀ زنده و جاودان همانا قرآن هست. دردِ دِلم را درموردِ آب بهِش گفتم و اَزَش راهنمایی خواستم. خدای مَن؛ خدای مهربان مَن؛ تو چقدر خوبی؟؛ تو حَکیمی. می‏دونی چی به من گفت: یواشکی گفت: «مؤمِن باید توکّل کُنِه.» اون خیلی صریح و روشن به مَن گفت. کوچکترین اِبهامی در اون جای نداشت. به‏خدا جُملات دقیقاً برای سؤال مَن تنظیم شده‏بودند. بی کم و کاست! یاد همان وَعدِه‏های اِلهی اُفتادَم. بیاد اونوَقتها اُفتادم که در چنین شرایطی هَمین پاسخ را از قرآن گرفته‏بودم. مُعجزه یَعنی این! یعنی: باوجودیکه اونهمه موضوع در قرآن وجودداره، وقتیکه بخاطِر جَریانی واحِد، به شِکلها و دَر زمانهای مُختلِف به قرآن مُراجعِه‏می‏کنم، دَقیقاً هَمان سِری پاسُخها دادِه‏می‏شن. این یک مُعجزۀ مَلموس هست؛ بی‏هیچ شُبهِه‏ای.

 

-          آب

اِمروز بهتر از هر روز دیگری می‏دونم که خدا چه عَطیئه‏ای دَر وُجودَم قرارداده‏است. من دَریچه‏ای به دُنیای مَعنویّت را در پیشِ‏رو دارم که واقعیّتهای بسیاری را فقط از همون دَریچۀ مُنحَصِربفرد می‏شِه نِگریست. دَریچه‏ای که خیلیها از کِنارَش می‏گذرند و اَبَداً مُتِوَجّۀ وجودَش نمی‏شن. مَن اِمروز عِشق را از دَرون هَمین پَنجرۀ سِحرآمیز می‏بینم. مَن می‏تونم تفسیری بمَراتِب صَحیح‏تر از خیلیهای دیگه اَز نماز، روزه، عزاداری، رَقص، موسیقی و زندگی برای اِدامۀ حضورَم در این سَرای تکلیف اِرائِه‏بدَم. من دیگه مُتِحَجّر نیستم و عِشق را می‏تونم توی موسیقی آنچنان تشخیص بدَم که در آهنگِ تلاوَتِ قرآن تمام وجودَم به آرامش می‏رسِه. می‏تونم آب را دَر نماز، رَقص و یا کامپیوتر حِسّ کنم و پیش رویَم ببینم. وقتی تِرافیک شبکۀ کامپیوتری اصلی یک شِرکتِ گسترده را می‏شِکستم، وقتیکه کاری را اِجراء می‏کردم که چندتا مُتِخصِّصِ مُدّعی اَصلاً متوجّه‏نبودند و به اون جزئیّات فِکرنمی‏کردند و وقتیکه آنچنان مُحکم حُکم‏می‏کردم که گویی پُشتوانه‏ای بُلندبالا دراِختیارداشتم، کسی نمی‏دانِست کِه عِشق به آب باعِث شدِه که تا این حَدّ مُحکم و اُستوار باشم. آری، آب!...

 

-          طَلَبید

چند روز پیش رفته‏بودم دارُالرَحمِۀ شیراز. هروَقت می‏رَم اونجا، حَتّی اگر هَمراهیانی داشته‏باشم، از هَمِه جُدا می‏شم و یک‏سَری به اِبراهیم‏خان می‏زَنم. باهاش کمی دَردِ دِل می‏کنم. مَعمولاً بَرام دُشوار هَست چون بَرای رَسیدن به خاک ایشان، باید مَسیری مُتفاوت را طِیّ‏کنم و مایل نیستم کسی هم از کارَم سَردَربیاره! اینبار فرق‏می‏کرد. اینبار گویی او مُنتظِر مَن بود! سِه‏بار، آره، سِه‏بار من را فراخواند! دیگه کامِلاً بَرام روشن‏شده‏بود که او مَرا طلبیده‏است. نمی‏دانم چکارَم‏داشت ولی یکجورایی دَر فرصَتی مَحدود، سِه‏بار مَن بسوی او کِشاندِه‏شدَم و دَرجَوارَش قرارگِرفتم. راه‏ها بگونِه‏ای مَسدود و یا گشوده‏می‏شدند تا اینکه مَن تقریباً مَجبورشوم از آن مسیر نه‏چَندان عادّی عُبورکُنم و دَرجَوار قبر هَمون اِبراهیم‏خان، یَعنی کسی‏کِه دَر این چَندسالِ اَخیر حَرفها و گِلِه‏هایم را باصَبر و حُوصِلِه گوش‏می‏دَ‏هَد، قراربگیرَم. خدا را شکرکردَم و بَرای مَغفِرَتِ اون پدربُزرگ، دُعاکردَم.

 

-          هَدیّه

اَگِه اِمروز نوری دَر دِلَم باعِث شدِه کِه چشمهام خُرافِه‏ها را از واقِعیّتها تشخیص‏بدِه؛ اَگِه می‏تونم خدای مِهرَبون را حَتّی توی بَرخی از موسیقی‏های کامِل دَرک‏کُنم؛ اَگِه می‏تونم مَردی باشم که به آرمانهای اِمام حُسین(ع) آنچنان آشنا و پایبندباشم که عِشق به او و سایر اَئِمِّۀ اَطهار بگونه‏ای دَر دِلَم حالتی ایجادمی‏کنِه کِه اَز وَصفِش عاجزَم؛ و اَگِه....؛ می‏خوام هَمِه‏اَش را به «آب» هَدیّه کُنم. آری؛ «آب». یادَمِه یکروزی توی خلوَتی آب به مَن گفت: «هَروَقت به‏یادِ خُدا می‏اُفته، چشمهاش پُر از اَشک می‏شِه.» اون جوری این جُملِه را اَداء کرد که گویی می‏خواد بگِه: «هَروَقت به‏یادِ خُدا می‏اُفتِه، قلبَش پُر از اَشک می‏شِه.» این نشانۀ مُطلقِ پاکی است. پَس: سَلام آبِ عَزیزم. مَن تمامِ عِشقهای پاک را به تو هَدیّه می‏کنم. مُبارَکت باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 0:49  توسط ساعد مدرّسي  | 

يادگار 12/11/1386

-          بازگشت به موسیقی

امروز اتّفاق عَجیبی بَرام رُخ‏داد: بَعد از مُدّتها، داشتم به رادیوی اِف.اِمِ ماشینم وَرمی‏رَفتم و بجای رادیو قرآن و رادیو مَعارف سُراغ ایستگاههای دیگِه هم رفتم. ناگهان نوایی را از یکی از ایستگاه‏ها شنیدم که ابداً نتونِستم اَزِش بگذرَم. هَمون سُرود «اِی ایرانِ» معروف بود که توسّطِ یکی از گروههای اُرکست-سَمفونیکِ اَصلی اِجراء شدِه‏بود. بصورتِ کاملاً غیر‏اِرادی دَستهام تکان‏خوردن و بهَمراهِ موسیقی و نُتهای بی‏هَمتایَش پَروازکردند و این‏طرَف و اون‏طرَف رفتند. نواها، هَمنوازیها و صِداها مَنو به دورانی بازگردانده‏بودند که موسیقی را می‏فهمیدَم و اَزِش لذّت‏می‏بُردَم. آره؛ دوباره و پَس اَز سالها موسیقی را دَرک‏می‏کردَم. همون حِسّ قدیم بهِم دَست‏دادِه‏بود. آخِه، مَن اونوقتها فقط برای موسیقی‏های کامِل وقت‏می‏زاشتم. با موسیقی‏هایی که یک زندِگی کامِل داشتند، حرف‏می‏زدَم و یا به اونها گوشِ‏دل می‏سِپُردم. بسیاری از آثار کِلاسیک از همین رَدیف بودند و اِجراهای فوق‏العادِّۀ اُرکستهای بُزرگ هَم را مَعمولاً ازدَست‏نمی‏دادم. در زمانِ گوش‏دادن به موسیقی، سکوتِ کامِل را رُعایَت‏می‏کردم و از اون دَستِه اَفرادی نبودَم که همیشه و دَرهَمِه‏حال، همینطوری و بی‏هَدَف و فقط از سَرِ عادَت نوایی و نواری را درکِنارِ دَستِشون روشن‏نگاه‏می‏داشتند.

مَن بَرای یک موسیقیِ کامل، دوره‏های زندگی قائِل‏بودم و دَر رَوَندِ آن، دوره‏های رُشد، بلوغ، جَوانی و اِدامۀ زندگی و حَتّی تجدیدِ‏حَیات و بازگشت به زندگی را در ذِهنم مُجَسّم‏می‏کردم و حالا، پس از سالها دوری از آن اوضاع و اِحساسات، دوباره به هَمان عالَم بازگشته‏بودم.

پس از پایانِ سُرودِ «اِی ایران»، رادیو را خاموش‏نکردم و به ایستگاه دیگری هم تغییرندادم. به سایر موسیقی‏ها گوش‏دادم. خدای من، هَمِۀ موسیقی‏ها را می‏فهمیدَم. من دوباره زندِه‏شده‏بودَم!!! چرا؟ چگونه؟ و چرا در این زمان؟

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 23:55  توسط ساعد مدرّسي  | 

يادگار 29/10/1386

-          توانائی ذاتی

یکروز سعی کردم هنگامیکه پستِه می‏خورم، پوستها را بترتیبی بازکنم که مَغز پستِه دَر دَستِ راستم قراربگیره و پوستها دَر دَستِ چپَم. من یک راست‏دستم و اینکار برام کمی دُشواربود؛ امّا بعنوان یک موضوع کاملاً مَعمولی بهِش نگاه کردم و خودم را خیلی راحت باهاش وفق‏دادم. چندی بعد بازهم رفتم سُراغ پسته؛ آخه من خیلی خوشکبار ساده و موادّ غذایی طبیعی را دوست دارم. یک‏وقت به خودم آمدم و دیدم که: اِی‏بابا، هنوز هم به همون مِنوال قبل دارم پستِه می‏خورم. یعنی اینکه تأثیر آخرین تمرینی که کرده‏بودم هنوز پای‏برجا بود! یادم آمد به زمانیکه یک سواری پیکان با فرمان تقریباً سِفت داشتم. اونوقتها که خیلی خیلی زیاد بایستی رانندگی خارج از شهرمی‏کردم هَم، بخاطِر مُقیّد بودن به اصول، قالباً این دستِ چپَم بود که بار فشار اون فرمون سِفت را تحمّل می کرد. آره، من که یک راست‏دست هستم، بخوبی تونسته بودم از دست چپَم، اونهم در کمالِ مهارت استفاده‏کنم بگونه‏ای که سینۀ طرفِ چپَم کمی بزرگتر و قویترشده‏بود.

می بینی؟ انسان می تونه خودش را با هَرشرایطی تطبیق‏بدِه. این موضوع قبل‏از اینکه اِرادی باشه، ذاتی هست. حالا بیا درموردِ اونهایی که همیشه ساز «نمی‏تونم» را می‏زنند، قِضاوت‏کن. اونها دارن ذاتِ خودشون را زیر سؤال می‏برن؛ به خودشون توهین می‏کنن.

 

-          اِرتباطِ غیرکلامی

یک‏نفر را می‏شناسم که حالاتِ عجیبی را تجرُبه‏کرده. من به اون خیلی نزدیکم. مَحرَم اَسرارش هَستم. چیزهایی را می‏تونه به من بگِه که به کسان دیگِه نمی‏تونه بگِه. برام تعریف‏می‏کرد که: کم‏کم به موضوع «اِنتشار فکر» عادت‏کرده. دیگه تقریباً می‏دونه وقتیکه فکری از ذِهنِش می‏گذره، خیلی سَریع اَطرافیانش هم به اون فکرمی‏کنند و به چند ثانیّه نکِشیدِه، همون موضوع را به‏زبان می‏آرَن. می گفت: اوّلها نمی تونست باورکنه و فکرمی کرد شاید یکجورایی که خودش دُرُست نمی‏دونه، داره فکر اونها را می‏خونه و بعد بعنوان فِکرخودش اِبرازمی‏کنه. برای همین هم هست که چند ثانیّه بعد، همون موضوعات را از اونها می‏شنود؛ ولی کم‏کم متوجّه‏شد که موضوع دُرُست بَرعَکس هَست! اون گفت: وقتیکه که داشت مُطمئِن‏می‏شد که موضوع «انتشارفکرش» جدّی هست، ناراحت و ناراحت‏تر می‏شد چون بسیاری از موارد را نمی‏خواست دیگران بدانند و یا اینکه اِمتیاز اوّل بودن را ازدست بدِه. آخه درواقع اون بود که به بسیاری از موارد بعنوان نفر اوّل می‏اندیشید یا جواب چیزهایی را میّافت ولی بخاطر این موضوع، خیلی زود از زبان دیگران می‏شنید و برای همین هم مجبور بود برای اینکه امتیاز اِجتماعی اوّلین یابنده‏بودن را ازدست ندِه، سریعاً موضوع را به‏زبان بیاره تا به‏نام خودَش تموم‏بشِه؛ این درحالی‏بود که همۀ موارد را نمیشه سریع به‏زبان آورد و خیلی چیزها زمان و شرایط مناسبتری را می‏طلبید.

خلاصه با تبسّم حکایت را ادامه‏داد که: به این موضوع هم کم‏کم عادَت‏کرد. دیگه اون هَراس و واهِمِه را ازدَست داد؛ حتّی گاهی اوقات بااِستفاده از این توانائیَش با دیگران شوخیِ مُختصَری می‏کرد البتّه بدون اینکه اونها مُتِوَجّه بشن! ولی نکتۀ خیلی مُهِم این هست که او بعنوان کسیکه راه‏های ارتباطی و تأثیرگذاری غیرمتعارَف را می‏شناسه، مُعتقِد هست که «کلام» و «زبان» شیوۀ برتر اِرتباطی هستند. او می‏گِه: فکرنکن اَگه همۀ آدمها می‏تونستند با «تِلِه‏پاتی» و «اِحساس از راهِ‏دور» با هم اِرتباط برقرارکنند، بهتر از اَلآن می‏بود. اَگه اینجوربود، یقیناً ساز و کار وجودی اِنسان به هَمون سَمت می‏رفت. و این نشون می‏دِه که رَوَندِ طولانی آموختن زبان برای نوزاد بَسی اَرزشمندتر از آنگونه اِرتباطاتِ غیر مُتعارَفِ دیگراست. او اِضافِه‏کرد: این توانائی سَرزدِۀ من، مُنحَصِر به من نیست بلکه مُعتقِدَم که در وجود همۀ اِنسانها وجودداره و فقط بَنابه شرایطِ خاصّ زندگیَم اینگونه دروجودَم توسِعِه‏یافته؛ بنابراین یکی از بهترین افراد برای شهادت بر این مُدّعا هستم. حَقیقتِش را بخواهی، باتوجّه به شناخت کاملی که از او دارم، نمی‏تونم حرفش را ردّکنم. می‏خوام بیشتر بهِش فِکرکنم؛ مجبورم که بیشتر بهِش فکرکنم. اون گفته که موضوع «اِنتِشارفِکر» محدود به فاصِله نیست بلکه اَثراتش را می‏شه بجز مَجالِس و مَحافِل درهنگام چَت‏کردن توی اینترنت و یا مُکالِمِۀ تِلفنی با اون‏سَر دُنیا هم دید. دُرُست مِثل عِشق؛ آره؛ عِشق. عِشقِ یک عاشِق دَر بُعدِ مَسافت محدود نمیشه بلکه مَعشوق حتّی با فرسَنگها فاصله بازهم باتمام وجود عِشق عاشق را اِحساس‏می‏کنه و حتّی درعالَم خواب هَم، رُؤیاهای خاصّی را تجرُبه‏می‏کنه.

 

-          لافِ عِشق!

بارها شنیده‏ام که دُختر و پسَری از دو کَشور مُختلف و با فرهنگهایی کاملاً مُتفاوت باهم اِزدواج بسیار موفّقی داشته‏اند. این درحالی است که در همین کشور خودمان و حتّی دیگر ممالک دُنیا شاهد طِیفِ گستردِۀ طلاق و ناسازگاری هستیم. این روزها اَیّام عزاداری سالار شهیدان است و برای بیان عِلّت نهانی این جریان متضادّ می‏شه مَصادیق و بَیّنِه‏های مُحکمی دَر بین همین عزاداران سینِه چاک امام حسین(ع) پیداکرد. نمی‏خواد برای فهمیدن موضوع زیاد به‏خودت بپیچی؛ فقط چند لحظه برو بینشون، بین همونهایی که مُحکم‏تر از همه زنجیرمی‏زنند و از داغ سالار شهیدان به تمام وجودِ نازنینِشان فقط برای همین چند روز آسیب واردمی‏آورند! ببین چندتاشون ازیکسو سَنگِ اِمامِشون را به سینه می‏زنند و ازسوی دیگه توی خونه‏هاشون پَرَنده‏های مظلومی که باید درکمال آزادی توی دَشت و جنگل و آسمون باشند را داخِلِ یک قفس و زندان کوچَک حَبس‏کرده‏اند. مَگه هرکدومِشون با اون ژستهایی که بعنوان عزادار و سینِه‏چاکِ امام گرفته‏اند، نمی‏خوان فریاد بزنند که می‏تونستند یار هفتاد و سوّم کربلا باشن؟ اینجوری؟ اونها حتّی از پرندۀ کوچکی نمی‏گذرن حالا چطور ممکن بود توی اون اوضاع وانفسا، چشم به اونهمه وَعدِه و وَعیدهای سِپاه دُشمَن نبَندن؟ نه عزیزم؛ فقط حَبس‏کردن یکی چندتا پرنده نشونۀ «عُشّاق لاف» نیست بلکه اَگه بازهم نِگاه کنی می‏بینی اَفرادی را که در زمانیکه باید از حَقّ دِفاع می‏کردند، یا از ترسِ آبرو و اَموال و موقعیّتشون و یا برای کسب منافعی ازقبیل پول، شغل و اَمثالُهُم، نه‏تنها سُکوت کرده‏اند بلکه همراهی با ظالم هم کرده‏اند. حالا اِنتظارداری اینجور آدمها بتونن آمار طلاق را کاهِش بدَن؟ انتظار داری جزءِ 313 نفر همراهِ اَصلی امام‏زمان(عج) باشن؟ آره عزیزم؛ این حقیقتِ تلخی هست که اون دُختر و پسَر خارجی از دو گوشۀ دُنیا تونستن عشق را درک کنن و به‏پاش بی‏اُفتن و این جمعیّت نتونستن. اَگِه شکّ داری برو فیلم زیبای «روز واقِعِه» را نِگاه‏کن. از فرسخها دورتر، اون تازه مُسلمان مسیحیُ‏الاَصل که توی عُمرش پیامبر(ص) را ندیده، به صَحرای عشقِ کربلا خوانده‏میشه ولی اون حَضراتی کِه سالها وجود مبارک رسول اکرم(ص) را درک‏کرده‏بودند، حتّی باورنمی‏کنند که چنین جریانی وجودداشته‏باشه. عِشق یعنی این. عِشق یعنی اُستاد دانشگاه یا عالِم فرزانه‏ای که در دامَن سُخنرانی‏اش، از شعور، شور می‏آفرینه و همۀ مُستمِعین را بدون هرگونه حرکتِ اِضافه و ایجاد هَیَجاناتِ دُروغین به گِریۀ آگاهانه می‏اَندازه؛ نه اون لاتِ مُنحرفی که با عَربدِه سعی در بهَم‏بافی اَشعار کفرآمیز و خرافیی داره که شوری بی‏پایان و جدای از شعور در همراهان خرافی‏اش آنهم میان کوی و خیابان و مَعابر ایجادمی‏کنه. ازیکسو تمام دستگاه‏های تبلیغات اِسلامی بَسیج می‏شن تا اینجور مُنحَرفین مَعلوم‏ُالحال را کِناربزنند و از سوی دیگه خوراک ویژه‏برنامه‏های رَسانه‏های بلادِ کفر و اِلحاد میشه تا با زبانی ساده و قابل فهم به همۀ مردم دُنیا نشون بدِه که شیعَیان موجوداتی خرافی، غیرمَنطِقی، بدعَت‏گذار در اَدیان اِلهی، خشِن و عاشق دروغین هستند. حالا خودت برو تا جریان اِبهام در حلول ماه مبارک رمضان و هزارتا نکتِۀ دُشمن شادکن دیگه....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 11:3  توسط ساعد مدرّسي  | 

يادگار 26/9/1386

-          همه در همه چیز

وقتی به اون شاگرد نه چندان کودَن بنام آلبرت انیشتین فکرمی‏کنم، خنده‏ام می‏گیره. همونی که چندی بعد تونست جهان عِلم را تکان بده! می‏گن: نمرات و فعّالیّتهای دبیرستانیَش همچین تعریفی نداشت ولی ناگهان تونست نبوغش را اونجوری به دنیا ثابت‏کنه. همین اَمر و مواردی شبیه به این موضوع باعث شده که به‏غلط تفسیری اِرائه بشِه و اکثر مردم را به اِشتباه بی‏اندازه! وقتی می‏خواهند کسی را نصیحَت کنند و به‏اصطلاح بهش قوّتِ قلب بدَن بهش می‏گن: هرکسی در زمینۀ خاصّی توانائی داره و اگه یکروزی متوجّۀ اون توانائیَش بشِه، حتماً توی اون رشتِۀ خاصّ از بهترینها خواهدبود؛ درست مثل انیشتین و اَمثالُهُم که وقتی توانائیشون را توی زمینه و رشتۀ خاصّی متوجّه شدند، تونستند بهترین باشن.

گفتم این حرف اِشتباه است چون من مُعتقِدم و ثابت کرده‏ام که هرکسی می تونه در هر زمینه‏ای، از بهترینها باشه و نه در رشته ای خاصّ که حالا اِسمِش را گذاشته‏اند رشته‏ای که برای اون ساخته‏شده‏اند و از این حرفها.

ببین، من خودم بعنوان مِثال از حسابداری نِفرَت داشتم. اصلاً حالم ازش بهَم می‏خورد. سال 1371 مجبورشدم در اون زمینه مطالعه‏کنم و دوره‏هایی را طیّ کنم؛ جزءِ اوّلینهای کشوری شدم. در زمینۀ کامپیوتر که اونهم به‏نوبۀ خودش یک مقولۀ گسترده است نیز تقریباً در هر بخشِش که واردشدم (چه اِختیاری و چه به اِضطِرار شرایط)، بازهم از موفقترینها بودم. همین ریاضی دانشگاهی که توی دانشگاه پیام نور از گستردگی و حَجم زیاد و نامتناسبی برخوردارهست باعث شده که حِسابی زندگیَم بهَم بخوره. اذیّت شدم. دستِ آخر اونقدر بهش وَر رفتن تا اینکه توی بعضی قسمتهاش، کاملاً مسلّط شدم و می‏تونم جدای از نیازهای درسی، تجزیّه و تحلیل کنم. در زمینۀ هنر هم همینطور شد.

داستان خیلی روشن است: من یک نِمونِه هستم. آره، یک نمونه از کلّ انسانهایی که خلق شده‏اند. اگه من بتونم در مقوله‏های کاملاً متفاوت اونجوری موفق‏باشم، یقیناً سایرین نه تنها می‏تونند مثل مَن بلکِه حتّی بمَراتِب از مَنهَم بهتر و موفق‏تر باشن. اَلآن هم علی‏رغمِ وقتِ کم و گرفتاریها و مشغلۀ فراوان، می‏خوام توی یک رشتۀ ورزشی از بقیّه عقب‏نمونم. توی شِنا تونستم تناسب حرکات دست و پایم را تجربه‏کنم. خُب، چرا ادامه‏اش ندهم؟ من که می‏دونم توی این‏یکی هم می تونم جزءِ بهترین باشم. درُست مثلِ همۀ اِنسانهای دیگه.

 

-          ریاضی و اِحساسات

این ترم موهِبَتِ خاصّی شمالِ حالم شد. من دوتا درس ریاضیِ مشکِل و حَجیم دارم که استاد هردو درس، خانم هستند. من از مَحضرشون فیض بردم. هردو به مطالِب کامِلاً مسلّط بودند و شیوۀ آموزشِشون فوق‏العادّه بود. ولی من توی این کِلاسها، چیزی بیشتر از درس را فراگرفتم. آخه هردو اُستاد نه تنها فوق لیسانس ریاضی بودند بلکه از خانمها هم بودند. برام جالِب بود که بدونم کسیکه باید با عالم خشک و سَراپا مَنطِق مَحض ریاضی سَروکار داره، با اِحساساتِش چه‏خواهدکرد؟ زن موجودی است که از اِحساساتِ فوق‏العادّه قویّی بَرخوردارمی باشد. حالا اَگه یک خانم، یعنی همون موجود با اون اِحساساتِ قوی بیاد و توی عالم بی اِحساس و خُشکِ مَنطِق همچون ریاضی مَحض آنقدر پیش بره که به مَقام اُستادی برسِه، چی میشه؟ نابود میشه؟ از تعادل خارج میشه؟ یک زنِ بی اِحساس میشه؟ یا اینکه حَسّاستر میشه؟ اون چیزی که من دریافتم این بود که: نه تنها چنین زنی، اِحساساتِش را ازدست نمی‏دِه بلکه این ریاضی است که حِسّ پیدا می کنه. چیه؟ چرا خندِه‏اَت گرفته؟ من جدّی گفتم. مادر، کسی هست که همین واقعیّتهای خُشک و جدّی زندگی را بهمون با عالمی از اِحساساتش انتقال‏داده. حالا یک خانم که اُستاد هست، درواقع سَر کلاس دَرسِ ریاضی، ویژگیهایی شبیه به همون مادر را پیدامی کنه. اون با همون اِحساساتش رابطۀ کاملی با مُخاطب که اینجا بجای فرزند، دانشجو هست، برقرارمی کنه. از حالاتِ صورتِ دانشجوها، خیلی سریعتر از یک اُستادِ آقا پی به شرایط کلاس ازنظر مقدار و میزان دَرکِ مطالبِ اِرائه‏شده، می‏بَره. البتّه هرچقدر بر درس یعنی همون رشتۀ خودش مُسَلّط‏تر باشه، بهتر می‏تونه با کمَکِ همون اِحساساتِ زنانه که اینجا بهتر هست بگم مادرانه، مطالب را به دانشجوها انتقال بدِه.

امّا این موضوع تأثیری بود که یک زن بر عالَمِ ریاضی می‏زاره و تأثیری که علم ریاضی بر روی زن می‏زاره هم جای اِشاره‏داره. دُرُست مثل هنرمندها. هنرمندها از روحیّۀ غالباً ظریفی برخوردارند. همین نقاشها؛ اونهاییشون که هنوز با عِشق نقاشی می‏کنند؛ نه اونهایی که صِرفاً بعنوان کسب و پیشه نقاش شده‏اند؛ یا هنرمَندهای سایر رشته‏های هُنری؛ همگی از روحیّۀ ظریف و تأثیرپذیری برخوردارن. حالا هرچقدر باهوش‏تر و عاشق‏تر باشن، حسّاس‏تر هَم خواهندبود. یک زنِ ریاضی‏دان هم همینطور هست. یکی از برتریهای عُمومی زنان، در میلِ بیشتر اونها به هُنر هست. درواقع اون چیزی که شایستۀ یک روحیّۀ حسّاس می‏باشد، روحیّۀ اِحساسی است. حالا هرچقدر این خانم، باهوش‏تر یا سریع‏الانتقال‏تر باشه، حسّاستر هم میشه. خُب، تو به من بگو: ریاضی دانها از چه گروه اِنسانهایی هستند؟ پس یک خانم ریاضی دان چجوری میشه؟ درستِه؛ اِحساساتی قوی‏تر خواهدداشت. قوی‏تر از سایر خانمها. مثل همون هنرمندهای واقعی و چیره‏دست.

نکتۀ آخر و از همه مهم‏تر. اِحساساتِ زیاد اِلزاماً خوب نیستند. دِقّت کن: از قیدِ «اِلزاماً نیستند» استفاده کردم. توضیح می‏دم: اگه یکنفر بدبین باشه و یا دائماً دُچارِ توهّماتِ مَنفی بشِه، با تقویّت اِحساساتِش، به اصطلاح «حسّاس‏تر» میشه. پس اَگِه به‏قولِ معروف بدبین باشه، بدبین‏تر میشِه. این یک خطر هست چون می تونه باعث بَرهَم خوردن تعادل رفتار اجتماعی بشِه. بهمین دلیل هست که بهترین مُکمِّلِ ریاضی، اَشعار شاعران هست. شاعرانی همچون سعدی که آثار منظوم و منثور فوق‏العادّه ای دارند، می‏تونن با اِرائِۀ اِرشاداتِ منطقیی که در دِلِ اَشعار حکیمانۀ خود دارند، صاحبین مشاغلی که بیش از پیش با ریاضیّات سَروکار دارند را از خطای رفتاری بازدارند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 23:16  توسط ساعد مدرّسي  | 

يادگار 15/9/1386

-          تولّد بلاگ

خیلی وقت بود که می خواستم کار نیمه تمومم را توی «مولتی پلی» به پایان برسونم. وقت نمی شد. بهرحال تونستم یک کاریش بکنم. بنابراین حالا دیگه آدرسِ بلاگهای آشکارم به این شرح هست:

در زنده رود:

http://weblog.zendehrood.com/HeartRefine

پرشین بلاگ:

http://heartrefine.persianblog.ir

بلاگفا:

http://heartrefine.blogfa.com

کلوب:

http://www.heartrefine.mycloob.com

پرشین گیگ:

http://heartrefine.persiangig.com

بلاگر:

http://heartrefine.blogspot.com

مولتی پلی:

http://heartrefine.multiply.com

یاهو 360درجه:

http://360.yahoo.com/HeartRefine

اِسپیسِس:

http://heartrefine.spaces.live.com

خیلی حرفها، آنهم حرفهای دل را توی این بلاگها نوشته ام که البتّه چند برابر اونها هنوز توی دلم مونده. یادگارهای خوبی هستند چون واقعاً صادقانه نوشتمشون. هیچ کلکی توشون نیست. واقعیِ واقعی هستند. درست مثل آینه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 19:16  توسط ساعد مدرّسي  | 

يادگار 30/8/1386

-          آدم خوبه!

بیا فِکر کنیم که مَن آدم خوبیَم و یکی دیگه، آدم بدی هست. اونوقت من بهت می گم: اون آدم بَدِه داره بدیهای مَن را نِشونِت می دِه و مَن که به اِصطِلاح آدَم خوبه هستم، دارم خوبیهای اون بندۀ خدا را بهت نشون می دم. پَس حالا به من بگو: آدم خوبه کی هست؟ حالا بازم می تونی بگی من همون آدم خوبه هستم؟ می بینی؟ وقتی بتونیم بدون غرورِ بیجا و تکبّر، با خودمون و اَطرافمون کِنار بیاییم، همه چیز جور دیگری میشه. واقعیّتها جور دیگری خودشون را نشون می دَن. خُب، حالا چی می گی؟ آیا تا حالا خواب نبودی؟ اگه می گی نه، پَس بهم بگو: چرا واقعیّتها را اینطوری نمی دیدی؟ من بهت می گم: تو خواب بودی و چشمهات را روی واقعیّتها بسته بودی و برای همین هم نمی تونستی با تمام وجود، عِشق را حِسّ و تجرُبه کنی! دوباره سعی کن. کلیدش هم همین الآن بهِت دادم. همین چند خطّ بالاتر!...

 

-          بهشت تِکراری!

خیلی برام عَجیب بود. همّه اش توی قرآن دربارۀ لذّاتی که میشه توی بهشت داشت حِکایات و تمثیلاتِ زیادی آمده است. از اون حوریها و غِلمانها گرفته تا درختان سَرسَبزی که زیر آنها، جویها روان هستند و... هزاربار از خودم پرسیدم: آخه اگه اینها مُدام باشه، دیگه کیفشون را ازدست میده. تو می دونی همیشه هستنشون و در نهایتِ زیبایی همیشه می مونن. اصلاً آدم دُچار یکنواختی میشه و دیگه مُمکِنِه بَراش مفهومی نداشته باشه. ازطرفِ دیگه، خدا هیچ کاری را بی حِکمت اَنجام نمی ده؛ پس چرا اینهمه به چیزهایی وَعدِه داده که ممکنه تکراری بشِه و اون شور و شوق اوّلیّه اش را ازدست بدِه؟ راستش مدّتها بهش فکر کردم امّا هرچی بیشتر اندیشیدم، کمتر چیزی یافتم؛ خصوصاً اینکه توی همین دنیا، بعضیها حِسابی دَر اوج نِعمت و خوشگذرانی هستند و هرجوری که بتونی تصوّرکنی، دارن حال می کنن؛ چه مشروع و چه حرام! پس اینجور وَعدِه و وَعیدها برای اونها هیچ روضۀ رضوانی نمی تونه باشه و مُحرّکِ خوبی محسوب نمیشه. می دونی چی شد؟ درسته که من بدنبال جواب بودم ولی ایمانم را حتّی برای لحظه ای ازدست ندادم. یعنی همیشه فرض را براین قراردادم که من از دَرکِ حِکمَتِش ناتوانم و تا خدا نخواهد، پرده کنار نمیره و من تا لیاقتش را نداشته باشم، ذرّه ای از اون پُشتِ پرده را نخواهم دید. پس صبر کردم و منتظر جواب موندم. مدّتها سپری شد تا اینکه کم کم مفهوم جدید و پایدارتری از عِشق در وجودم جوانه زد. باوَرت نمیشه؛ کم کم اِحساس کردم دارم مفهوم صحیح تری از این واژه را درک می کنم. آخه من از این ناراحت بودم که چرا عِشق را نمی تونم پیداکنم؟ چرا ذِکر عشقم را گُم کرده ام؟ داشتم داغون می شدم ولی کم کم، به خواست و اِراده و اِستِعانتِ باری تعالی، درهایی به رویم بازشد. خوب به جملاتی که درمورد اون ویژگیهای تِکراری لذّت بهشتی در همین چند خطّ بالاتر نوشته ام، نگاه کن. اگه عِشق در اونها نباشه که البتّه نیست، جملاتی کاملاً منطِقی و دُرُست به حساب میان! امّا اگه جایگاهِ واقعی عِشق را در اونها جستجو کنی، به نادرست بودن همون جملات واقف می شی. اون حوری بهشتی فقط پیام آور زیبایی ظاهری و خور و خواب و شهوَت نیست بلکه آن «یافت می نشودِ عارفانه» فقط و فقط اونجا می تونه ظهور پیداکنه. ظرفِ وجودی عِشق فراتر از انسانهای وابسته به این دنیا و دنیازدگیهای آن است. اون مناطق سَرسَبز بهشتی، از ویژگی خاصّی برخوردارند که می توانند جایگاه پذیرش اون حوریان و غِلمان بهشتی باشند. اونجا سرزمین عِشق سبز است؛ نه سرزمین سَبز! اون حوریان و... زائیدۀ عِشق واقعیند. یعنی چیزی که در این دنیا نمی توان به آن دست یافت. درواقع، اونهایی که در این دنیا به عِشق واقعی نزدیک می شن و حِسِّش می کنند، استعداد اون سرزمین عِشق سبز را یافته اند. خدایا، مرا نیز از عاشقان قراردِه.

ای عاشقان،  ای عاشقان دِل را چراغانی کنيد // ای مِی فروشان شهر را اَنگور مهمانی کنيد

معشوق من بُگشودِه دَر روی گدای خانه اش // تا سَر کِشم مَن جُرعِه ای از ساغر و پيمانه اش

بَزم است و رَقص است و طَرَب، مُطرب نوايی ساز کن // دَر مَقدَم او بهترين تصنيف را آواز کن

مَجنون بوی ليلی اَم، در کوی او جايَم کنيد // همچون غلام خانه اش زنجير در پايم کنید

-          راز زمان

از فرصَتهایی که دوباره در اِختیارم قرارداده شده، باید بخوبی استفاده کنم! جُبران کنم. چی می گم؟ چی را می خوام جُبران کنم؟ ای بابا؛ هنوز نفهمیدی که من الآن، همین الآن، در گذشتۀ خودم قراردارم؟ همۀ این آدمها، اَماکِن و دست نوشته ها، همه و همه متعلّق به گذشتۀ من هستند و اینک من اِجازه یافته ام تا دوباره به گذشتۀ خودم بازگردم. آره؛ اینجا گذشتۀ من است و اینبار می خواهم دوباره آنرا بسازم. می خواهم اِشتباهاتم را تکرارنکنم و فرصتها را دوباره ازدست ندهم. می خوام اینبار هنگامیکه به آینده پا می گذارم، شرمنده نباشم. می خوام عاشق باشم و عاشقان را همراه خودم به آینده ببَرَم. من دیگه می دونم چرا دائماً اون حِسِّ عَجیب را داشتم. همون اِحساسی که می خواست به من حالی کنه متعلّق به زمان و مکان دیگری هستم. اون حِسّ، کاملاً دُرُست بود. من متعلّق به زمان دیگری هستم و به شکل شگفت انگیزی به مَن اِجازه داده اند به این زمان برگردم و گذشتۀ خودم را دوباره بسازم. این بازی زمان بود که فراموشش کرده بودم. من باید در این زمان بدنبال آنچه که فراموش کرده بودم و به اِصطلاح جاگذاشته بودم، بگردم؛ پیدایَش کنم و با خودم به اون زمان ببَرم. اون عِشق است. چیزی که می ماند و نیازی به من ندارد بلکه من مُحتاج آنم. عشق به زمان منهم رفته است امّا من در زمان خودم به او دسترسی ندارم چون در گذشته ام نتوانستم ثابت کنم که اِستِحقاقش را داشته ام. برای همین امروز اینجا و در گذشتۀ خودم قرارگرفته ام. حال که در گذشتۀ خود هستم باید ثابت کنم که در رسیدن به عِشق با تمام وجود سعی کرده ام و لیاقت داشتن آنرا در آینده یعنی زمان جاودانگی خودم را دارم. آیا این مفهوم اصلی عهدی که از پدرم حضرتِ آدم(ع) در زمان خِلقتش گرفتند و در قرآن نیز به آن اِشاره شده است، نمی باشد؟ آیا صَحرای کربلا نِماد دیگری از همین عشق‏ورزی نبود. آیا در همین زندگی دُنیوی بارها و بارها فرصَتِ آزمایش خود برای دَرکِ این اِصالتِ ریشه‏دار را نداشته ایم و مُکرّراً آنرا ازدست نداده ایم؟ من عِشق را درکنار آب یافتم و خواهم یافت. به آن امّیدوارم و شاید بهمین دلیل به گذشته بازگردانده شده ام.

 

-          آزمون بازگشت

فرصَتم داده اند تا به گذشته بازگردم و ذِکر عشقم را بیابم. این فرصَت مشروط است. شرطَش هم تلاش و بیداری است. هرچه بیشتر با چشمانی بازتر تلاش کنم، فرصَتِ بیشتری برای جمع آوری عِشق خواهم داشت. هرچه نااُمّیدتر باشم و به بیراهه قدم بُگذارم، زودتر اِحضارم خواهندکرد و برمی گردانندم! به اونهای دیگه نگاه کن. همونهایی که به نوعی شبیه تو هستند؛ به موهای سفیدشون بنگر. به چروکیدگیهای روزافزون پوست و سَر و صورتشون. حتّی به اون خانمهایی که در پَس اِستفاده از بهترین مَحصولات و لوازم آرایشی سعی در مَخفی کردنِ علائِم شِکستِگی و سالخوردگی دارند، همۀ اونها فرصَتهاشون را دارن خیلی سَریع ازدست می دَن. اونها دارن فراخوانی می شن. تو چی؟ تو هم داری تند پیر می شی و یا اینکه دیگران هنوزهم در تخمین سِنّ و سالَت اِشتباه می کنند و تو را بسیار جوانتر از سنّ شِناسنامِه ای و رَسمی اَت می دانند؟ اگر اینچنین است پس بدان که در راه دُرست قدم برداشته ای و اِلاّ بدان که راه عِشق را گُم کرده ای. شاید هم اَصلاً فراموش کرده ای! راهِ عِشق برای تو، همان آب است. آری آب. هم برای تو و هم برای آب. آب، پاکی است. آب، صِداقت است. آب، خاطِرات پاک است. آب، ایمان است. آب، صَمیمیّتِ مُطلق و پنهان است. آب، مَعصومیّت است. آب، رُؤیاهای پاکی در ذهن دارد که تو نیز با آنها همراه بودی و قبولشان داشتی. آب هنوز هم در ماه است. به آن نِگاه کن. دوباره نگاه کن. در شب بارانی به ماه نگاه کن. فقط تو هستی که می توانی از پَس اونهمه اَبر شبِ بارانی دیماه، در زیر آن باران سیل آسا، به ماه بنگری و آب را ببینی. عِشق یعنی آب. برو بسویش تا فرصَتت را ازدست ندهی. چروکیده و پژمرده نشوی. فراخوان نشوی و با دَستِ پُر به آینده بازگردی. به یادداشته باش که بهِشت جای عاشقان حقیقی است. تو تا مفهوم عِشق را نیافتی، نتوانستی بهِشت را دَرک کنی. کسیکه گذشت نداشته باشد، نمی تواند عشق را دَرک کند؛ پس بهشت هم دَر جهنّمِ کوچه های بی پایان خالی از عِشق، پیش پای خسته و ناتوان گمراهان، وامی ماند. به پاکی آب قسم که....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 1:46  توسط ساعد مدرّسي  | 

يادگار 20/7/1386

-          راز حُلول ماه

اگه یک سَری بری سُراغ بَحثِ بلندبالایی که درمورد تشخیصِ اِبتدای ماهِ قمری بَرپا شد، می بینی یک مسئلۀ ساده فقط بخاطر غفلَت به چنین موضوعِ زشت و دامنه داری تبدیل شده که خدا می دونه چقدر باعث تضعیفِ مواضع مؤمنان و اِنحرافِ مسلمین شده است؟ به این لینک نگاه کن:

http://weblog.zendehrood.com/comments.aspx?WeblogID=HeartRefine&MemoID=34032

توی این لینک می تونی شاهدِ بحثهای من و دوستانم باشی. واقعاً فکرمی کنی روزهای مُنحصربفرد واقعاً در سال منحصربفرد نیستند بلکه اگرهم منحصربفرد باشن، برای هرکسی یا هرخِطِّه ای به تنهایی و جُدای از سایرین و سرزمینهای دیگر مُنحصربفرد هستند؟ اگه اینطور هست معنیش اینِه: قرآن برای هر سرزمینی در یک تاریخ نازل شده و قلبِ پیامبرعزیزمون به اِزاءِ هر دیاری، یک شبِ جداگانه جایگاه نزول قرآن بوده و شب قدر، یعنی همون شب بسیار بسیار مهمّی که در قرآن هم صِراحَتاً آمده است، واقعاً در سال یکی نیست و منحصربفرد نیست بلکه برای هر دیاری، روح یک شبِ بخصوص، بسته به تشخیص ماهِ مُبارکِ رمِضان، جداگانه نازل میشه و...! پس مَرزی که روح نباید حاضربشه و مرزی که باید روح درآن برای شب بعد حاضربشه، دقیقاً چگونه است؟ بازم باید بریم توی عالم بحثهای بی پایان؟!

اگه اینطور نیست و اون شبها واقعاً برای کلّ دنیا مُنحَصِربفرد هستند، پس چجوری می خواهی با تشخیص ایّام ماههای هِجری قمری توجیحِشون کنی؟ آخه اگه یکجای دنیا شاهِد حُلولِ ماه بمنزلۀ شروع ماهِ مبارکِ رَمِضان هستند، واقعاً در سوی دیگر دنیا و حتّی کشور همسایه اَبَداً اِمکان رؤیت ماه نیست و اگر هم کسی اِدِّعاکند، بلادِرَنگ توسّط مُنجّمینِ همون دیار تکذیب میشه. پس چکارباید کرد؟ جوابشو فکرمی کنم پیداکرده باشم:

ببین عزیزم؛

ما دوتا چیز را باهم قاطی کرده ایم. فقط کافیه کمی فکرکنیم. چرا شب قدر مشخّص نیست؟ چرا بین چند شب بیشتر از شبهای دیگر اِحتمال می دن که شب قدرباشه؟ چرا شبهای 19، 21 و 23 ماه مبارکِ رَمِضان بیشتر احتمال داره که شب قدرباشه؟ اینها نشانه هستند. جواب جلو چشمامون بوده و نمی دیدیمِشون! یک کم دیگه صبرکن تا توضیح بدم:

ما یک چیزی بنام حَدِّ ترَخّص داریم. برای واجباتی همچون «نماز» و همین «روزه» اگه از حدّ ترخّص خارج بشیم، شرایط دیگری بر انجام فرائضی همچون «نماز و روزه» اِعمال میشه. نماز، شکسته میشه و روزه نیز با شرایطی غیرقابل اِدامه میشه. قضا میشه؛ البتّه اگر بعدازظهر شرعی نباشه. دقّت کن. روزۀ واجب که بخاطر ماه قمری ضرورت پیدامیکنه، بسته به موقعیّت جغرافیایی و خروج از حدّ ترخّص محلّی، دیگر امکان ادامه دادن ندارد و اگر بعدازظهر شرعی باشد، می توان ادامه داد. آره، بعدازظهر شرعی که براساس موقعیّت «خورشید» و نه «ماه» در همان محلّ، حکم لازمه را ایجاب می کند. اصلاً بعد از رؤیت هِلال ماه، براساس موقعیّت خورشید، از هنگامۀ اذان صُبح تا زمان اَذانِ مَغرب باید روزه دارشویم. مشکل اینجا هست که ما حدّ ترخّص که تا این حدّ مهمّ است را فراموش کرده ایم. آمده ایم شروع و پایان ماه قمری را نسبت به مرزهای سیاسی سنجیده ایم. می آییم براساس رؤیت هلال ماه در غربی ترین نقطۀ یک کشور که براساس مرزهای سیاسی است برای کلّ اون کشور و حتّی مَناطِق شرقی آن اِعلام ورود به ماهِ مُبارکِ رَمِضان می کنیم! حال آنکه دورترین نقطۀ شرقی ممکن است در آن سال متناسب با کشور همسایۀ شرقی باشد! آره عزیزم؛ ما برای زمان شرعی متوصّل به مَرزهای سیاسی شدیم حال آنکه برای سایر فرائِض همچون نماز پنجگانۀ روزانه، براساس همان حدِّ ترَخّص تصمیم گیری می شود. اَصلاً دیار مُسلمین به مرزهای سیاسی محدود نمی شود بلکه مُمکن است چند کشور همسایه همگی مُسلمان نشین باشند و کسی نمی توانست برای تعیین زمانهای شرعی به مَرزهای سیاسی و قراردادی کشورها که براَساس توافقات بین المللی و دِخالتِ سازمانها و دادگاههای بین المللی تعیین شده است، متوصّل شود. پس رُؤیَتِ ماه باید براَساس مُوقعیّتِ مَحلّی برای هر دیاری جُداگانه صورت می پذیرفت. حال با چَشم مُسلّح و یا غیر مُسلّح و یا مُحاسِباتِ نجومی قطعی که بایستی مُجتهدین اَعلم با توجیحاتِ فنّی توضیح دهند که البتّه آنهم جای بحث دارد.....

-          پس شب قدر چی؟

خب، حالا که براَساس مُوقعیّتِ مَحلّی مَسئلۀ ورود به ماهِ قمری حلّ شد، پس تکلیف شبِ مُهمّی همچون شب قدر چه می شود؟ مَگه میشه اون شبِ منحصربفرد به تعدادِ سرزمینها، متفاوت و متعدّد باشه؟ اونوقت که دیگه... نه؛ ما که نمی خواهیم توجیح کنیم و.... پس باید به نشانه ها نِگاه کنیم. بیا فرض کنیم که شب قدر یعنی این شب مُنحَصِربفرد در روز مشخّصی همچون 21ام ماه رمضان است. مُسَلّماً شب 21ام ماه رمضان در غارِ حراء قرآن نازل شد. خب بیا تعَصّبات و باورهای سُنّتیمان را برای کوتاه مدّتی کناربزاریم و اینجوری ادامه بدیم که:

اگه الآن اونجا شب 21ام ماه رمضان باشه، جاهای دیگۀ دنیا چه روز از ماه رمضان است؟ مسلّماً بسیاری از مناطق در 21امین شب ماه رمضان نیستند بلکه ممکن است 19ام، 20ام و یا حتّی 22ام یا 23ام رَمِضان باشند. چی شد؟! آیا این شبها، همون شبهایی نیستند که تردید دارن شب قدرباشند؟! چرا همینطور است. وقتی به این تحلیل رَسیدَم، ناراحت شدم. با این تفسیر، شبهای 20ام و 22ام هم می توانست به وقت محلّیِ ما، شب قدرباشه و من توی اینهمه سال، این شبهای مُهمّ را ازدست داده ام. خدای من، کافی هست که یک نگاهی به کتب قدیمی می کردم. این شبها و شبهای دیگر نیز در کتابهایی همچون «مفاتیح» نیز ذکرشده بود! بهمین راحتی؛ بهمین سادگی جلو چشمم بود ولی اَسیر مَرزهای سیاسی شده بودم! مرزهایی که براَساس قدرت طلبیها، همواره مَنشأ کِشمَکِشها و جَنگهای مَنطقه ای و بین المِللی بوده و هست. مَرزهایی که خدا توی هیچ جای قرآنش تعیین نکرده بلکه هرگز حدّ و مَرزی برای گسترش سَرزمینهای عِشق و مُحَبّت، سرزمینهای اِسلامی و گستره های اَمن اِلهی قائل نشده است. حتّی هرگز گسترش این سرزمینها به کرۀ زمین محدود نگشته است و چنانچه پا از زمین بیرون بگذاریم و نسلهای بعد در قرنهای آتی در کراتِ دیگر اِسکان گزینند، بازهم باید آنجا نیز سرزمین توحید شود.

-          پس وحدت چی شد؟

همه می دانند که مسلمانان برای نمازهای جماعت اَهمیّتِ خاصّی قائِلند. نمازهای عِبادی-سیاسی همچون نمازجُمعِه نیز به جَماعَت برگزارمی شود. امّا هیچکدام جهانی نیستند بلکه همه منطقه ای است. همه در حدود ترخّص هستند. با اینحال، اِعتبار خاصّی به مسلمانان داده است. دُنیا مسلمانان را در فیلمهایش با همین نمازهای جَماعَت نشون می ده. این یعنی اِتِحادِ مُسلِمین. اگه مسلمانان براَساسِ وقت مَحلّیشون و جُدای از مَرزهای سیاسیِ کشورشون به اِقامۀ نمازهای جَماعت می پردازند، چرا برهمون اَساس روزه هاشون را با همون شرایط نگیرند؟

عزیزم؛

این بحثهای زشت و بی پایانی که خصوصاً در سالهای اَخیر اینگونه دامنه دار شد، بیش از هرچیز لطمِه به اِتحادِ مُسلِمین زد و خواهدزد. قدرت طلبی شیوخی که حتّی به جَزیرۀ کوچکی بَراَساس فرمایشات اِستعماری صَدسال پیش فلان مُستکبر غربی بَسَندِه کرده است و سرزمین مُسلِمین را برای اِدامۀ حُضور فرصت طلبان و دُشمَنان، قطعه قطعه کرده است، چرا باید سرلوحۀ هَمِۀ حُکّام مُسَلمان قراربگیرد و حدود و زمانهای شریعی را وابسته به مرزهای سیاسی بکنند؟ این کار دَقیقاً همان رفتار قدرت طلبی مُستکبرانه هست که اینک رَنگِ اِمروزی به خود گرفته است و حتّی اَفرادی که مُرتکِبِ آن  می شوند، متوجّه نیستند که اِدامۀ همون سیاست را پیش رو قرارداده اند.

-          یک نشانۀ زیبا

ای بابا؛ یک نِشونِۀ قشنگِ دیگه هَم بود. بخدا راست می گم: ایّام حجّ. آره؛ اَیّام حجّ. چرا تعجّب کردی؟ توضیح می دم: مَگِه وقتی حاجیها می رَن مَکِّه و اَعمالِشون را براَساسِ زمانِ مَحلّی اَنجام می دَن، کسی ایراد می گیره؟ مَگه وقتی اونجا اِعلام میشه عید قربان است، کسی میاد بگه برای حاجیهامون که توی عربستان سعودی هستند، الآن عید قربان هست و برای ما اینطور نیست و بی زحمت چند روز اینبَر و اونبَرِش کنید؟ می بینی؟ هَمَمون قبولِش کردیم. هَمَمون اِسم خونۀ خدا و ایّام حجّ تمتع را که می شنویم، یک حالی بهمون دَست میده. دِلِمون گواهی میده که مُشکِلی وجودنداره. واقعاً هم همینطور هست. اگه مَنم مَنم را کِنار می زاشتیم و مِثل اَیّام حَجّ فِکرمی کردیم، اینجوری در تشخیصِ ماهِ مُبارَکِ رَمِضان دُچارِ تفرَقِه نمی شدیم.

-          نظرِنهایی

ببین؛ هرچقدر هم حرفهای من دُرُست بوده باشه و با عَقل جوردربیاد، باید مُتِخَصِّصین هم اون را تأیید کنند. من روی حَرفم مُحکم ایستاده ام. به این راحتیها هم کوتاه نمیام. درست مثل یک عاشق. ولی عَقل، همون عَقلی که من را به این تحلیل رَسوند، بهِم میگه: تو مُتِخصِّص نیستی! تو نه تنها مُجتهِد نیستی بَلکِه مُنجّم هم نیستی و به گردِ پاشون هم نمی رسی. گیریم حَرفت درست باشه، باید این کلام مُتّفِقاً توسّط مُجتهد، مُنجّم و مُفسِّر قرآن هم تأیید بشه. برای همین هم می گم «حوزۀ علمیّه» کوتاهی کرده. برای همین هم می گم «دارالتقریب» قصورکرده. حرف آخر را باید اونها بزنند. عالِم، مَسئول هست. چه این عالِم، یک فقیه باشه و چه اینکه یک دانشمندِ عُلوم فضا و فیزیک و غیره. چطور اینهَمِه مُدّت اینجوری اِدامه دادند و در اَنجام این وظیفه کوتاهی کردند؟ اگه یک روزی این مسئله چندان مُهمّ نمی نمود حالا در عَصری که مو از ماست می کشند و دِقّتِ مُحاسِبات به ذرّاتِ بُنیادین موادّ رسیده است، مُنجَر به اینهمه فِساد اِجتماعی شده است. امّیدوارم دیگه این مسئله را با شهامَت حَلّ کنند. پا پیش بگذارَن و توافق کنند. یقیناً امام زمان(عج) بعنوان حُجّتِ خدا بر زمین، عِنایَت خواهندکرد و موجباتِ اتّحادِ هرچه بیشتر مُنتظرانشان را مُهَیّا خواهندکرد. اِنشاءَالله.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 22:17  توسط ساعد مدرّسي  | 

يادگار 11/7/1386

-          لطیفۀ زشت

یکروز لطیفۀ زشتی شنیدم که از یک طرف منو به خندِه می اَنداخت و از طرفِ دیگه ناراحَتم می کرد. درمُوردِ کسی بود که توی زندان اَزش پرسیدن: چرا زندونیت کردن؟ اونم پاسخ داد: آخه اعلام کردم که جلدِ دوّم قرآن رسید! وقتی این لطیفۀ زشت را می شنیدم اصلاً فکرنمی کردم یکروزی عملاً شاهد چنین چیزی باشم! جلو چشم همه دارن توی رادیو و تلویزیون می گن ولی هیچکس بهش توجّه نمی کنه. چرا تعجّب می کنی؟ باوَرت نمیشه؟ پس ببین چی می گم: شب قدر، شبی است که قرآن در آن شب نازل شده است. یعنی شبی که به روایت قرآن، روح نازل میشه. یک شب مُنحَصِربفرد است. ولی حالا که هرجایی شروع ماه رَمِضانش براساس اَصلی و رُؤیَتی اِعلام میشه، شبِ قدرشم مربوط به خودش میشه. من کاری به حِساب و کتابهای رؤیَتِ ماه ندارم. فقط اینو می دونم که اگه بعنوان مثال شب 23ام ماه مبارک رمضان همان شب قدر باشه، دیگه این شب در دنیا یکی نیست بلکه برای هر خِطّه و دیاری فرق می کنه. یعنی هرجای دنیا روح یک شب متفاوت نازل میشه. کافیه با چندتا پروازِ بموقع از یک دیار به دیار دیگه سفرکنیم تا بیش از یک شب واقعی قدر را تجربه کنیم! یعنی با تکنولوژی روز میشه شب نزول قرآن را که منحصربفرد بود را به بیش از یک شب در سال افزایش داد! خدای من؛ تکنولوژیی که نتونست مشکل اوّل و آخر ماه رمضان را حلّ کنه، حالا باعث شده تا ثابت بشه بیش از یک شب منحصربفردِ نزولِ قرآن وجودداشته است! می بینی؟! این نتیجۀ چی هست؟ چرا اینطورشد؟ اگه دارُالتقریب بینُ المَذاهِب و حُوزۀ عِلمیّه نجُنبن دیگه چیزی باقی نمی مونه. ما داریم خودمون و تمام اِعتقاداتِمون را قربانی خطا در نتیجه گیریهامون می کنیم. گاهی اوقات آنچنان غرق دانسته ها و تصمیماتِ سنّتی خودمون می شیم که فقط ظاهِرمون با اون متکبّرهایی که دائماً مَنم مَنم می کنند فرق می کنه ولی درواقع از اونها بَدتریم.  یک کمی واقعی تر به اینهمه جَوون که اینجور مُغایرَتها را به سُخره گرفته و روز به روز بیشتر از عِبادات دورمی شن باید نگاه کنیم. شاید فردا دیر باشه؛ خیلی دیر باشه و شاید هَم اَصلاً فردایی وجودنداشته باشد. کی می دونه فردا زنده هست؟ آیا بخاطِر هَمین سَهل اِنگاریها نبود که حالا شاهد اینهَمِه فِرقِۀ اِسلامی و شِبهه اسلامی هستیم؟ آیا دشمَنان قسَم خوردۀ اِسلام در طِیّ اَعصار و قرون از همین نقاطِ کور اِعتِقادی و اِجتهادی نهایَتِ استفاده را نبُردِه اند؟ چرا دائِماً خودِمون را تبرَئِه کردیم و به خودمون اینجوری دِلداری می دیم که: نهایتاً اگر هَم قصوری وجودداشته، مربوط به صَدها سال پیش است و ما در اون دَخیل نبوده ایم. این یک فرار از مَسئولیّتِ بزرگ است. ما هَمِه مُقصِّریم. هَمه کوتاهی کردیم. مُشکل را ریشه یابی نکرده ایم و باعث شدیم اِدامه پیداکنه. صَدها سال اِدامه پیداکرد و اینطور که معلومه، قرارهست اِدامه پیداکنه. وای بَرما؛ وای بر مَن؛ وای بر....

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 20:7  توسط ساعد مدرّسي  | 

يادگار 23/6/1386

-          دوبار فکر

اخیراً در اخبار عِلمیِ تله تکست (پیام نما) خبری مَبنی بر تأیید این موضوع آمده بود که: محققان کشف کرده اند که پیرامون هر مطلب در مغز انسان، دوبار تفکّر می شود. یعنی هرنوع تجزیّه و تحلیلی، دوبار در ذهن اِنسان صورت می پذیرد. این موضوع نه تنها شامل موارد تصمیم گیری بلکه دربرگیرندۀ موارد دیگری همچون فرآیند یادگیری و خصوصاً بیادآوری خاطرات نیز می شود. اگه یادت باشه من به این موضوع در یادگار 1/4/1386 و قبل از اون اشاره کرده بودم؛ امّا مشکلی که وجودداشت این بود که من این موضوع را که «پژواک در حافظه» نام گذاری کرده بودم را ناشی از اِختلالِ اِحتمالی روانِ خودَم می پنداشتم. این درسته که موضوع بعد از اینهمه سال و اونهمه تحقیق و پژوهش کشف و ثابت شده است امّا هنوز نکتۀ بسیار نِگران کننده ای وجودداره: اینکه من مِثل دیگران از آن عبورنکردم و از وجودش در درونِ خودم رَنج بردم و می بَرم. بعبارت دیگر، می بایست همچون سایرین، متوجّۀ این فرآیند در ذهنم نمی شدم ولی شاید دَردها و آلام باعث شده که اینگونه بشوم! شواهد نِگران کنندۀ دیگه ای هم وجودداره. مثلاً اینکه: بسیاری از اُمورات را در زمانی غیر از زمان متعارف آن انجام داده ام! آره؛ سَبکِ برنامه نویسیِ کامپیوتری در زمان من، آنگونه که من انجام می دادم نبود و طرز تفکّرَم با مقتضیّات آنروزها کاملاً متفاوت بود. بَحثِ جلوزدن از زمان نیست بلکه فاصله ای که بین من و اندیشه هایم از یکسو و آحاد جامعه و آداب، رسوم و قواعد حاکم بر اجتماعشان وجودداشت و دارد باعث نگرانی من می شود. این موضوع باعث شد که همواره مسیری متمایز از دیگران برای زندگیم برگزینم و بسیاری از فرصَتها و حتّی اِمکاناتِ آموزشی را ازدست بدهم. مثالش خیلی ساده است: بعضی وقتها در جلسات، گردهماییها و سِمینارهایی شرکت نمی کردم چرا که موضوع آن را ساده، پیش پا افتاده و تِکراری می اِنگاشتم زیرا خودم به تنهایی مدّتها برروی آن موضوعات، آنهم سالها پیشتر، کارکرده بودم و تجربیّاتی نیز کسب کرده بودم امّا به این موضوع توجّه نداشتم که حتّی اگر هزارنفر پیرامون موضوع خاصّی بصورت جداگانه تحقیق کنند، ممکن است هزار نتیجۀ متفاوت بدست آورند که دانستن هریک برای هرکدام از آن هزار نفر، مفید خواهدبود. این موضوع را هَنگامیکه به اِصرارِ آبِ عزیز، مجدّداً پا در دانشگاه گذاشتم و در سَر کلاسهایی اِجباراً حاضرشدم که برایم بعلّتِ قدیمی بودنِ مباحث و ابتدایی بودن، گیرایی نداشت، کم کم دریافتم. من اونموقع بیش از همیشه فهمیدم که حتّی قطره ای از یک اقیانوس عظیم هم نیستم و هرچه بیاموزم کم است. این را مَدیون «آب» هستم.

-          رؤیَتِ ماه!

بازهم همون داستان تِکراری و زشتِ اِختلافِ نظر در آغاز و پایان ماه قمری! نمی دونم چرا ملاحظات سیاسی و قدرت طلبیها و مسائل کثیفِ دیگه باید تا این حدّ چنین موضوع مُهمّی که ریشه در عقاید و دستورات اَصلیِ دینی ما مسلمانان دارد را تحت تأثیر قراردهد؟ فقط یک نگاه به این مثال عُمق فاجعه را بهتر نمایان می کند: فرض کن یک آبادی مرزی درست در کنار مرز دو کشور قرارگرفته باشد. کشور اوّل براساس رؤیَتِ هلالِ ماه در منطقه ای بسیار دورتر از مرز، رسماً وارد ماه رمضان می شود و کشور دوّم ابداً اِمکان رؤیَتِ هلالِ ماه را نداشته است و بهمین دلیل وارد ماه مبارک رَمِضان نشده است. حال این آبادی مرزی که در کشور دوّم قراردارد، هنوز وارد ماه رَمِضان نشده است. بیایید فرض کنیم که این آبادی در مُناقشاتِ مرزی و براساس قراردادهای روزافزون بین المللی در کشور اوّل قرارگیرد. حال داستان کاملاً فرق خواهدکرد. مناطقی همچون کِشمیر، چنین شرایطی دارند. از سوی دیگر پُرسشی مطرح است: آیا می شود آن سوی دنیا اوّل دسامبر باشد و این سوی دنیا پس از طلوع آفتاب وارد ماه دسامبر نشود؟ چرا مِلاک را «کعبه» یعنی خانۀ خدا قرارنداده اند؟ چرا نگفتند با وارد شدنِ خانۀ خدا به ماه مبارک رمضان یا ماههای دیگر، همۀ دنیا، حتّی کُراتِ آسمانی دیگر و فضانوردان نیز وارد ماه مبارک و یا سایر ماههای قمری شده اند؟

-          شیعه را نابود می کنند!

شیعه مُعتقد به وجود اِمام زمان(عج) است. اون را حُجّتِ خدا برروی زمین می داند و هرگز حضور و کمک ایشان را در موارد و مسائل لایَنحلّ را در قالب اِمدادهای غیبی ردّ نکرده است. شرط اِجتهاد در شیعه نیز حامیِ همین موضوع بوده است و اَساساً بسیاری از اِنحرافاتی که پس از وفات پیامبر(ص) رُخ داد را بعلّت مُمانِعَتِ سه خلیفۀ اوّل از مُدَوّن کردن و نوشتنِ اَحادیث و روایات پیامبر(ص) می داند. یعنی برای حلّ برخی مشکلات بجای مراجعه به آثار مدوّن و مُستند، اِقدام به اِجتهاد کرده اند و اِنحراف در دین و مذهب ایجادشده است. حال خودِ شیعه در حلّ این مسئلۀ مهمّ وامانده است. در یک شهر شاهد فتاوای متفاوت درخصوص شروع ماه رمضان و متأسّفانه و بدتر از آن، پایان این ماه عزیز و روز عید فطر هستیم. یعنی در روزی که روزه گرفتن حرام است، عدّه ای روزه هستند و... آیا این جدایی و نِفاق بین مسلمانان نیست؟ پَس شعار اِتّحاد مسلمین و هفتۀ وحدت و اَمثالِ اینها چی میشه؟ آیا قرار است اینگونه اصلی دینی را بی هویّت و بی ثبات جلوه بدهند؟ اینهمه جوان که این تضادّ سُنّتی را به سُخره می گیرند و هَمِه کس و هَمِه چیز را مَسخره می کنند و دست آخر نه تنها روزه نمی گیرند بَلکِه ترک نماز هم کرده اند، نشانۀ چنین رفتار مُنافِقانِه و ضعفِ مراجع تصمیم گیری دینی ما نیست؟ فقط کافی هست با یک اتوبوس مُسافِرَت کنید. ببینید در بین راه که برای نماز صُبح توقّف می کنند، چند نفر جهت نمازگذاشتن حاضرنمی شوند؟ چرا سَرِ خودمون را باید همچون کبک توی برف فروکنیم و فِساد و اِنحرافاتِ ریشه دار اجتماعی را نادیده بگیریم.

-          بازور اَدب نمی شوند!

برای مبارزه با اِنحرافات اَخلاقی جامعه و موارد مُبتذل، از زور و فِشار نمی توان استفاده کرد. این موضوع بارها و بارها در تمام نقاط دنیا به اِثبات رسیده است. آموزش و بیان فرهنگهای ریشه دار و خصوصاً ترویج اَدیان آسمانی که اِسلام کاملترین آنها است، تنها راه است. حال اگر به هر شکل در اَرکان و اصول دین شبهاتی ایجادگردد، فقط یک معنی خواهدداشت: برنامه ریزی پنهانی و دقیق برای نابودی دین! اینجاست که قبل از طرح هرگونه شعار و اِرائۀ هر برنامه ای از طرفِ مراجع تبلیغات مذهبی، بایستی چنین شبَهاتِ اصولی ازبین برود. مجامعی همچون «دارالتقریب» و یا «حوزۀ علمیّه» در سراسر دنیا باید با حلّ سریع چنین مُعضلاتی، مسئله را حلّ کنند. از سوی دیگر، چگونه می توان خود را شیعه پنداشت و باورنکرد که اِمام زمان(عج) برای حَلّ این اِبهام هیچ دَستوری نداده باشند؟ چه کسی مُعجزاتِ ایشان را در داستانهای گذشتگان مَحصورکرده است؟ آیا اگر هَمان عُلمایی که به دستخطّ سَبز ایشان اِستناد کرده اند، امروز زنده بودند، اِجازه می دادند که در عَصرِ اِطّلاعات، پیشرفت و تکنولوژی، اینگونه مَبانی دینیمان را مُتِحَجِّرانه و غیرمَنطقی به بازی بگیرَند و نابودکنند؟ آیا ترویج مَذاهبِ اِنحرافی همچون بابیّت، بَهائیّت، وَهّابیّت و مُدّعیان دروغین اِمامیّت، ریشه در چنین قصوری ندارند؟ آیا اَمثال چون مَنی، اگر سکوت نمی کردند و پیش از این، با طرح چنین پُرسِشهای صَریحی اِقدام به اَمرِ به معروف و نَهیِ از مُنکرِ مَسئولین و مُجتهدین کرده بودند، امروز شاهد چنین نابودیِ اصولِ اِعتقادی و چَنددَستگی هایی بودیم؟ براستی چه کسی جَوابگوی این نِفاق و جُدایی هست؟ مُهم تر از همه، مَگر در قرآن درخصوص «نَسی» و جابجایی ماههای حَرام آنگونه ایرادگرفته نشده است و نهی نشده است؟ و آیا جابجایی ماه مهمّی هَمچون ماهِ مُبارکِ رَمِضان، چیزی کمتر از آن است؟

-          چهارگانه

یک چیز دیگه هم هست. چَهار مَرجَعِ «کِتاب(قرآن)»، «سُنَّت»، «عَقل» و «اِجماع» برای تشخیص اَحکام در شیعه مِلاک است بگونه ای که اگر مَسئله ای با اِستفاده از یکی از این منابع حلّ شود، با هیچیکِ دیگر تناقض نخواهدداشت. حال این جَریانِ رُؤیَتِ ماه، هَمواره با بیش از یکی از آن مراجع چهارگانه تناقض دارد! نه اِجماعی بر آن وجوددارد؛ نه عَقل این تفرَقِه و نِفاق را دَر اُمَّتِ اِسلامی می پَذیرد؛ نه قرآن اِجازۀ جابجایی ماهها را داده است و نه ملاک را توانسته اند سُنَّت قراردهند چرا که حتّی در یک شهر شیعه، دو فتوای متفاوت وجوددارد.

-          نشانه

جالبتر اینجاست: هنگامیکه در نیم کُرۀ شمالی زمستان است، در نیم کُرۀ جنوبی همچون اُسترالیا، تابستان است. یَعنی فصول در این دو نیم کُره با هم متفاوتند و ازطَرَفِ دیگر، خَطِّ اُستوا همواره گرم و قطبهای شمال و جُنوب هَمواره سَرد هستند. برای آیین مَذهبی از هیچ تقویم ثابت که وابسته به فصل و خورشید باشد اِستفاده نشده بلکه از اَیّام تقویم هِجریِ قمَری بَهره گرفته شده است. بعبارَتِ ساده تر اینکه: گاهی ماهِ رَمِضان دَر تابستان است و گاهی دَر زمستان و یا سایر فصول. این نوعی عَدمِ وابستگی ایجاد می کند و چنانچه هَمواره در تابستان قرارمی گرفت به این معنی بود که دَر نیم کُرۀ جنوبی هَمواره دَر زمستان قراربگیرد و این نوعِ واضِحی از دوگانگیِ اَحکام و نِشانِۀ ضَعفِ آن بود. امّا اینک با عَدمِ وابستگی به تقویمهای ثابت خورشیدی، نوع زیبایی از اِنعِطاف پَذیری و جامِعیّت را برای اُمّتِ واحِدۀ اِسلامی فراهَم کرده است. حال با گذشتِ قرنها قراراست شیاطین(لَعنة الله عَلیهِم) با اِستفاده اَز خَلاءِ هَمکاری عُلما و مَراجع شیعه و سُنّی، با ایجاد نِفاق سَعی دَر بی اِعتبارکردنِ اَحکام و اُصولِ دین دارند که اَلبَتّه بسیار هَم مُوَفق بوده اند!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 13:47  توسط ساعد مدرّسي  | 

يادگار 10/6/1386

-          به کی بگم؟

خیلی برام عجیب بود. کنار ضریح امام رضا(ع) چیزهای ضِدّ و نقیض می دیدم. شور و شوق فراوان و ناله و زجّه ها باعث می شد که همه ازخود بی خود بشن. فِشار جمعیّت فوق العادّه زیاد بود. یک سیل خروشان جمعیّت باعث می شد که با فشار خیلی زیادی که به تمام اَعضاء و جَوارح بدنم واردمی شد، نزدیکِ ضریح برسم و نامه ای را که یکی از همکاران به من داده بود را در داخل ضریح بی اندازم. عالَم عجیبی بود. پُر از روحانیّت و اِشتیاق و معنویّت. تقریباً کسی متوجّۀ رفتار خودش نبود و فقط سعی در وصال یار داشت ولی شاید یک متر اونطرف تر شاهد صحنۀ زشتی بودم!  دعوا شده بود؛ آره، دعوا شده بود. بخاطر اینکه بهَم زیادی فِشار آورده بودند. وقتی که داشتن بگو مَگو می کردند، اصلاً متوجّه نبودند که در مَحضر اِمام هستند. اِسمش را چی باید بزاریم؟ آیا واقعاً اینها مُخلصان درگاه اَئمّۀ اَطهار هستند و یا نیازمندانی که.... وقتیکه به 72 یار امام حُسین(ع) فکرمی کنم، بیش از پیش به این نتیجه می رسم که من نمی تونستم و لیاقت اون را نداشتم که هفتاد و سوّمین نفر باشم. اونها چی؟!

-          آهنگِ عشق

يادت هست که توی يادگار 7/12/1384 درموردِ اون آهنگ فوق العادّه برات تعریف کردم؟ اون ترانۀ انگلیسی که روی یک کلیپ فوق العادّه بود را توی این سایت پیدا کردم. اینم آدرسش:

http://www.youtube.com/watch?v=V7676EC06oc

راستش را بخواهی جریان از این قراربود که من تونستم به یک نفر کمَک کنم. اِطّلاعاتی که براش خیلی مهمّ بود و از دست رفته بود را برگردونم. آخه من به دلایلی روی این موضوع خیلی کارکرده ام و تجربیّاتی دارم. بنابراین صادقانه سعی کردم تا به اون که خیلی ناراحت بود کمک کنم. به لطف خدا هم موفّق شدم و نمی دونم چطورشد که بهم اِلهام شد که حالا می تونی دستمزدت که همون کلیپ هست را دریافت کنی. رفتم روی اینترنت و خیلی سریع پیداش کردم. خدایا شکرت. این یک یادگار از آب هست و بهمین خاطر برام خیلی مهمّ است.

-          دُروغ

نمی دونم قسَمِ حَضرتِ عَبّاس را قبول کنم یا دُمِ خُروس را نِگاه کنم؟ توی جریان فیلم ضِدِّ ایرانیِ 300 که توی آمریکا ساخته شده بود، خیلی دفاعیّه ها از ایران و نظامهای باستانی اون شده بود. توی همۀ سایتها هنوز که هنوز هست مطالب زیادی دیده میشه. دربارۀ اوّلین منشور حقوق بشر که در ایران تدوین شده بود و غیره. حالا توی کتاب دانشگاهیمون یعنی درس «تاریخ تحلیلیِ صَدرِ اسلام» (نوشتۀ حجّت الاسلام دکتر علی اکبر حسنی) چیزهای بدی درمورد حکومتهای باستانی ایران نوشته. درمورد ظلمها و ستمهایی که شاهان ساسانی بر مردم رَوا می داشتند، درمورد حرمسراهایی که مشتمل بر 3000 زن بوده و فِساد و فحشائی که در دربار و حاکمان آنزمان بوده ، چیزهای بَدی نوشته است. آره، اون یک کتاب درس دانشگاهی است. حالا واقعاً چه چیزی را باید باورکنم؟ چرا اینهمه سیاست بازی؟ چرا اینهمه دروغ؟ اگه اونا بَد بوده اند پس چرا برای ردّ اون فیلمهای ضِدِّ ایرانی، اونهمه دروغ ساختند؟ آیا همین دروغها نبود که باعث شد اونهمه فِرقِه در اسلام اونهم فقط چند ساعت بعد از فوت پیامبر اسلام ایجادبشه؟ از یکسو مُدّتها و ماهها توی مَجلس و دولت درمورد خرید چند دستگاه هواپیمای مسافربری بَحث میشه و مُصوّبه می گذرانند و ازطرف دیگه در یک خبر بسیار کوتاه از اِهداءِ یک فروند هواپیما به کشور عراق مطّلع می شیم. جریان جیره بندی بنزین اونجوری انجام میشه درحالیکه منبع اصلی اِتلاف بنزین بجز سیاستهای ناقص و نادرست دولتهای پیشین که در نقدهای رادیو و تلویزیون ذکرمیشه، عُمدتاً قاچاق بنزین به خارج از کشور بوده است و این موضوع بنام «اُپکِ زاهدان» در یک گزارش خبری نیز آورده میشه. تبصرۀ 13 درحال اِجراء است و خیلی دیر اِجرایی شده و کلّی خسارت به کشور زده؛ هیچکس محاکمه نمیشه ولی میلیاردها تومان هزینه صرف سامانه های هوشمند سوخت و کارت سوخت میشه تا کمی از اون خرابکاریها و قصور گذشتگان جُبران بشه. دَستِ آخر هَم سهمیّۀ بنزین ویژه همون نمایندگان مجلسی داده میشه که خودشون جیره بندی بنزین را تصویب کرده اند. همۀ ماشینهای شهر هم منقوش به نِشانهای زشت تاکسی موقّت و آژانس شده اند تا از جیرۀ بیشتری برخوردار بشن. هنوز وسایل نقلیّۀ عمومی ناقص و ناکارآ هست که مشکلات تردّد مردم صَدچندان میشه. اینهمه بی نظمی برای چی هست؟ قرارهست این دولت زمین بخوره؟ نباید مبارز با فساد می کرد؟ زمانبندی دقیق بود. مو درزش نمی ره. در آستانۀ انتخابات مجلس باید اینهمه اتّفاق رُخ بده. نیروی انتظامی مانورهای پیاپی میده تا با اَشرار و اَراذِل و اُوباش و نیز تخلّفات رانندگی برخورد کنه. امّا موتورسوارهای زیادی به هیچ قانون و آیین نامه ای پایبند نیستند و نه تنها از چراغ قرمز عبور می کنند بلکه درست در جریان مخالف حرکت می کنند! اینهمه تناقض برای چی هست؟ قدرت نیروی انتظامی که توی کنترل اَراذل و اوباش موفّق می نماید و به شکل شرم آوری با جزیئّاتِ کامل، صحنه های تجاوز به عُنف همون اوباش در تلویزیون شرح داده میشه، توی خیابانها و چهارراه ها و یا حتّی درهنگامۀ قاچاق سوخت ازبین میره. اونم توی این شرایط! نمی تونم جریان فیلمهای ضدّ ایرانی و مسئلۀ هسته ای و فسادهای اِداری داخل کشور را جدا ازهم ببینم. مگه میشه اینها بهَم مرتبط نباشه. بنظر من کارِ اصلی وزارت اطّلاعات در هر کشوری در مرحلۀ نخست حفظ و حراست از نظام مشروع اون کشور است و جلوگیری از رُخ دادن چنین مشکلاتی. چطور ممکنه اینهمه دردِسَر با هم بُروز کنه و پیش بینی نشده باشه؟ من از وزارتخانه ای که در مدّت بسیار کوتاهی می تونه شهرام جزایری که به کشور دیگری گریخته است را پیدا کنه و از سوی دیگه نه تنها عاملان بمب گذاری در اَهواز و جاهای دیگه را به سُرعت دستگیرمی کنه بلکه توطئه ها و جاسوسان دیگری را قبل از هر اِقدامی متوقّف می سازد انتظار دارم قبل از رُخ دادن چنین ناهنجاریهای گسترده ای پرده از خرابکاریهای سازمان یافته برداره تا مُنجَر به اینهمه مصوّبه و قوانین ضِدّ و نقیض و مشکل ساز نشه. نمی تونم علی رَغم فعّالیّتهای گسترده و زیاد این وزارتخانه بهِش نمرۀ بالایی بدَم چون بنظر من بایستی قبل از بُروز این بُحرانها، زنگهای خطر را به صدا درمی آورد. هنوز حکایت نخستین رئیس جمهوری فراری ایران را فراموش نکرده ایم و بهمین دلیل حدود انتظاراتمون از چنین وزارتخانه ای تا این حدّ بالاست.

-          شیزوفرنیای اِجتماعی

اَمان از دست تلویزیون! یکبار روشنش می کنم و نقد فیلمهای ضِدِّ آمریکایی که در همون آمریکا آنهم آزادانه ساخته شده است را می بینم. نقدهایی درخصوصِ فیلمهایی که آسیبهای فراوان مردم آمریکا از جنگ نافرجام ویتنام را به نمایش گذاشته است. دفعۀ دیگه که تلویزیون را روشن می کنم، نقد فیلمهایی را می بینم که حمایت تلویحی از سیاستهای ناشایست حکومت آمریکا را با معرّفی قهرمانان مجازی، کرده اند. می گن اینها بَد هستند و در لابلای صحنه های مختلف فیلم، قطعاتی را شِکار می کنند که دُرُست مُنطبق بر نظریِۀ اِرائه شده است. اونقدر پیش می رَن که وارد قلمرو نقدهای گروه اوّل می شن. آره، همون فیلمهایی که دولت و حکومت آمریکا را به باد اِنتقاد کشیده بودند و حقّ گفته بودند حالا بعلّت اِرائۀ قهرمانان ساختگی، بَد قلمداد می شن! توی تحلیلهاشون همه چیز را فدای نظریّۀ خودشون می کنند. تمام مسائل حاکم بر بازار فیلم و سلیقۀ بیننده را نادیده می گیرَن و صَحنه هایی که نوعی قهرمان پَردازی ناسیونالیستی را برای جذب هرچه بیشتر تماشاگر طرّاحی شده را به اَهداف تک قطبی کردن دنیا توسّطِ دولت آمریکا می چسبانند. من نمی گم که حکومت یک کشور بر روی فیلمهای ساخته شده در اون کشور بی تأثیر است امّا این دُرُست نیست که بصورت بیمارگونه همه چیز را برای اِثباتِ حرفمون به هم بچَسبانیم. نشانه های توطئه می تونه پشت دیدگاههای شیزوفرنیایی اینجور برنامه سازان، مَخفی بشه؛ رَنگ ببازِه و دیگه کسی بهِش توجّه نکنِه. دشمن را نباید ضعیف شمرد و اون را دستکم گرفت امّا اگه زیاد بزرگش کنی، باعث میشی حقایق و واقعیّتها را درست تفسیر نکنی و در تصمیم گیریهات دُچار اِشتباهات غیرقابل جُبران بشی. شاید این یک هدفِ اَصلی دشمن باشه. فردی که مُقتدِرانه مُبارزه می کنه و از حقوق خودش دفاع می کنه، ابداً دَستخوش اِفراط و تفریط نمیشه و عِدّۀ زیادی را نیز از دیدگاه صریح و قاطع و روشن به وادی مجازی تحلیلهای اِفراطی وارد نمی کنه. یادت باشه که خدا در قرآن دستورداده: تا بُنِ دَندان مُسلّح بشیم امّا نگفته که واقع نِگرنباشیم و دیدگاه اِفراطی داشته باشیم. شمشیر اِمام علی(ع) چه در نِیام بود و چه بَر فرق دشمنان وارد می آمد، همواره نهایت تأثیر را داشت و هرگز زمانیکه می بایست برَهنِه در جنگ قراربگیرد، در نِیام نماند و هرگاه که می بایست در نِیام می آرمید، بی وقع در هوا چرخ نخورد چرا که صاحبَش بسیار مقتدر بود و هرگز در هیچ جنگی حتّی در زمان خانه نشینی اش (که خود یکی از بزرگترین و طولانی ترین جنگهای صدر اسلام تلقّی می شود)، دچار اِنحرافِ اِفراط و تفریط نگشت. آیا امروزه بررسی مسائلی همچون سِکولاریزم، بابی و بَهایی گرائی مهمتر نیست؟

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 6:40  توسط ساعد مدرّسي  | 

يادگار 11/5/1386

-          به کی بگم؟

ایندفعه خیلی بیشتر از همیشه دِلَم می خواد حرف بزنم. دِلَم می خواد خودم را خالی کنم. حرفِ دِلَم را بریزم بیرون. می دونم نمیشه ولی کمی بیشتر از همیشه، سعی خواهم کرد. می دونی؟! دیگه نمی دونم به چی و کی باید فکرکنم؟! دیگه جایگاه هیچ چیز را بدرستی نمی تونم تشخیص بدَم. همۀ اون چیزهایی که بهشون فکرمی کنم، خیلی زود رُخ میده! همۀ اون چیزهایی را هم که باورنمی کردم روزی برای من رُخ بدِه، پیش میاد. دائماً داستانی پشت داستانِ دیگه. اتّفاقی در پیِ اتّفاقِ دیگه. سالهاست که همۀ رویدادها، آدمها و حتّی اشیاء را از سه دیدگاه آنهم همزمان می بینم! یک دیدگاه، همون دیدگاه معمولی است که تمام آدمها می شِناسَنِش. دیدگاه دوّم، جوری است که هزارتا واقعه را در ذهن و خیال و حتّی خاطراتم را به هم مربوط می کند. دیدگاه عجیب و پیچیده ای است که من را داره کلافه می کنه. دلَم می خواد داد بزنم و بگم چی می بینم. بگم چه ارتباطاتی را می بینم. امّا کُجا می تونم اینکار را بکنم؟ چجوری می تونم فریادبزنم؟ اصلاً به کی می تونم حرف بزنم؟ امّا دیدگاهِ سوّم، اونی هست که ازش می ترسم. احساس مبهمی نسبت بهش دارم. بعضی وقتها وجودداره. غیر قابل وصف است. نمی خوام بگم به آینده مربوط میشه ولی شاید هم بی ربط هم نباشه. فوق العادّه مبهم است. نمی فهمَمِش و فکرنمی کنم بخوام بفهمَمِش. دیگه برام مهمّ نیست؛ ولی هرچی سعی می کنم بی خیال بشم، بیشتر اَذیّتم می کنه. شاید ریشه در «بایدها و نبایدها» و «چراها» داشته باشه که طیّ سالها وارد اندیشه ها و عقایدم شده است. عقایدی که علی رغم قوّت و پایداری اش، حالا دیگه دستخوش زلزله هایی شده است! نمی دونم چطور وارد این کوچه شدم؟ کوچه ای که پیچ در پیچ است و سالهاست که دارم توش جلو می رم امّا نه؛ من جلو نمی رم؛ یکجوری دارن جلوَم می برن. تهش معلوم نیست. کلّی پیچ در پیچ داره. مستقیم نیست که بشه چندین قدم اونطرفترش را دید. در پس هر پیچ و خمی، یک اتّفاق، یک رویداد و یا داستانِ دیگری پنهان شده. دیگه برام عادّی شده. می دونم که قرارهست چیزی باشه. شاید اون چیز، اون اتّفاق یک موضوع ساده و یا بسیار دامنه دار باشه. دیگه راحت می رَم به استقبال حوادث. خیلیها با تعجّب به من نگاه می کنند. حتّی از خودم هم می پُرسَن. می خوان بدونن چطوری برای همۀ حالات و شرایط آمادگی دارم؟ درحالیکه اصلاً اینطوری نیست. من برای هیچ شرایطی آمادگی ندارم. فقط می دونم قرارهست یک داستان جدید رُخ بدِه. باید صبرداشته باشم و آرام آرام امّا با دقّت و با اقتدار این مورد را هم رفع کنم. بخدا دیگه خسته شده ام. دیگه نمی خوام. نمی خوام. آخه چطوری بگم: نمی خوام؟ بابا اینهمه تجربۀ را نمی خوام. اینهمه گستردگی را نمی خوام. می خوام کوچیک باشم. می خوام با کتابها باشم. می خوام....

-          کتاب

دیروز توی خیابان تنهایی برای نزدیک به بیست دقیقه خواستم با خودم باشم. خواستم تنهایی توی پیاده روی یکی از خیابانهای تجاری و شلوغ حرکت کنم و به مغازه ها و ویترینهاشونم هم نگاهی داشته باشم. به همه چیز نگاه کردم و البتّه گذرا و با سُرعت. ولی وقتیکه رَسیدم به یک کتابفروشی، دیگه نتونستم عبورکنم. نتونستم مقاومت کنم. خُمارِ کتاب شدم و دوباره فیلَم یادِ هِندوستان کرد. رفتم توی کتابفروشی. مثلِ دو شبِ گذشته. بی هدف به کتابها نگاه کردم. نمی دونم دنبال چی می گشتم؛ فقط داشتم نگاه می کردم. وقتم کم بود ولی کتابهای داستان و ادبیّات و چندتا چیز دیگه را نگاه کردم تا اینکه رسیدم به بخش کتابهای تخصّصی خودم. مورد خاصّی مدّ نظرَم نبود. فقط توی دِلَم آرزو و یادِ «آب» بود. خیلی سریع حکایتهای «آب» داشت ناامّیدانه دز ذهنم مُرور می شد. دلم خواست چندتا کتاب را ورق بزنم. همینکار را هم انجام دادم. خدای من؛ توی همون چند لحظه، اِحساساتم دِگرگون شد. ریختم بهَم. از اون کتابها، موادّ و مطالبشون بَدَم اومد. شوق و ذوقم را ازدست دادم. علاقه ام را ازدست دادم. آرزو کردم که دیگه هیچوقت به سُراغشون نرَم. نمی دونم چرا ولی اینطوری شدم. آره؛ اینجوری شدَم.

-          کوچۀ پاکی

یک سَردَرگمی داره من را ازپا درمیاره. آرزوها میان و میرَن. نمی مونن ولی دوباره برمی گردن. گذشته ها و خاطرات داغونم می کُنن. چیزهایی که شاید بنظر دیگران بسیار جُزئی و پیش پا اُفتاده باشن، توی ذِهنِ من نقش مؤثِر و عَجیبی بازی می کُنن. وقتی به اینهمه آدم نگاه می کنم که به این راحتی، همۀ وابستگیها و علاقه مندیهاشون را کنارمی زارن، دوستیها و قسَمها و پیمانهاشون را زیرِ پا می زارن؛ و به راحتی هر کارشون را توجیه می کُنن، بیشتر داغون می شم. نمی تونم خیلی چیزها را از ذِهنم بیرون کنم. نمی تونم از هم تفکیکِشون کُنم. به گذشته که نگاه می کنم، به «آب» که می اندیشم، به یاد «کوچه های پاکیم» می اُفتم. از خودم می پرسم: «کوچه های پاکیم کو؟» دیروز که از کنار اون مغازه ها عبور می کردم و به ویترینهاشون می نگریستم، دائماً از درون به خودم می پیچیدم و همین سؤال را از خودم می پرسیدم. دِلَم می خواد بدونم که «آب» با کوچه های پاکیم چکارداشت؟ بُغض گلویَم را فِشارمیده. نتونستم با این... کنار بیام. واگذارکنم به خدا؟

-          برای خدا

منو میشناسن. از خودشون می دونن. ولی رفتارم و خصوصاً عدمِ حضورم توی جلسات براشون سؤال برانگیز است. می دونن که می تونن روی من حساب کُنن؛ امّا نمی دونن چرا از دستشون فراریم؟ اونها آدمهای متعهّد و با نفوذی هستند. دُور، دُورِ اونها است ولی با تمامِ عِزّتی که در حضورشون دارم، اونها را ترک می کنم و دائماً ازشون فرارمی کنم. حتّی اگه برخوردی هم داشته باشیم، فقط در حدّ یک سلام و احوالپرسیِ کوتاه و بسرعت ازشون جدامی شم. می دونی چرا؟ خُب ساده است. اونقدر ساده که حتّی نمی تونی فکرش را بکنی: من اون عزّت را نمی خوام. عزّتی که بین اون آدمها ایجادشده را نمی خوام؛ همونطوریکه پُست و مَقام نمی خوام. اگه عِزّتی هست، از خدا می خوام. اگه کاری قرارهست انجام بدم، حتّی اگه همون کاری هست که همون آمهای خوب می خوان و لازمش دارن، می خوام فقط و فقط بخاطر خدا باشه و نه بخاطرِ خلقِ خدا. مگه نمی گیم: «ایّاکَ نَعبُدُ و ایّاکَ نَستعین»؟ یعنی «خدایا فقط تو را ستایش می کنم و فقط از تو کمک می خواهم.» پس می خوام طَرَفِ حِسابم فقط خدا باشه. مثلِ اون عارف و حکیمِ مَرحوم که می گن حتّی آب خوردنش هم بخاطرِ خدا بوده.

-          بخاطرِ خدا

خدا؟! بخاطرِ خدا؟! به خودم می گم: تو که به کسی و چیزی وابسته نیستی. دلخوشیی هم که نداری. توی عالم دیگه ای هستی. پس وقتیکه داری به دیگران کُمَک می کنی، برای چی هست؟ چطوری می تونی بگی برای خدا اون کار را کردی درحالیکه «ذِکرِ عشقِت» را گم کردی؟ انگیزۀ واقعیّت چی هست؟ از خودم می پرسم: چطور ممکنه کارخوبی را بخاطر خدا انجام بدی درحالیکه روز به روز احساست نسبت به دیگر انسانها داره بیگانه و بیگانه تر میشه؟ اَصلاً تو به چی دلخوشی؟ حتّی دیگه برات دانشگاه هم جذّابیّتِ چندانی نداره! پَس اساساً برای چی این کارها را می کنی؟

-          تحصیل بی آب

دلم می خواد تحصیل کلاسیک و آکادمیک را رها کنم. نمی خوام ادامه بدم. آخه برای چی باید ادامه بدم؟ دیگه برام فایده ای نداره. اونجا جای «آب» هست و نه جای من. آره؛ همون «آبی» که رفته توی ماه و به من نگاه می کنه. من را تنها گذاشت و رفت. توی اون شب بارانی توی «ماه» موند!

-          بَدَن

چندی پیش مجبورشدم تا به یک کارگرِ قویّ اَفغانی در جابجایی دوتا وسیلۀ خیلی سنگین کمک کنم. پابه پاش کار کردم و به لُطفِ خدا کم نیاوردم. قدرتِ بدنیم در حدّ اون بود. ولی متوجّۀ حقیقتی شدم. اینکه: این قدرتِ اِرادۀ من بود که من را واداشته بود تا از توان و نیرویی بهره مند بشم که پیکره و بدنم هم تاب تحمّلش را نداشت. آنچنان انرژیی بکارمی بردم که استخوانهای بدنم هم به راحتی تحمّلِ چنین فشارهایی را نداشتند. یکی دو روز بعد اتّفاق دیگری افتاد که موجب شد حسّابی حیرت زده بشم. در حینِ کار، بریدگیِ نه چندان سطحیی روی ساعدِ دستِ چَپم ایجادشده بود و من از آن بی اطّلاع بودم. اصلاً متوجّه اش نشده بودم! خیلی عجیب بود. مدّتها بعد از بریدگی، خیلی اتّفاقی متوجّه زخم شدم. عجیبتر اینکه خیلی خیلی سریع اون زخم رو به بهبودی رفت. بعد از تقریباً دو یا سه روز، فقط اَثر بسیارکمی روی ساعدم از اون زخم مونده. اون قدرتِ بیش از تحمّلِ بدنم و این تحمّل و زخم و بهبودی سریع من را به فکرفرو بُرد. اینها از فردی با جُسّۀ معمولی همچون من در شرایطی خاصّ بروز کرد. خدا می دونه در وجود اینهمه آدمِ قویتر از من، خداوندِ متعال چه توانائیهایی قرارداده است که اونها اََزِش بی خبر هستند.

-          زیباییِ ظاهری

یک روز متوجّه شدم که دیگران و عابرین دارن یکجوری بهم نگاه می کنن. نگاههای جالبی بود. ظاهراً دوست داشتنی شده بودم! طبعاً نوعی اِحترام هَم در اون نگاهها بود. هرکی جای من بود، خوشِش می آمد و به خودش می بالید. سعی کردم بفهمم جریان چی هست؟ ولی آینه ای دراختیارم نبود. دستِ آخر که رفتم توی ماشین بشینم، یک نگاهی به آینه انداختم. جریان را متوجّه شدم: فعّالیّتم باعث شده بود تا کمی عرق بکنم و تحرّکم هم باعث شده بود تا موی نسبتاً خیس و بسیار برّاقِ من، درست بالاتر از پیشانیَم به شکل زیبایی قراربگیره. شبیه یکی از هنرپیشه های خوش تیپِّ قدیمی! لباسهایم هم که بَد نبود و اَندامم را متناسب نشون می داد. خنده ام گرفت. من مورد اِحترام قرارگرفته بودم صرفاً بخاطر یک زیباییِ موقّت! مثل خانمهایی که با نوعی آرایش خودشون را در چنین شرایطی قرارمی دن و وقتیکه مورد توجّه قرارمی گیرن، اِحساس رضایت نسبی بهشون دست میده. البتّه این موضوع کاملاً طبیعی است و شاید هم یک زن با رُعایتِ اصولی بایستی اینگونه باشه و اِقتضای طبیعتِش همین است. یعنی در چارچوب فِطرت است و در اصل امری است پَسندیده. امّا برای من اینطوری نمی بایست می بود چون وقتی بهش فکرمی کردم، این خودم نبودم که مورد توجّه و عِنایتِ دیگران قرارگرفته بودم بلکه اگه اِحترامی درکار بود، بخاطر ظاهر موقّتم بود. دیگه از من گذشته که به چندتا بَه بَه و چَه چَه دِلخوش کنم. یادم اُفتاد به همین آدمها که صرفاً برای منافع شخصیشون دست به هرکاری می زنند و حتّی حقوق اوّلیّۀ شهروندیِ دیگران را هم رعایت نمی کنند. فقط برای سوارکردنِ یک مسافر، وسطِ خیابان می زنند روی ترمز! برای یک خرید ساده، با اینکه می تونه سه یا چهارمتر جلوتر پارک کنه، دوبله توی یک جای خطرناک پارک می کنه و.... برای بدست آوردن و یا حفظ یک پُست سازمانی، حقّ همه را می خوره و زَحَماتِ دیگران را به خودش نسبت میده و.... برای چند دقیقه خوشگذرانی، دست به همه کار حقّ و ناحقّی می زنه و روی همۀ تعهّداتِش پا می زاره. نه، اگه قرارهست کسی از من خوشش بیاد، فقط خدا یا بندۀ محبوب خداست. نمی خوام مورد توجّه کس دیگری قراربگیرم؛ هرچند که لایق نیستم؛ می دونم لایق نیستم ولی با اینحال، اگه به چَشمِ اَهل دیار والا قرارنمی گیرم، دلیلی نداره که به عنایات و توجّه آن دیگران نیز دِلخوش کنم.

-          مَکّه

از اینم نمی تونم سَردربیارم! از مکّه اومده. رفته بوده حجّ امّا حالا نه تنها میلیونها تومان را دزدیده و می دزده بلکه حقّ دیگران را هم زیرِ پا می زاره. میدونِ تره بار را می ریزه بهم، بیت مال را در یک سازمان نابودمی کنه. به دیگران تُهمَت می زنه. جلو پیشرفتِ بقیّه را می گیره. معاملۀ مشکوک می کنه. خِسارَتهایی را که زده، جُبران نمی کنه و هزارتا کار زشت و ناپسند دیگه. آخه مگه خونۀ خدا حُرمَت نداره؟ مَگه یک جای عادّی هست که هرکی دِلِش خواست بتونه شال و کُلاه کنه و بره اونجا و خوش بگذرونه؟ مگه میشه فرض کرد که اونجا بدون اینکه کسی را بطَلَبه، رفت زیارتش؟ ولی نه؛ مگه اَبوسفیان و دار و دَسته اش اونجا نبودند؟ مگه دشمنان امام علی(ع) هر سال طواف خونۀ خدا نمی کردند؟ مَگه اونهمه آدمِ بَد اونجا نرفتن؟ پس میشه. امّا بازم یک سؤال دیگه برام پیش میاد: مَگه این همون خونۀ خدایی نیست که خدا برای حفظش از شَرِّ سپاهِ اَبرَهِه، اَبابیل را فرستاد و اونجوری اون سپاهیان و فیلهای عظیمُ الجُسّه را داغون کرد؟ پَس چرا حالا از حُرمَتِش دِفاع نمی کنه؟ چرا اِجازه میده همونهایی که سَرتا پا حقّ النّاس هستند، بنام حجّ، حاجی بشَن و خطّ بُطلان روی همۀ گناهانشون کشیده بشه و بهتر از قبل بی اُفتن به جون مردم و بیت المال؟ راستی، خدا اینبار چجوری می خواد از حُرمَتِ خونۀ خودش دفاع کنه؟ اون که خوابش نبُرده و وَعدِه هاش حقّ هست. در سُنّتِش هم که تغییر و تبدیلی وجودنداره چون خودش توی قرآن گفته. پس چجوری این اِتّفاقها پیش اومده و میاد؟ این یکی را نمی تونم بندازم پُشتِ گوش. باید آخرِ داستان را ببینم. تمام ایمانم را گِروِ همین موضوع می زارم. می خوام با خودِ خدا جَلَسه ای بگیرم و بدون تصمیمِ قطعی از جلسه خارج نشم. برای همین اِنشاءَالله می رم سُراغ اِمام. امام رضا(ع). خیلی حرفها دارم که بهشون بزنم. طلبکار نیستم ولی نمی خوام بی جواب برگردم. می دونم بندۀ خوبی نبودم و از این بابت خِجالت می کشم و شرمِ حُضور دارم، ولی بی جواب بَرنمی گردم. اونقدِه می مونم تا جوابَم را بدَن. چندسال دَرد توی سینه دارم که قبل از درخواست مَرهَم، کلّی چرا دارم که جوابشون را می خوام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 7:24  توسط ساعد مدرّسي  | 

يادگار 19/4/1386

-          پدَر

دیروز دلم گرفته بود. آزمون دُشواری بود. شاید دشوارتر از آزمونهایی که در این سالها پُشتِ سَر گذاشته بودم. داغی در دل داشتم که هرگز به زبان نیاورده ام و اینک... حکایت باورنکردنیی است میانِ من و آب. و آب.... آرزوی دیدار پدَر درسینه ام به آتشی شُعلِه وَر مانند شده بود. برای زیارت قبرَش عازم شدم امّا نتوانستم بدون مادر قدَمی بردارم. پس به بهانه ای به خانۀ مادر رفتم و پیشنهاد زیارت قبر پدر را دادم. می دانستم که از صمیم قلب می پذیرد. مادر پیرم را سَوار ماشین کردم و به قبرستان رفتیم. او به سختی قدم برمی داشت و بالارفتن از پلّکانها برایش بَس دُشواربود. حتّی استفاده از عَصا نیز چندان راه حلّ مناسبی برایش نبود. به هرتقدیر به مَدفن پدر رسیدیم. بُغضی نزدیک به 19 سال در گلویم خانه کرده بود. به یادآوردم که برادران و خواهرانم حتّی در بزرگسالی و هنگامیکه هیچکس تصوّر نمی کرد که آنها حتّی سایۀ پدر بالای سرشان باشد، در زمان حیاتِ او، هر مشکلی را در محضرش مطرح می کردند و از موهبَتِ راهنمائیهای پدری آنچنان فرزانه بهره ها می بُردند. شاید زمانیکه برادرِ مرحومم، بزرگمهر، ساعتها و به تنهایی به خانۀ ما می آمد و دردِ دلها به پدرم می گفت و رازها با او درمیان می گذارد، او حتّی از سنّ و سالِ کنونیِ من، سالها بزرگتر بود. آری، مادر برسَرِ خاکِ پدر نشسته بود و ذِکرمی گفت و حَمد و سوره می خواند و من که دیگر تاب و تحمّل نداشتم با بُغضی که در گلو داشتم به مادرم با صدایی بُریده بُریده گفتم: «همۀ برادران و خواهرانم هر وقت مشکلی داشتند به پدرم مراجعه می کردند ولی من که اینک گرفتارترینم، دستم از پدر کوتاه است. آخه بَعضی چیزها هست که فقط میشه به پدر گفت.» دیگه نتونستم طاقت بیارم و زدم زیرِ گریه. آره، درحضورِ مادر و بالای قبر پدر، بَعد از 19 سال آنگونه گریستم. مادر می دانست که اندوهی بزرگ در سینه دارم که به زبان نمی آورم. هیچ نپرسید و به من نگریست. منهم سعی کردم اشکهایم را پاک کنم ولی سودی نداشت چراکه سایرین نیز متوجّۀ حالم شدند. آه؛ اگه پدرم زنده بود شاید یکجوری با او خلوت می کردم و رازِ دل می گفتم و با نصایحش آرام می شدم. شاید از آب می گفتم. ولی نه. شاید هم نمی گفتم چون راز است. رازی است میان من و آب و خدای ما.

-          عشق و اشاره

دیروز، از صبحِش برام عجیب بود. اِشارات مُبهَمی از آب دیدم. مفهومشون را درک نمی کردم ولی احساس نامفهوم و دلهُره آوری در دل داشتم. مُنقلِب شدم امّا سعی کردم تا همکارانم کمتر متوجّۀ دگرگونیم شوند. دائماً به خود می پیچیدم و در دل، سالهای فراغِ یار را به یار شکایت می کردم. به یاد وعده های حتمی الوقوع خداوند می اُفتادم و سعی در اِدارۀ اندیشۀ خود که شیطانِ یأس و نااُمِیدی در کمینش نشسته بود، می کردم تا اینکه حِکایتِ حُضور بَر سَرِ خاکِ پدر شروع شد؛ که تعریفش کردم. آه آبِ عزیزم، این امتحان من بود یا تو و یا کائنات؟ شاید هم امتحان همۀ ما!

-          پول یا عشق!

دیگه باوَرِش برام سخت نیست. اینجا در غیابِ آب، همون آبی که مَحرمِ اَسرارِ من بود، زشت ترین صَحنه ها را دارم می بینم. خدای من! آدمهای ذلیلی که عِشق برایشان تنها لباسی است تا چهره عوض کنند و به منابع مادّی چَنگ بزنند. وای، چه دیدم؟! حتّی چند میلیون تومانِ ناقابل می تواند انگیزۀ هزار دَسیسه و نقشه شود. دیگه باوَرمی کنم. این صحنه های زشت را باوَرمی کنم. در تمام این سالها، با دیدن چنین مواردِ روبه افزایش، مِهرَم نسبت به آب بیشتر و بیشتر شده است. هربار که زشتی و زشت خوییِ دیگری مشاهده می کنم، در دل سُراغِ آبِ عزیزم می روم و پاکی و دوریِ او از چنین پَلیدیها را بیادمی آورم. آری، آب. همان آبی که اینگونه مرا....

-          اِنتخابِ بَد و یا بَدتر!

اونهمه جَلَسِۀ مَحرَمانه و بررسیهای اِستراتژیک برای چه بود؟ تحریم این کشور اتّفاق جدیدی نبود ولی اینبار اَبعادِ دیگری یافته بود. سَهمیّه بندی سوخت هم که اِجتناب ناپذیرشده  بود. چکار باید می کردند؟ اونهمه هزینه برای خرید و نصبِ تجهیزاتِ سیستمهای کنترل هوشمندِ جیره بندی سوخت را پذیرفتند و به موقعِ اِجراء گذاشتند. موفّق شدند. اَثر تحریمهای بین المللی به شدّت کاسته شد ولی... حَضراتِ خارجی ها دو دوزه بازی کرده بودند. اگر ایران با چنین ترفندی می توانست تا حدودی بر تحریماتِ اِقتصادی فائِق آید، دُچار مشکلِ دیگری می شد که شد. پشتوانۀ مردمی و ملّی نسبت به حکومت دستخوشِ تغییراتی می شد که دقیقاً هدف دشمنان نیز همین بود. آنهمه جَلساتِ مَحرمانه و غیرِ عَلنی نتوانست شیوه ای را پیشِ پا بگذارد که بر هر دو مشکل چیره شوند. پس قانونی بدستِ نمایندگانِ ملّت به تصویب رسید که توسّطِ دولتِ مردمی به اِجرا گذاشته شد که فِشارِ مُضاعَفی را بر مردم واردساخت. کمبود سوخت بعلّتِ جیره بندی هرچند می توانست آثار جالبی ازجمله جلوگیری از قاچاق سوخت داشته باشد ولی نتایجِ زیانباری هم دَربَرداشت. شگفت آنکه برخی تحلیلگرانِ اِقتصادیِ خارجی قبل از اینها پیشبینی کرده بودند که اِمسال رُشدِ اِقتصادی ایران به شِدّت کاسته خواهدشد! عَجَب برنامه ریزیِ دقیقی! دو دوزه بازی کرده بودند. دُرست شرایط حَمّام بسیار گرم برای اون میمونه که بچّه اش را در آغوش داشت ایجادکرده بودند. آخرش میمونه مجبور شد از شدّتِ داغیِ زمین، بچِۀ دِلبَندَش را روی زمین بزاره و رویَش بنِشینِه. بُرو از زوایای دیگه هم به رویدادهای برنامه ریزی شده نگاه کن. جَریانِ لُبنان و فلسطین که گروههای مسلمان یکدیگر را به خاک و خون کشیدند. آره عزیزم، «حِماس» و «فتح» را می گم. جَریان «طالبان» را که فراموش نکردی؟ کشتار مسلمانان توسّط مسلمانان در عراق. آزادی نسبتاً زودهنگام مُتجاوزین نظامی انگلیس به آبهای ایران و زندانی ماندن بسیار بسیار طولانی دیپلماتهای ایرانی در عراق و اِسرائیل. بَه بَه؛ عجب اوضاعی! اگه جیره بندی بنزین اَنجام نمی شد، کفگیر زودتر به تهِ دیگ می خورد و اَگه انجام می شد که شد، نمایندگان ملّت درمقابل مردم قرارمی گرفتند و باعث شد تا اینگونه پُمپ بنزینها ازنظر اَمنیّتی کنترل شوند که صورتِ ناخوشایند و البتّه اِجتناب ناپذیری داشت. حالا دیگه قیمتِ تمام شدۀ کالای ساخت داخل اَفزایش یافته ولی فروشندگان حقّ افزایشِ نِرخِ خدمات عمومی و بسیاری از کالاها را ندارند پس چی میشه؟ شرکتها یکی پس از دیگری دُچارِ مشکلاتِ اِقتصادی و وَرشِکستگی می شن. رُکودِ بازار و هزار بَدبختیِ دیگه. چکارباید می کردند؟ بنظرِ من می بایست همونطور که اونهمه هزینه برای راه اندازی شبکه های تلویزیونی بُرون مرزی و تبلیغات گستردۀ اسلامی برای معرّفی و دفاع از اَصل باورها و عَقاید صرف می کنند و همچنین هزینه های زیادی که برای آماده نگه داشتنِ نیروهای نظامی و حافظِ مرزهای کشور، مثلِ سایرِ کشورهای دیگه در قالبِ مانورهای نظامی گسترده صرف می کنند، هزینۀ تأمین همون سوختی که قاچاق می شد و هَرز می رفت را نیز به جان می خریدند. اینجوری شاید اون تحریم چیها هم دوباره خیط می شدند. اگه مشکلِ قاچاق سوخت هم داشتند، همونطور که نیروی اِنتظامی اونجوری و با سِرعت چند عملیّات پُشتِ سَرِ هم برای مبارزه با مسائلی همچون اَراذل و اوباش، اعتیاد و مسائل ضدّ اخلاقی اِجراکرد، مأموریّت می یافت تا واقعاً جلوِ قاچاق سوخت را بگیره.

-          تمرین

این دو هفته برام سَخت گذشت. می بایست کارهای یک واحد سازمانی را اِداره می کردم. به اندازۀ چند نفر کارکردم. داغون شدم. ولی خوشحالم که حُبِّ جا و مقام من را نگرفت. از ریاست دوری کردم و می کنم. اَدای رئیسها را هم دَرنمیارم. من فقط یک آدَمِ معمولیِ گُمنام می مونم تا بتونم صادقانه خدمت کنم. آره، یکجایی دور از چشمِ دیگران، آنقدر ساده و بی شیله پیله که کسی حتّی متوجّۀ حُضورَم نشِه. یکی چند روز دیگه طاقت بیارم، می تونم برگردم سَرِ جام و سَر به زیر، کار و خدمتم را انجام بدم. بی نام و نشون. اینجوری بهتره. آره، خیلی بهتر است. مگه نه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 6:47  توسط ساعد مدرّسي  | 

يادگار 2/4/1386

-          بی قراری

نمی دونم چرا اینجوری میشم؟ بی قرارمی شم. وقتیکه به سرزمینهای دیگه می اَندیشم، فیلمها و گزارشات سادۀ خبری را درمورد شهرهای دیگه می بینم و یا اینکه به پهناوری این کرۀ خاکیِ کوچک می اندیشم، یکجور حالتِ عجیب به من دست می دِه. اِنگار نه اِنگار کوچک نیستم. سنّ و سالم را فراموش می کنم و گویی اینکه در ابتدای زندگیم قرارگرفته ام و می تونم زندگیِ جدیدی را شروع کنم. اَصلاً این حالتم توصیف نشدنی است. ولی با کسی در این خصوص صُحبت نکرده ام. آخه...

-          زبانها

اون بی قراری فقط برای سرزمینهای دیگر، بُروز نمی کنه بلکه نسبت به زبانهای دیگه هم رُخ می نماید. خصوصاً هنگامیکه شعر و ترانه ای از زبان دیگری می شنوم. مثل همین الآن. آره، همین الآن داشت از شبکۀ چهار یک ترانه درمورد حافظ به زبان انگلیسی پخش می شد که من را بی قرارمی کرد. البتّه نکتۀ مهمّ دیگه اینه که این اِشتیاق من تنها به زبانِ اِنگلیسی خلاصه نمیشه. زبانهای دیگری همچون آلمانی، فرانسوی، عربی و ترکی هم روی من اَثر می زاره هرچند که زبانِ اِنگلیسی بیشتر متأثّرَم می کنه. جدّاً چرا اینطوری میشم؟ گویی وَطنم جای دیگری است و من در فراغش ناگهان بی تاب می شوم. البتّه این موضوع نه تنها درمورد کشورهای دیگر روی می دهد بلکه بیشتر در مورد سایر شهرهای ایران همچون تهران، تبریز، اَراک و گاهی هم اِصفهان رُخ می دهد. بیشتر درمورد تهران اینطوری می شم.

-          مولانا

باید یک سَری به دیوانِ شَمس بزنم. مولانا کارم داره. اِحتمالاً دستِ گلی به آب داده ام و باید اِرشادبشَم.

-          صدایی در چاه

اِمام علی(ع) سَرش را در چاه فرو می کرد و فریادمی زد. از دنیا و مردمش شکایت می کرد. اونجوری خودش را خالی می کرد. آره، همون علیی که دَروازۀ قلعۀ نفوذناپذیرِ خِیبَر را کند؛ همونی که لرزه بر اندام دشمنانِ قدرتمند می انداخت؛ همونی که جانشینِ قطعی محمّد مصطفی(ص) بود؛ همون معصومِ دوّم؛ همون اِمام اوّل؛ همون عالِم لَدُنی. من کُجا و او کُجا؟ ولی به خدا بعضی وقتها که دیگه خیلی بهِم سَخت می گذرِه، از صمیمِ قلب دِلم می خواد همون کار را می کردم. دِلَم می خواست توی چاهِ دوراُفتاده ای فریاد می زَدَم. برای همین هم به اِشاره، توی چاهِ اینترنِت می نویسَم. اینجا چاهِ من است. اَگه امام، توی چاهی حرف می زد که آبِ پاکی در اِنتهایش قرارداشت، مَنهَم توی چاهی فریادِ فراغ سَرمی دَم که آبِ عزیز، شاهد و ناظِرش هست. این نوشته ها شاهدِ دلتنگیهای سوزانِ مَن هستند. آره، ساعد، همونی که همه را می خندونه و شاد نِگه می داره، سالهاست که در آتشِ دلتنگی داره می سوزه. می سوزه؛ می سوزه؛ می سوزه.

-          چه اِمتحانی؟!

اِمروز صُبح، بصورتِ محرمانه مدرکی را نشونم دادند که با دیدنش، سَر تا پایم خیسِ عرَق شد. باوَرنکردنی بود. فاجعه بود. اِحساس کردم نیمی از مغزم را ناگهان ازدست دادم. گیج شده بودم. مَگِه می شد؟ آنقدر قبیح بود که تصوِّرَش هم ممکن نبود. ای کاش می شد بنویسم که چی به من نشون دادند. یکساعتی طول کشید تا به خودم آمدم. توی این یک ساعت نمی دونستم براَساسِ مقرّرات بایستی چه کاری انجام دهم؟ کوچکترین اِشتباهَم باعث می شد تا خانواده هایی زودتر از هَم بپاشند و تشکیلاتی بکُلّی نابودشوند. سُکوتم هم عواقِب عَجیبی دَربَرداشت. گیر کرده بودم. یکی آمد و جلو و از خوابی که شبِ گذشته درمورد من دیده بود، بَرایم گفت. خدای من؛ عجیب بود! گویی این اِمتحان از پیش تدارک دیده شده بود و کِلیدِ جوابش هم آماده بود. من بایستی سُکوت می کردم. آره، شُتر دیدی، ندیدی. اینجا بایستی خِصلتِ سَتّارُالعُیوبیِ پروردگار را مدِّنظر قرارمی دادم. ولی من نزدیک به یک ساعت در نتیجه گیری و اِتّخاذِ تصمیم، تأخیرداشتم و دستِ آخر هم با یک اِمدادِ غیبی به راهِ حَلِّ عِرفان رهنمودشُدَم. من دوباره تجدید یا مردودشده بودم. خدا به من کمک کند تا اینگونه در دام شیطان نیُفتم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 6:54  توسط ساعد مدرّسي  | 

يادگار 1/4/1386

-          اُبُهّت یا عشق

خیلی دلم می خواست تا می تونستم همچون حضرتِ ابراهیم(ع) می تونستم عاشق خدا باشم ولی غالباً حالتی بر من می گذرد که جُز تجَسّمی از اُبهّت و جَلال و شِکوه او نیست. نمی دونم چجوری میشه توضیح داد؟ فقط باید بگم که نمی تونم اِبراز عشق کنم. البتّه بعضی وقتها چیزی شبیه به حالت عشق برمن می گذرد ولی اون حالتی نیست که ابراهیمِ نبیّ(ع) داشت. خیلی ناراحت هستم. بیشتر فکرمی کنم ناشی از این هست که من ذکرِ عشقم را گُم کرده ام! چکارکنم؟

-          گُم شده

مدّتها پیش بصورتِ کاملاً اتّفاقی با یک آدم باهوش و فوق العادّه متعهّد آشناشدم. گهگاهی اِفتخار هم کلامی با اون نصیبم میشه. دو سه روز پیش او من را طرفِ مشورتش قرارداد و من بناچار مجبورشدم تا چیزهایی را بفهمم. تا اونجایی که می تونستم راهنماییش کنم، کردم. البتّه من کجا و اون متخصّصین کجا؟ چندبار هم سعی کردم توجّهش را به توانمندیهای آن مشاوران جلب کنم ولی او مایل نبود به هیچکس اِعتمادکنه. بعد از کلّی صحبت، من را مورد خِطاب قرارداد و چیزی را از من پرسید که عهد کرده بودم در اون خصوص تا زمانیکه هوش و حواسّی دارم، سخن نگویم. ظاهراً راهی جز پاسخ برایم نمانده بود ولی عهدم را نمی تونستم بشکنم پس با اشاراتی به کلّی گویی اونهم تا حدّی که او را تقریباً راضی کنه بَسَندِه کردم. نُکتۀ مهمّ این بود که: هردوی ما یکجورایی به یک نقطۀ ناپیدا امّیدوار بودیم. من توی عالمِ خودم منتظر کورسویِ امّیدی از عالمی و آبی بودم و او نیز چیزی توی این مایه ها! اینجا بود که دیدم ما آدمها چقدر به هم شبیه هستیم.

-          شِباهَت

سَرِ جَلسِۀ امتحان حاضربودیم و در یک سالنِ بسیار بزرگ روی صندلیهای شماره دارمون نشسته بودیم. خدای من! حالتِ عجیبی به من دست داد. مراقبین؛ آره، مراقبین. همگی بنظرم آشنا آمدند. لحظه به لحظه آشناتر جلوه می کردند و حتّی گاهاً چشم توی چشمانِ من می دوختند که حاکی از نوعی سابقۀ ذهنیِ متقابل بود. حتّی می تونستم شباهتها را درک کنم و ارتباطاتِ مبهمی را بین اونها و بعضی مراکز دَرک کنم. داشتم دیوونه می شدم. به چَپ و راستم نگاه کردم. دانشجوها هم همینطور بودند. البتّه برای بعضی از آنها می تونستم توجیحی ارائه بدم ولی برای بقیّه، همان سردرگمیی که نسبت به مراقبین داشتم، ادامه داشت. حالم داشت دگرگون می شد و داشتم کنترل خودم را ازدست می دادم. مَعلوم بود که اینها خیالات است و این قدرتِ تخیّلِ من است که داره کاردستم میده. پس یک خیالپردازیِ دیگه به همۀ اون خیالپردازیها اِضافه کردم؛ امّا اینبار کاملاً اِرادی. سعی کردم اینجوری تصوّرکنم که هرکدوم از این آدمها را که می بینم، شباهتی با یکی از اَفرادی که توی دورانِ زندگیم دیده ام، دارد. درواقع سعی کردم تا باورکنم تا چیزی شبیه حالتِ «تداعی، مَعانی» داره در ذِهنِ من رُخ می دِه. اینجوری بود که تا حدودی آروم شدم و تونستم امتحان بدَم ولی این موضوع هنوز هم اِدامه داره و وقتیکه به اون لحظات می اندیشم، بازهم حیرت زده می شم. واقعاً من چه چیزی را در چنین شرایطی می بینم؟ این غیر ممکن هست که من اینهمه آدم را بشناسم و یا حتّی قبل از این، اونجا و پیشِ اونها بوده باشم. این «پژواکِ حافظه» را چکارکنم؟ چطور باید باهاش کناربیام؟

-          ماه و آفتاب

وقتی شب میشه، آفتاب هم میره. شاید اصلاً بخاطرِ رفتنِ آفتاب است که شب میاد. ولی جریانِ ماه فرق می کنه. وقتی که آفتاب میاد، ماه جایی نمیره. همون زیبایی را داره. بعضی وقتها، صبح ها، میشه ماه و خورشید را باهم توی آسمونِ آرزوها دید. خدای من، ماه می مونه تا خورشید نورافشانی کنه. حتّی وقتیکه خورشید با نورِ زیادش، باعث میشه تا چشمها نتونند ماه را ببینند، ماه سَرِ جایش می مونه تا ببینه چه کسانی به او وفادارند، باورش دارند و فراموشش نمی کنند. من باورش دارم. من توی ماه، آب، آبِ زیبا را می بینم. باهاش حرف می زنم. پس حتّی توی تلألوءِ خورشید هم می تونم آرزویم، آبِ زیبا را در ماه، یعنی سرزمینِ آرزوهایم ببینم. آره؛ من به آب و ماه وفادارم چون چندی پیش لای صفحات قرآنِ کوچکم، قطعه شعر کوچکی را که روزی آب درونش برایم به یادگار گذاشته بود را دیدم:

«دُچار» یعنی عشق

و فکرکُن که چه تنهاست

اگر ماهیِ کوچک،

«دُچارِ» آبیِ دریای بیکران باشد.

سهرابِ سپهری

-          پایداری و شکوه جدای از ریاست

هیچ دیدی که یک قایقِ کوچک درمیانِ آبِ دریا چگونه تکان می خورد؟ آیا دیدی که هواپیماهای کوچک با برخورد به اوّلین تودۀ هوا و یا ابرِ رقیق چگونه متزلزل می شن؟ امّا کشتیهای اُقیانوس پیمای بزرگ همچون کشتیهای عظیمِ نفتکش در برخورد با امواج خروشان، خیلی کم تکان می خورند. هواپیماهای پهن پیکر هم چنین هستند. هر دو پایدارند و لرزشهای آنها بمراتب کمتر از نمونه های کوچک و کم ظرفیّتشان است. آره، کم ظرفیّت! انسانهای بزرگ و بزرگوار و دنیادیده، همچون کشتیهای بزرگ هستند و در کِشاکِشِ روزگار، کمتر متزلزل می شن. امّا غالباً جوانانِ خام و بی تجرُبه، با تلنگری، به هم می ریزند. من نیز اینگونه ام امّا سختیهای روزگار، به مُرور سعی در اَفزایش ظرفیّتِ چون منِ حقیری دارد. وقتی به گذشته می اندیشم، به آرزوهای اَصیل و حقیقیم، به زجرهایی که در تصوّرم هم نمی گنجید و به مشکلاتِ غیرِقابلِ باورِ عاطفی، می بینم که کائنات چه بازیهای برنامه ریزی شده ای با من کرده است تا آنچه را که نداشتم، بدست آورم. درسته؛ انسان دردکِشیده می تونه دردِ دردمندان را درک کنه. سواره از حالِ پیاده خبرنداره. اگه اینهمه سختی نکشیده بودم و بدتر و سخت تر از همه، دردِ فراغِ آب را تجرُبه ننموده بودم، هرگز نمی توانستم در چنین شرایطی، تصمیم گیریِ صحیحی بکنم. حُبِّ پُست و مقام ندارم. آره؛ ندارم. به راحتی فرصَتِ دیگری را همچون سایر موراد کِنارزدم. یعنی فرصَتِ دیگری را درکمالِ هوشیاری دوراَنداختم. تقریباً کسی نمی تونه دَرک  کنه که چرا و چگونه می تونم اینگونه باشم لیکن من آموختم که خودم باشم و پایم را از گِلیمَم دِرازتر نکنم. من بدونِ آب کجا باید برَم. امّا این دورکِشیِ من از مَقام و مَنصَب کافی نیست. بَسَندِه کردن به ظواهر است. باید فراتر رَوَم. باید شیطانِ کینه را از خودم و رفتارم دورسازم. نباید اِجازه بدَم که ظلمها و شِکنجه های روحیی که طَیِّ این سالیان تحمّل نموده ام باعث شود تا در رَفتارم از مَدارِ حقّ دور بی اُفتم. حال که عِزّتِ خدایی نصیبَم شده است، بایستی اَمانتدار باشم. مگه نه؟ من دَردها به سینه دارم و دردِ هِجرانِ آب مَرا از پای درآورده است ولی هیچیک نمی تواند باعث شود که رفتاری خَصمانه در روابطِ اِجتِماعیَم از خود بُروزدَهم. اینکه دردها را در سینۀ خودم زنده نگاه داشته ام و لحظه لحظۀ یادآوریِ آنان باعث افسردگی و دردِ جانکاهی در تمام وجودم می شود، باعث شده که به خدای خودم پنها ببرم و در دادگاهش تظلّم خواهی نمایم ولی همچون یک پزشک که در عرصۀ طِبابَت حقّ ندارد حتّی از مداوای دُشمَنش فروگذارنماید، من نیز چُنین باید باشم. می خوام با یاری خداوند به گونه ای رَفتارکنم که حتّی دَقیقترینِ انسانها با مشاهدۀ رَفتارم نتوانند کوچکترین دِلخُوری مرا از دیگری دَریابَد. به حَقّ قِضاوت کُنم و باحَقّ مسئولیّت بپَذیرَم. کوسِ رُسواییِ حَتّی نامردترین اَفراد را به صدا درنیاورم و بیش از پیش به خدای بزرگ بسپارم. او خود وَعدِه ها داده و یَقیناً به آنها عمل خواهدکرد.

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 7:20  توسط ساعد مدرّسي  | 

يادگار 16/3/1386

-          چهرۀ بَد

وقتی بچّه بودم، از بعضی از آدمها بدون اینکه باهاشون سَر و کاری داشته باشم و به اصطلاح نشست و برخواستی داشته باشم، بَدم می آمد و از بعضی دیگه خوشم می آمد. راستش یک نورِ خاصّی اونها را اِحاطه می کرد. البتّه منهم بچّه بودم و معصوم و به این گناهان آلوده نشده بودم. اون ضمیرِ پاک باعث می شد که تا حدودی بتونم هاله هایی را در اَطراف افراد ببینم. البتّه اون هاله ها با این هاله های فیزیکی، زمین تا آسمون فرق می کردند. اونها جوری بودند که برای تشبیهشون مجبور به انتخاب این واژه هستیم. متأسّفانه این روزها بیشتر از این واژه برای فریب و سَرکیسه کردنِ جوانها و نوجوانها استفاده می کنند و سعی می کنند با استفاده از این واژگان و چیزهایی از این دست، به این بی گناهها اَمر را مشتبه کنند و به اصطلاح رازهای موفّقیّت را بهشون بفروشند! ولی اونوقتها اینطور نبود. اون هاله ها همونهایی بودند که چندبار دیگه از زبان چندنفر دیگه هم شنیدم که البتّه اونها هم در طفولیّت می دیدند. ای کاش همون معصومیّت بچّگیمون باهامون می موند. بهرحال اخیراً یک حال دیگه ای بهم دست داده که فکرکنم داره کاردستم میده. اون هاله را نمی بینم ولی چهره ها کمی دگرگون می شن. همین دو سه روز پیش بود که یکی داشت باهام صحبت می کرد. کلام به درازا کشید امّا ناگهان احساس کردم چهره اش عوض شد. گویی یکجور چهرۀ ریاکاری و یا موزی بازی را داشتم مشاهده می کردم. مثل این بود که اون مرد دورِ چشمهاش را بصورتِ کاملاً ناشیانه ای سُرمه کشیده باشه. چندلحظه ای اینجوری بود و بعدش تقریباً به حالتِ طبیعی برگشت. نمی دونم چکارکنم. اگه این روزنامه ها، مجلاّت و سخنرانانِ قلاّبی دارن اینجوری سَرِ مردم کلاه می زارن، این خیالات و تصوّراتِ منهم داره اینجوری من را گمراه می کنه. می دونم که اون آقا داشت اندیشه ای را مخفی می کرد و انگیزۀ اصلی بحثش که چندان هم مقبول نبود را مخفی می کرد و داستانهای ظاهراً جالبی را به زبان می آورد ولی این دلیل نمیشه که من چهرۀ بندگانِ خدا را اینجوری تصوّرکنم. تا حالا چندبار اینطوری شده ام و نمی دونم چجوری می تونم با این خیالپردازیها مبارزه کنم. کسی که از قدرتِ تجسّم و تخیّل نسبتاً بالایی همچون من برخوردارباشد، به همین راحتی به دامِ شیطان می اُفته. اونبار تونستم تا حدودی با اون حالتِ به اصطلاح پیشبینی کنار بیام و به نظریّۀ «پژواک در حافظه» پرداختم. با موضوعِ «اِلقاءِ اندیشه» تا حدودی کنارآمدم ولی نمی دونم با این یکی چجوری باید مقابله کنم. این درسته که هیچکدوم از اون دومورد ازبین نرفتند و زیرِ حجاب اَلفاظ و نامهای جدیدی که رویشان گذاشتم، رنگ عوض کردند و همچنان در شرایطِ مختلف عرضِ اندام می کنند ولی بهرحال باید یک راهِ حلّی برای مقابله با اینجور خیالپردازیهایی که می تونند کار دستِ آدم بدن و اَمر را بر آدم مُشتبَه کنند، وجودداشته باشه. آیا من توی این سنّ و سال و با اینهمه تجربه نمی تونم راهش را پیداکنم؟!
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 6:6  توسط ساعد مدرّسي  | 

يادگار 15/3/1386

-          پُرخوری!

دستِ گل به آب دادم! بعد از اون بیماری، مشخّص شد که بَدَنم ضعیف شده و نیاز به تغذیّۀ مناسب داره. اوّلش زیرِ بار نمی رفتم ولی کم کم قبول کردم و حَجمِ خوراکیهایی که می خوردم، روبه افزایش گذاشت. یک روز متوجّه شدم که دیگه هیچ اَثری از اون بیماری و سُرفه ها نیست ولی کمی هم چاق شده بودم. این موضوع رَنجَم میده. از این رنج می برم که چقدر ما انسانها به این دنیا وابسته ایم. اگه دُرُست غذا نخوریم، مریض می شیم. با هیچ دارویی اِلاّ همون خوراکیهایی که ازشون دورمونده ایم هم خوب نمی شیم. بعدشم که به بهانۀ معالجه شروع به افزایش خوراکیها می کنیم، دوباره مزّۀ چرب و شیرینِ دنیا زیرِ زبونمون کارِ خودش را می کنه. از کنار هر اَغذیّه فروشی که ردّ می شیم، به اِصطلاح دلمون آب می اُفته و بعضی وقتها قبل از اینکه بفهمیم کی هستیم و کجا داشتیم می رفتیم، خودمون را توی اون رستوران، پیتزا فروشی و یا هرجایی که اِسمی از خوراکیهای لذیذ داره می بینیم.

-          بازم آب!

دیروز داشتم برای یک کار خیلی ضَروری رانندگی می کردم. کار مهمّ و نیکی بود. شب هنگام وقتیکه داشتم برمی گشتم درست مثل بعدازظهر که داشتم می رفتم در حینِ رانندگی، حالَم دگرگون شد. برای «آب» بی تابیِ عجیبی کردم. دستِ خودم نبود. ناگهان بُغضم ترَکید. ولی بجای گریه، ترکیبی از گریه و خنده بروزدادم. شکّ ندارم اگه کسی همراهم می بود، یقین پیدامی کرد که دیوانه شده ام. آخه، یکی دو ثانیّه بعداز ترکیدنِ بُغضَم، خندۀ امّید به الله را باهاش ترکیب می کردم. چندبار اینطورشد. هربار بی اِراده به یادِ آب می اُفتادم و دلتنگی می کردم ولی بلادرنگ بصورتِ اِرادی خودم را به یادِ خودا می انداختم. اینجا بود که ترکیب عجیبی از گریه و خندۀ تقریباً ناگهانی رُخ می داد. از خودم و معبودم خجالت می کشیدم چون می خواستم عشقی همچون ابراهیم خلیل الله(ع) بوَرزَم ولی اینطوری و غیرارادی دوباره داشتم بی تابی می کردم. دستِ خودم نبود ولی داشتم عهدشکنی می کردم. تصوّرنمی کنم که اون خیابانها باعث شده باشند که چیزی در مخیّلۀ من تداعی شده باشند. حتّی یادم هست که خیلی سریع از کِنارِ گشتیِ پلیسِ بزرگراه عبورکردم و او متوجّۀ سرعتِ زیادِ من نشد چون درحالِ جریمه کردنِ یک نفرِ دیگه بود. هرچند سرعتِ زیادِ من می تونست ناشی از لزومِ حضور بموقع من در اون مکان باشه ولی شکّ ندارم که اون حالت روحیم داشت کاردستم می داد. نمی دونم چکارکنم؟ از یکسو فکرمی کنم که ذِکرِ عشقم را گُم کرده ام و از سوی دیگه اینجوری می شم. آیا این سَردرگمی ناشی از نُقصانِ ایمان نیست؟ ایمان به وعده های خدا. اگه واقعاً به وعده ای خدایم ایمان داشتم، آیا بعد از اینهمه مدّت که خودداری کرده بودم و چیزی بُروز نداده بودم، باید اینطوری بی تابی می کردم و به اصطلاح بُغض می تِرکوندم؟

-          درس و امتحان

شرایطِ سخت و دشواری را دارم می گذرونم. 18 واحد گرفته ام که فوق العادّه سخت هستند. جدّی می گم. نمی دونم چرا کسی حرفم را باورنمی کنه. آخه وقتی می گم امتحانم را خراب کرده ام، با لحنِ خنده داری بهم می گن: بیستِت، نوزده شده؟! ولی بخدا اینبار اصلاً مثل دفعات گذشته نیست. من که توی اون دوتا دانشگاه از بهترین دانشجوها بودم، حالا دیگه نمی تونم خودم را توی این دانشگاه به سایرین برسونم. قبول دارم که توی بعضی از درسها به اصطلاح گل می زنم و اوّلین می شم ولی حقیقتش اینه که اینجور موارد کاملاً اتّفاقی هست و اساساً به نُدرَت رُخ می ده. بخدا این درسهای ریاضی برام خیلی خیلی سخت هستند. اگه نمره بیارم برام کافی هست. ولی هرچی می گم، کسی باورش نمیشه. درسهای این دانشگاه با جاهای دیگه فرق می کنه. دروس و کتابها از پیش مشخّص شده اند و به انتخاب استاد نیستند. حَجم دروس و سَرفصلها بمراتب از زمان یک تِرم فراتر است. خود اُستادها بعضاً نسبت به موادّ درسی معترض هستند و توی این مقطع تحصیلی، چنین سَرفصلهایی را مُجاز نمی دانند و بعنوان شاهد، اسم دانشگاههای دیگه که خودشون در اونجاها درس خوانده اند و یا تدریس می کنند را می آورند. حالا دیگه آدمی مثل من چطور می تونه خودش را با اینهمه مشغله به سایرین برسونه. بخدا اگه قولم به آب نبودم، شاید تا حالا فرارکرده بودم. امتحاناتِ میان ترمَم تقریباً به امتحاناتِ آخر ترمَم متّصل شد. پدرم درآمد. الآن هم درمیانۀ امتحاناتِ پایانِ ترم هستم. سه تاش را دادم و چهار تا امتحان سختِ دیگه دارم. خدایا، چکارکنم؟ «معادلات و دیفرانسیل» از یکطرف، «ریاضی3» هم ازطرفِ دیگه و....

-          سخت و باحال!

بعضی از دروس را با سه بار مطالعه می فهمم. اهمّیّتشون را هم خیلی بیشتر از بقیّه درک می کنم. وقتیکه داشتم برای چندمین بار درسِ «ریاضیّاتِ گسسته» یا همون «ساختمانِ گسسته» را مطالعه می کردم، بعضی وقتها واقعاً نمی خواستم به کمیِ وقت توجّه کنم و روی بعضی از مطالب دقّتِ بیشتری می کردم. عجیب اینجا بود که قسمتِ توابع مولّد حذف شده بود ولی من نتونستم اَزش صرفِ نظرکنم. خیلی باحال بود. فوق العادّه بود. حالا دیگه می دونم که مهندس نرم افزارِ کامپیوتر با دانش فوق العادّه ای که داره، آمادگی حلّ بسیاری از مسائل را داره. وقتیکه داشتم توی درسِ «نظریّۀ زبانها و ماشینها» یک برنامه برای «آتاماتاها» می نوشتم، تعمّداً سخت ترین شیوه را پیش گرفتم و ابداً به پیشنهاداتِ اُستاد بسنده نکردم. 12 ساعت به سختی و تقریباً پیوسته برنامه نویسی کردم تا برنامه ای با حدّاکثرِ حالتهایی که یک کامپیوتر می تونه تحمّل کنه بنویسم. نمی تونستم توی اون زمان به وقت و نمره اَهمّیّت بدم و بَرام مهمّ بود که بتونم به این مسائل مسلّط بشم. آخه اَهمّیّت موضوع را بمراتب بیشتر از سایرین درک کرده بودم. ای کاش برنامه ریزان و مدیرانِ جامعه نیز چنین مطالبی را بَلَد بودند و بکارمی بستند. بعد از 15 سال سابقۀ کار، جزءِ افرادی هستم که با تمامِ وجود درک می کنم که اینجور مباحث تا چه اندازه می تونه مسائلِ پیچیدۀ مدیریّتی و کشوری و حتّی بنگاههای اقتصادی و دستگاهها و دوائر دولتی را حلّ کنه.

-          احترام

حالا دیگه خیلی خوب می دونم اون مهندسهای نرم افزار کامپیوتر چه افرادِ نُخبه و پُرتوانی هستند. براشون اِحترامِ خیلی زیادی قائلم. من با اینهمه مشکلی که دارم شاید نتونم ادامۀ تحصیل بدم هرچند علاقۀ زیادی به این دروس دارم. ولی تصوّرمی کنم رازِ اصلیی که روزی به اِسرارِ آبِ عزیز من را واداشت تا بصورتِ رسمی وارد دانشگاه بشم و به تحصیل در این رشته بپردازم همین بوده که این موضوع را درک کنم. باید یادمی گرفتم که به این افراد احترام بزارم و بدونم چرا باید بهشون احترام بزارم. دیگه وقتیکه می بینم در نوشتنِ نرم افزارها کُند هستند و یا نکاتی را رعایت نمی کنند و یا اینکه اصلاً برنامه ای نمی نویسند، توانائیشان برای من کم جلوه نمی کنه بلکه حالا می دونم که یک مهندس نرم افزار درواقع طرّاح و تحلیلگرِ فوق العادّه ای هست. کسی است  که چیزهایی را می بینه که اَمثالِ من فاقدِ توانائی مشاهده و درک آنها هستند. برنامه نویسی فقط یک مَهارت است که البتّه اگه یک مهندس نرم افزار به آن مجهّزبشه، کولاک می کنه و امثال من را توی جیبش میزاره. حالا دیگه برای لیسانسیّه های ریاضی هم اِحترامِ خاصّی قائلم. می دونم که اونها حتّی می تونند حرکاتِ اَبرهای آسمان را نیز با فرمولهای قابل تجزیّه و تحلیل توضیح بدن. می دونم که اونها می تونن برای هر مسئله ای راهِ حلّی اِرائه بدن. پس هدف از ورودِ رسمی من به دانشگاه می تونه ادامۀ تحصیل و دریافتِ مدرک نباشه بلکه هدف این بود که آدم بشم. می دونم خیلی مونده آدم بشم ولی همینکه این را فهمیدم، بازم جای شُکرش باقی هست.

-          خونه

راستش خونمون را یکسال پیش زدیم زمین تا یک دستگاه آپارتمانِ بزرگ بسازیم. هشت واحدِ بزرگ داره ساخته میشه و پیشبینی می کنم که یکسالِ دیگه طول می کشه. از این هشت واحد، چهارتاش مالِ ما هست و بقیّه هم متعلّق به شریکمون هست. توی این مدّت باید اجاره نشینی کنم. دوتا خونه رهن کرده بودم که موعدشون به سرآمده و حالا، درست وسطِ امتحانات باید بگردم دنبال دوتا خونۀ دیگه؛ برای خودم و مادرم. خیلی سخت هست. فِشردگی و سختی دروس از یکسو، کار بی پایان و حسّاس اداره از سوی دیگه و حالا مشکل خونه هم بهشون اِضافه شده است. خونه یعنی اسباب کشی. یعنی بازم کلّی درگیری و سختی. خودم تنهایی باید این کارها را انجام بدم. اِنگار همۀ دنیا دست به یکی کرده اند که ناگهان به من فشاربیارن. از اونطرف باید بدَوَم دنبالِ کارتِ سوخت و از اینطرف هزارتا ناهنجاری اداری که بازخورد تکنیکی دشواری در مسائل کامپیوتری و شبکه های گستردۀ کامپیوتری داره را پوشش بدم. شاید اگه یکی چندتا مدیر و رئیس لایق و درستکار به این سیستمها تزریق می شد، مشکلاتِ امثال من بمراتب کمتر می شد. بخدا مَردُم هم راحت تر زندگی می کردند. چی بگم؟ از دزدیها بگم یا از گیرافتادنِ دزدان. نه، از اونهایی می گم که یک شبه شده اند زاهدِ دَهر و خودشون را از یکسو از اون دزدهای لُو رفته دورکرده اند و از سوی دیگه خودشون را توی رَده های کارشناسی و ریاستی و حتّی بالاتر جاکرده اند. آنچنان قفل به سیستمها زده اند و بی آبروئیها کرده اند که نگو و نپرس. همه چیز را از تعادل به بهانۀ جلوگیری از سوءِ استفاده ها، خارج کرده اند. حتّی یکی ازشون نمی پرسه که مگه اینهمه آشفتگی ناشی از اون بله قربان گوئیها و چاپلوسیهای درگاهِ کریمانۀ اون دزدها نبود. مگه خودتون همون موقع جزء خَدَم و هَشمِ همونها نبودید و هزاربار مبارزان را پیش پا نکردید و زمین نزدید؟ مگه اَرابه های ظلم و تبعیض را با شیوه هایی نظیر پیچیده کردنِ کارها به پیش نبردید؟ اونهمه پاداشهایی که بصورت اِضافه کاریهای آنچنانی و قراردادهای خارج از سازمان آنهم برای کارهای سازمان و دقیقاً در وقت اِداری نوشِ جان نکردید و نمی کنید؟ دیگه حالا برای کی می خواهید جانماز آب بکشید. همونطور که بعضی از اون حضرات دستشون رو شد و با روی کارآمدنِ برخی مدیرانِ اَرشدِ متعهد، تا حدودی از مرکزِ عملیّات دستشون کوتاه شد، روزی شما هم لُو می رید. چرا درسِ عبرت نمی گیرید؟ می دونی چیه؟ اونها حُبِّ جا و مقام گرفتتشون. آنچنان مَستِ پُستهای جدید و یا حتّی اِبقاء شدۀ خودشون هستند که اون زلزله ای را که همین چندوقتِ پیش باعث شد تا یکی چندتا از اون خونه های ظلم کمی آسیب ببینه را فرامش کرده اند. شب دراز است و.... ما آخرش را می بینیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 6:2  توسط ساعد مدرّسي  |